هفته گذشته ننوشتم . اتفاق خاصی هم نیفتاده بود و حجم کارهام هم طور خاصی نبود ولی هی تنبلی کردم و بعد دیگه یادم رفت .
پیمانکاری که کار بازسازی حیاط ( درایو وی ) رو انجام میده اومد و شروع کرد و روز اول کارش از خونه کار کردم و هی رفتم بهش سر زدم و گفتم چکار کنه ولی روز بعد رفتم سر کار و بهم زنگ هم نزد و وقتی اومدم خونه دیدم کارش رو خیلی خوب انجام داده ولی هنوز تموم نشده . در حقیقت الان دیوار حایل و جدولها رو زد و رفت که دو هفته دیگه بیان و آسفالت رو بردارن و خاک رو بکوبن بعد دو سه هفته صبر کنن تا نشست کنه و بعدش آسفالت کنن . هزینه اش بیشتر از چیزی شد که فکر میکردم ولی لازم بود .
از دیتینگ بگم که به شدت وقت گیره و اعصاب خورد کن . بهترین کیسی که تا حالا دیدم یه آقای ایرانی بود که دیروز دیدمش و به نظر خودم همه چیز مثل شرایط زندگیمون و تحصیلی و مالیمون خیلی شبیه هم بود و خیلی خوب صحبت کردیم ولی وقتی بعدش بهش پیغام دادم و تشکر کردم ( چون صورتحساب رو پرداخت کرده بود ) فقط جواب داد خواهش میکنم و مصاحبت خوبی داشتیم و اصلا نگفت که میخواد باز همدیگه رو ببینیم و تقریبا مطمئنم که منتفیه .
موهام زیادی دراز شده و نیت کردم برم کوتاه کنم ببینم میتونم یا نه .
کارت هدیه ای که گم شده بود پیدا شد و در پوست خودم نمیگنجم . امیدوارم بقیه کارهای نصفه ام انجام بشه .
دوتا از پروژه ها رفته شهرداری ولی خب اونا هم هی ایمیل میزنن و یه تغییری میخوان و باید جوابگو باشم . اون دوتای دیگه که دستمه بی دردسر تر هستن ولی عجیب تنبلی کردم و پیش نبردم و بهانه ام هم این هست که یه سری اطلاعات از مهندس سیویل میخوام که بهم نداده که البته این حرف کاملا الکیه و میتونم کارهام رو بکنم تا اون اطلاعات رو بفرسته بعد از اون اطلاعات استفاده کنم .
در راستای پروژه حیاط به پیمانکار گفتم یه پد بتنی هم تو حیاط پشتی اجرا کنه که بعدا یه انباری پیش ساخته بخرم و روش نصب کنم . پارکینگمون پر شده از چمن زن و دوچرخه و لاستیکهای فصلی و گلدون و اینا که دیگه خیلی جا گرفته و میخوام اینا رو منتقل کنم به انباری یه کم جامون باز بشه .
الانم دخترم رو آوردم اورژانس برای درد پایی که داشت و نشستم به نوشتن . باز روی گوشی
. زندگی روی رواله و کار هست کم هم نیست ولی مشکل خاصی جز یه مورد نیست که باید ببینم چی میشه .
دو نفر رو که دیدم و یکیش پیگیر نشد و اون یکی هم به دلم ننشست که هیچی ولی یک نفر رو دیدم که خیلی خوشم اومد و واقعا مصاحبت باهاش یه چیز دیگه بود. بسیار مبادی آداب و معلوم بود خیلی خیلی رمانتیکه ولی شرایط زندگیش و جاه طلبیش خیلی با من متفاوته . درسته نمیخوام با طرف ازدواج کنم که جاه طلبی و پیشرفتش برام مهم باشه ولی کلا با اینطور افراد مشکل دارم و مثلا علی که اصلا رمانتیک که هیچی ، احساساتی هم نبود ولی جاه طلبی زیاد ش خیلی جذبم میکرد . شاید بخاطر همسر سابقم هست که از این نظر در حد صفر بود ... شاید چیز دیگه خلاصه این آقای آدریان رو دیدم و خیلی خوشم اومد و باز هم چت کردیم ولی یه مقدار که فکر کردم دیدم یک سری خصوصیتهاش با شرایطی که من تو ذهنم دارم متفاوت هست و ادامه پیدا نکرد . برام جالبه که این قضیه کاملا ناراحتم کرد و اون حس کمبودی رو که بعدش حس کردم حتی بعد علی با یک سال و خورده ای رابطه حس نکرده بودم . دیگه کاریش نمیشه کرد ...
کارم خوب پیش میره ٬ کارگاه نرفتم دیگه . فکر کنم حدودا تا ده روز دیگه کورسی که باید بگذرونم شروع میشه و اون دوماه طول میکشه . اون رو که پاس کنم دیگه فقط کامل کردن ساعتهای کارگاه میمونه . احتمالا باز تا اون موقع یه مقدارش کامل میشه .
شایدم با مدیرم صحبت کنم که بقیه ساعتهای کارگاهم رو الکی بزنم و اون تایید کنه و بعدها سر فرصت برم کارگاه .
دیگه اگه بخوام از خودم بگم باید بگم نوشتن برای من یه نیازه . نمیدونم دلیلش چیه ولی همیشه حس خوبی از نوشتن میگیرم . مدتی که برای مشاورم اتفاقهای هفته رو مینوشتم و میفرستادم به من گفت که روون مینویسی . گفتم شاید برای اینه که خیلی وقته مینویسم و خب به هر حال کسانی که تو نسل ما درس خوندن مجبور بودن خیلی بخونن و بنویسن . با اینکه هیچوقت با ادبیات و انشا به عنوان "درس" ارتباط برقرار نکردم ولی فکر میکنم این دوتا مقوله اون چیزی که مستقیم و خشک بهمون درس داده شده نیست .
یه نکته غم انگیز زندگی در کاناداست که وقتی با کسی که ایرانی نیست حرف میزنم چه به عنوان همکار یا دیت اون شخصی نیستم که توی جمع فارسی زبون هستم . نمیدونم میتونم منظورم رو بگم یا نه . من با زبون فارسی یه آدم شلوغ و شیطون و شوخ طبع هستم در صورتی نمیتونم این باشم با زبان انگلیسی . مثلا دیوید به من گفت تو همیشه انقدر جدی هستی ! که اصلا آدم جدی ای نیستم
دوستان کنترل نوشته هام در ادیتور بلاگ اسکای خیلی برام سخت شده . شما هم همین مشکل رو دارین ؟ من نرم افزار ورد ندارم که بتونم توی اون بنویسم و تنظیم کنم و کپی کنم اینجا .شما چکار میکنین ؟
- سال نو و عید نوروز مبارک باشه به همه . امسال اولین بار بود که درتورنتو شاهد این بودیم که هوا دم عید گرم شده و حس و حال عید رو میده بهمون . من خیلی حس خوبی داشتم از این موضوع . بازار نوروزی و هیچچچچی نرفتم و واقعا نرسیدم ولی طبق معمول سفره هفت سین چیدیم . امسال اولین بار بود که تخم مرغ الکی سر سفره نگذاشتم و سه تا تخم مرغ (به تعداد اعضای خانواده ) پختم و با یه روش خیلی ساده خیلی قشنگ رنگشون کردم و گذاشتم توی سفره .
از تو اینستا یاد گرفتم که توی یه ظرف آب ولرم چند رنگ لاک میریزیم و بعد تخم مرغها رو که تهش یه چوب فرو کردیم میکنیم توی این آب و لاکها دورشون مثل ابر و باد میشه و خیلی قشنگ میشه .
- از دیتینگ بگم که هیچی نشده به غلط کردن افتادم انقدر که انرژی و وقت از آدم میبره . دیشب یه دیت داشتم و رفتیم برای عصرونه و اصلا من رو نگرفت و فردا هم یکی هست که باید حالا برم ببینم ولی خیلی به نظرم مثبت نمیاد .
- چند روز پیش چک کردیم دیدم سوپر ویزای پدر ومادرها باید 72 روزه بیاد و این درحالیه که الان 11 ماه از اپلای من گذشته ! یه نامه زدم که این دیر شده و چند روز بعد جواب دادن که درست میگی و ما پیگیریت رو میفرستیم به محلی که بررسی بشه . خفه شدم از دستشون .
- پروژه ای که من روش کار میکنم چند تا فاز داره . وقتی من وارد شرکت شدم فاز یکش داشت تموم میشد و من یه کم کار کردم بعد فاز دومش بودجه اش تایید شد و ما شروع کردیم . چند روز قبل بهمون ایمیل زدن که به افتخار گذشتن یک سال موفقیت آمیز از فاز دو بیاین دفتر مدیر پروژه یه بطری آب که به همین منظور تهیه شده بگیرین . رفتم و دیدم بطری استیل دوجداره است و هم آب گرم و هم آب سرد میشه توش ریخت . خیلی هم قشنگ بود و روش اسم کارفرما و اسم پروژه رو زده بودن . دستشون درد نکنه .
خوش بگذره
- سالها پیش جایی خوندم که مغز ما کارهایی که نصفه مونده رو تو خودش نگه میداره و اگه اینا زیاد باشه مغز رو خسته میکنه . در کل جمع کننده خوبی هستم و وقتی یه فایلی بازه اذیتم میکنه هر چقدر اون کار کوچیک باشه .
قبل ایران رفتن دوتا کارت هدیه از کیف پولم در آوردم و گفتم ایران که استفاده نمیشه وقتی برگشتم استفاده میکنم . حالا پیداشون نمیکنم و اعصابم خورده . یعنی انگار یه کار نصفه است . خیلی هم گشتم ولی نتونستم پیداش کنم . تو راه برگشت از ایران ترکیش به چمدونم خسارت زد و گزارش دادم هنوز خسارتش رو نگرفتم و انگار اون هم یه کار نصفه دیگه است . اون شبی که شام با 5 نفر غریبه رفتم بیرون ماشین رو پارک کردم و اومدم برای پارکینگ پرداخت کنم ولی جلوی دستگاه پر برف بود و نمیشد منم اپلیکیشنش رو ندارم . تو رستوران پرسیدم که من نتونستم پرداخت کنم گفتن مشکلی نیست (بعضی روزها و ساعتها مجانیه ) برگشتم و دیدم جریمه شدم ! از دستگاه پرداخت که جلوش پر برف بود عکس گرفتم و رفتم شکایت کردم که نمیتونستم پرداخت کنم . هر چی میرم تو سایتش هنوز جواب ندادن و اونم کلافه ام کرده .
- این هفته یک بار دیگه رفتیم کارگاه و خیلی خسته شدم ولی خوب بود . هفته قبل هم یه ورکشاپ کار در ارتفاع داشتم که امتحان هم داشت و بعد مدرک میدادن (مدرک که نمیشه گفت سرتیفیکیت چی میشه ؟) که ساعتهای اون رو هم میزنم به حساب کارگاه بودن که شر این زودتر کم بشه .
- از دیتینگ هیچ خبری نیست . دیوید تماس نگرفت و منم تماس نگرفتم . یکی دیگه رو مچ شدیم بعد دیدم که خییییییلی دوره . یعنی در حد استانهای غربی کانادا ولی ظاهرا خیلی خودشو مشتاق نشون میده و میگه یه کم پیش بریم من میام تورنتو ولی نمیدونم مساله چیه که هم بهش مشکوکم و هم اصلا حرفهاش و این مشتاق بودنش بهم حس خوبی نمیده و در اسرع وقت عذرش رو میخوام .
- خیلی زندگیم بهم ریخته است ، فایلهای توی کامپیوترم ، توی درایو گوگلم و خود زندگیم مرتب شدن میخواد .
- روز زن به همه خانمها و آقایون مبارک باشه .
- شرکت به مناسبت روز زن یه سخنران دعوت کرده بود که به صورت آنلاین سخنرانیش رو در زمان ناهار ! گوش دادیم و البته یه غذای سبکی هم به عنوان ناهار داد .
- من اصولا از آرایشگاه رفتن خوشم نمیاد اما این دفعه که ایران بودم دوبار رفتم آرایشگاه و خیلی بهم خوش گذشت . اولین بار رفتم که موهام رو هایلایت کنم . این آرایشگاه نسبتا گرونیه تو ایران ولی نسبت به اینجا نصف قیمت هم نمیشد . خانمه کارش بسیار عالیه و دستش بسیار تنده و کیف کردم از کارش . نتیجه اش هم عالی شد . چند روز بعد هم رفتم مانیکور و پدیکور که اصولا برای من تراپی محسوب میشه . حالا چرا تراپی محسوب میشه بخاطر اینکه مرتب و خوشگل میشم ؟ نه اصلا نتیجه اش اونقدر برام مهم نیست ولی وقتی آرایشگاه هستم تنها زمانی توی زندگیم هست که من نشستم و دیگران دارن بهم سرویس میدن . دور و برم هستن و ازم مراقبت میکنن . این چیزیه که تقریبا اصلا برام اتفاق نمیفته نه الان و نه از وقتی یادمه . یکی از بحثهای من با همسر سابقم این بود که بهش گفتم تو همش میگی تو قوی هستی و از پس خودت برمیای باشه من 364 روز سال روی پای خودم هستم ولی یه روز درسال که مریضم ، خسته ام و یا فقط دلم توجه میخواد ازم مراقبت کن . که اونهم هیچوقت اتفاق نیفتاد . دوتا بچه دارم و دوتا 9 ماه حاملگی داشتم که هر ماه باید برای چکاب دکتر میرفتم . دکتر توی طرح بود و ماشین نمیشد برد ، وضع مالی ای هم نداشتیم که بتونم آژانس سوار بشم . تا ماه نهم بعد از کار تنها با اتوبوس میرفتم دکتر و با اتوبوس برمیگشتم خونه . تنها بارهایی که همسرم منو برد دوتا ویزیت چکاپ بعد از زایمان بود . حتی دخترم که 10 روزش بود من خیلی مشکل داشتم و همسرم هم رفته بود سر کار . دختر و پسرم رو گذاشتم پیش پرستارشون و با تاکسی رفتم یه دکتر نزدیک اونم انگار دکتر بدون تجربه ای بود یه جورایی منو ترسوند که برو سونوگرافی و من باز تنها رفتم سونوگرافی و بعد نتیجه رو آوردم دکتر و گفت نه چیزی نیست و خوب میشه اما دیگه 3 ساعت شد از وقتی از خونه اومده بودم بیرون و فکر کردم الان دخترم از خواب بیدار میشه و شیر میخواد و من نیستم . تاکسی گرفتم و یه مقدار راه رو دویدم و از اضطراب در حین دویدن گریه میکردم که الان بچه ام منو لازم داره تا رسیدم خونه و دیدم دخترم هنوز خوابه .
اینا مال خیلی سال پیشه و نمیخوام ذکر مصیبت بگم اما اگه زن یا مرد قوی ای کنارتون هست دلیل نمیشه 7 روز هفته ، 30 روز ماه و 12ماه سال بهش بگین تو قوی هستی و خودت میدونی چکار کنی . یه وقتهایی بهش توجه کنین و یه سرویسهایی بهش بدین . نذارین یکهو بشکنه .
روزمون مبارک