یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

۱۶ جون ۲۰۲۵

حالم خوب نیست . حال هیچکس خوب نیست . وبلاگم تو کامپیوترم دیشب باز نشد که بنویسم چقدر حالم بده . الان از تو گوشیم امتحان کردم دیدم باز شد . بیچاره مردم . بیچاره مردم ایران و مردم فلسطین و مردم اسرائیل . بیچاره همه ...

8 جون 2025

- ویکند یه کم از بی مسئولیتی همسر سابق حرص خوردم بعد به خودم اومدم و گفتم ببین همین مشگل رو داشت که تو باهاش زندگی نکردی دیگه ! نه پدرسوخته بود نه بداخلاق خیلی هم صادق بود ولی از این بی مسئولیتیش جونت به لب رسید که جدا شدی پس برای چی داری حرص میخوری ؟ و دیگه حرص نخوردم .

- در مورد کانتراکتور حیاط هم رفتم یه ریویوی خیلی بد همراه با یک ستاره براش گذاشتم و گفتم گور پدرش .

- وقتی هوا داشت رو به گرمی میرفت به همکارم بهار گفتم خیلی درگیر فضای سبز خونه شدم هیچ سالی اینطوری نبود برام .اون گفت اوه اوه بپا که حسابی آدمو آلوده میکنه ! فکر نکردم که جدی باشه ولی الان واقعا آلوده اش شدم و هفته ای یکی دوبار حداقل میرم بیرون و به گیاهها میرسم . اگه بارون نیاد که هر روز میرم به قسمتهایی که چمن کاشتم آب میدم و چمنهایی که هیچ سالی در نیومده بود رو دارم خوب بار میارم و حسابی پر شدن و خیلی لذت میبرم از کار فضای سبز .

- با یک نفر چت کردم در مورد دیتینگ و به نظر اوکی میومد تا اینکه شروع کرد بی منطق اطهار علاقه بیخود کردن و اونجا بود که فهمیدم اینم فیک هست و بلاکش کردم . آخه توی این سن و سال و یکهو اینطور اظهار علاقه کردن ؟ خبر دیگه ای نیست 

- شرایط کار و در کل شرایط اقتصادی به نظر خوب نمیاد . تک و توک شرکت لی آف میکنه و خبر لی آف از شرکتهای دیگه هم میرسه . نمیدونیم چی میخواد بشه .

- حالا که کورسم تموم شد باید به کوب بشینم این دوتا پروژه رو تموم کنم و شرش رو بکنم . 

- دیروز بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم رفتم داون تاون و سر از سن لورنس مارکت در آوردم . یه ساختمون قدیمیه که تبدیل به یه بازار کردن و بیشتر مواد غذایی داره . قبلش هم رفتم توی ساختمون Brookfield place که توسط معمار مورد علاقه من کالاتراوا طراحی شده و بسیار لذت بردم ازش . 

زیاده عرضی نیست .


31 می 2025

- اینکه شرکتمون دسترسی به سایتهای فارسی رو بسته خیلی سخت کرده برای من که وبلاگم رو توی هفته به روز کنم . الان کلی چیز میخوام بنویسم که نمیدونم برسم .

- اول اینکه جلسه آخر کلاسم رو به بدبختی تموم کردم و عملا فقط تستهاش رو با کمک چت جی پی تی زدم تا بعدا بشینم درست بخونمش چون دیگه واقعا خسته بودم و میخواستم اون کار رو تموم کنم .

- وسط هفته یه مدیر گروه باهام تماس گرفت و گفت ما فیدبک خوبی در مورد بازدیدهای سایت تو داشتیم و دوتا پروژه داره شروع میشه که میخواهیم تو یک هفته در میون برای بازدید سایتشون بری ! یه مقدار برام غیر منتظره بود ولی خوشحال شدم و یه کم در مورد پروژه ها حرف زدیم و قرار شد رزومه ام رو آپدیت کنم و برای کارفرما بفرستیم تا بعد از تایید اون ترتیب دسترسی من رو به اون سایتها بدن . 

من تو ایران 16 سال تو صنعت برق کار کردم .رشته من توی صنعت برق حرف زیادی برای زدن نداره ولی به هر حال  تو صنعت برق شناخته شده بودم و مثلا وقتی میخواستن جلسات استاندارد سازی بگذارن من رو دعوت میکردن ، وقتی یه کارفرمای قدیمی یه مشاوره ای میخواست با من تماس میگرفت و جایگاه قابل قبولی  داشتم که البته خب توی کشور خودم و با سابقه زیاد بدست آورده بودم و عجیب نبود . بعد از کار در ایران این اولین بار بود که بدون اینکه دنبال کاری باشم کسی با من تماس بگیره و ازم کاری بخواد . گرچه توی شرکت خودمونه و مساله خیلی مهمی نیست اما بازم باعث خوشحالیم شد . البته وقتی اون مدیر ازم پرسید ساعت آزاد داری ، گفتم با مدیر خودم تماس بگیر لطفا چون اون برنامه من رو میدونه . بعد مدیرم تماس گرفت باهام و گفت توافق کردم هفته ای 4 ساعت بهشون کمک کنی . 

- با یک آقایی که بعد فهمیدم متولد پاکستانه یه کم صحبت کردیم و از ترس اینکه فیک باشه خیلی سریع قرار گذاشتیم و رفتم . خب از خوبیاش بگم که آدم تحصیلکرده و یک بیزینس من بسیار موفق و بسیار پرکار بود . 38 سال بود از پاکستان اومده بود بیرون و انگلیسی ای عالی ای صحبت میکرد . خیلی متین و موقر بود و به همون صورت خیلی ازم تعریف کرد که مثلا چقدر قشنگ لباس پوشیدی و من چقدر از شیک بودنت خوشم اومد و اینا ولی ... قیافه و تیپ اصلا خوب نبود و حالا اون به کنار لباس پوشیدن و مخصوصا طلاهای گنده ای که انداخته بود بسیار تو ذوقم زد و هر چی فکر کردم دیدم اصلا با کسی که یه انگشتر گنننننده طلا با کلی برلیان و یه زنجیر کارتیه پت و پهن دستشه اصلا همخونی ندارم . خوشبختانه همونجا تونستم دومین مشکلی که داشتم رو بولد کنم و گفتم به نظر میاد تو خیلی گرفتاری و من دوست دارم با کسی دیت کنم که یه کار 9 تا 5 مثل خودم داشته باشه . اونم گفت خب آره آدمها خواسته های خودشونو دارن و خیلی متاسفم و بعد همونطور متین و موقر از هم خداحافظی کردیم و رفتیم . 

- مساله بعدی که توی این هفته اتفاق افتاد این بود که بی مسئولیتی بچه هام همراه با درگیری با کانتراکتور حیاط منو به جنون رسوند و یه روز پسرم از سر کار اومد توپیدم بهش و اونم خسته بود رفت تو راه پله و یه صدای بلند اومد که بعد فهمیدم مشت زده به دیوار و دیوار رو سوراخ کرده . شب بعدش دوتاشون رو گفتم بیاین تو هال و بهشون گفتم من یه مدت خیلی گرفتارم و  از آخر هفته دو هفته بریم پیش پدرتون . پسرم که میدونست موضوع چیه و دیوار رو هم سوراخ کرده بود فورا گفت باشه اما دخترم هی اومد حرف بزنه که پسرم نگذاشت و جلوش رو گرفت . اما از فرداش دخترم باهام قهر کرد و اانقدر روشو کرد اونور و با من حرف نزد تا من خودم بهش گفتم چیه چرا اینطوری عکس العمل نشون میدی ؟ گفت من دو هفته است فارغ التحصیل شدم و تو اینطوری کردی در صورتی که برادر من 3 سال بیکار بود تا تو صدات در اومد . منم خیلی ناراحت شدم و گفتم باور کن منم خیلی کار دارم و میخوام کورسم رو تموم کنم و تمام وقت بشینم پروژه هام رو تموم کنم و یه نفسی بکشم . گفت خب بگو کمک کنم ولی نه اینطوری و قضیه منتفی شد . فردا صبحش قرار بود برن خونه پدرشون و وقتی پسرم پا شد دیگه ساعت 10 صبح بود گفتم ممکنه همسر پدرتون نهار درست کرده باشه درست نیست که نرین اونجا ، نهار برین و برگردین . پسرم هم زنگ زد به پدرش که همینو بگه که پدرش گفت نه من اصلا خونه نیستم شما نهار برین بیرون من پولشو میدم !!! من گفتم اونم که خودشو کشت انقدر براتون تدارک دید ! 6 ساله شما با من هستین گفتم دو هفته برین پهلوی اون حالا اصلا آمادگیش رو نداره و وعده اول رو خودتون برین بیرون تا من ببینم چی میشه ؟!!!  که دیگه نرفتن . اینم از من که میخواستم یه مدت تنها باشم و به کارهام برسم . 

- خوب باشین  

24 می 2025

- آخر هفته گذشته آدریان رو دیدم  و گفتم تو هیچوقت به من زنگ نمیزنی یا هر وقت میخوام زنگ بزنم میگی بعدا و بازم نمیشه گفت من خیلی اهل صحبت تلفنی نیستم! خب این برای من جالب نبود حتی نگفت که تلاشی برای تغییرش میکنه . یه نکته دیگه هم همون روز بهم گفت که بازم بران یه تلنگر بود . گفت یک ماه دارم میرم رومانی ازش پرسیدم کدوم شهر هستی گفت مادر و پدرم یه آپارتمان تو شهر دارن (یادم رفت کدوم شهر ) که 6 ماه زمستون اونجا هستن و یه خونه تو روستا که 6 ماه تابستون هستن و احتمالا وقتی من میرم همش تو روستا هستم چون دارن طبقه بالای اون خونه روستایی رو میسازن و منم باید کمک کنم . گفتم خب آره تو باید کمک کنی گفت البته من از نظر مالی کمک میکنم چون احتمالا وقتی پدر و مادرم نباشن و منم بازنشسته بشم میرم همونجا زندگی میکنم ! خب این قضیه هم جالب نبود که فکر کردم این آدم به درد طولانی مدت من نمیخوره . 

- توی هفته سر درد شدیدی شدم . اصلا نمیفهمیدم چیه و یه بار مُسکن خوردم خوب شدم اما باز سر درد برگشت . دو بار و سه بار و روز سوم واقعا کلافه ام کرده بود . آدریان هم با تکست حالم رو میپرسید تا روز چهارشنبه که قرار داشتیم همدیگه رو ببینیم . من اون روز حالم خیلی بدتر شد و همراه با حالت تهوع شد . از اون طرف هم آدریان که ماشین نداره و منم که همیشه باید برم تا نزدیک خونه اون و راه کمی هم نیست بهش تکست زدم که امروز نمیتونم بیام و حالم خیلی بده . گفت بیا اینجا ببینمت که گفتم اصلا با این حالم توان رانندگی طولانی ندارم و گفت باشه برو استراحت کن و اگه کاری داشتی به من بگو . من رفتم خونه افتادم ولی داشتم فکر میکردم این خیلی بده که ماشین نداره وگرنه میگفتم الان بیاد دنبال من و بریم یه جایی همین نزدیک و راستش حس بدی به این قضیه داشتم . این به کنار تمام عصر وشب یه تلفن یا تکست نزد حال منو بپرسه و این خیلی لج منو درآورد . فرداش که بهتر شدم بهش تکست زدم که این خیلی توقع زیادی بود که دلم میخواست دیشب به من زنگ میزدی ؟ اونم جواب داد بیا از هم توقعی نداشته باشیم من که گفتم اگه کاری داری به من بگو که البته با توجه به اینکه ماشین نداشت نمیدونم چکار میتونست برام بکنه . بعد گفت  به من احساس گناه نده چون دوست ندارم . گفتم خوبه که دوست نداری چون منم اینطوری نمیتونم و خداحافظی کردیم و حالا مشکلی ندارم ولی اون موقع لجم گرفت که چرا ملت میخوان تو Comfort Zone خودشون بمونن ولی دیت هم بکنن . خب بله منم دوست ندارم تغییری توی خودم بدم ولی اگه بخوام با کسی دیت کنم خب باید وقتی مریضه حالش رو بپرسم و یا برم براش غذا ببرم و در کل از این برخورد خوشحال نبودم . 

- همون روز عصر بعد از کار رفتم خرید گروسری و یکهو سهیل رو تو فروشگاه دیدم و ایستادیم به حرف زدن . سهیل رو خیلی دورادور میشناسم و شاید این بار سوم بود که میدیدمش . آدم بسیار خوبیه و بدون اینکه منو بشناسه در استخدام من تو شرکتی که با رضا همکار بودم کمکم کرد . سالها قبل از خانمش جدا شده و مجرد بود اما به تازگی تو اینستاگرامش دیدم که با یه خانم ایرانی ازدواج کرده و خیلی براش خوشحال بودم . خلاصه ایستادیم با هم به حرف زدن و بیشتر در مورد کار ازش پرسیدم و گفتم همون شرکت قبلی میری ؟ گفت آره . پرسیدم هنوز هم پروژه های شخصی میگیری ؟ گفت نه راستش وقتی با خانمم آشنا شدم دیدم خب باید عصرها و ویکندها رو وقت بگذارم و ببینمش و نمیشه همش بشینم سر کار دومم بنابراین دیگه پروژه نگرفتم و اون مشتری ها از دستم رفتن ! تو دلم گفتم بیا!! برای اینکه یه رابطه خوب داشته باشه شغل دومش رو فدا کرده . حالا ملت چون " اهل " تلفن زدن نیستن هم حاضر نیستن کوچکترین تلاشی کنن تا یه رابطه خوب رو بسازن ... بگذریم . 

- دیروز یه دیت رفتم و بیچاره معلوم بود داره خودشو میکشه تا من رو تحت تاثیر قرار بده ولی متاسفانه اصصصصلا کمیسرتی ای باهاش حس نکردم و تقریبا میدونستم که دیگه نمیخوام ببینمش که ضربه آخر رو موقع خداحافظی زد و من جلو نرفتم که بغلش کنم موقع خداحافظی ولی اون من رو بغل کرد و بعد گونه ام رو بوسید که اصلا خوشم نیومد و به قول معروف تیر خلاص رو زد .

- این ویکند رو باز باید درس بخونم و کارهای دیگه دارم بکنم . خوشبختانه کلاسم داره تموم میشه و به توصیه دوستام احتمالا بقیه ساعتهای کارگاه رو هم الکی پر میکنم و میفرستم چون رییسم یه چراغ سبزی در مورد تاییدش برام فرستاده . 

- خوش باشین دوستای خوب و خوش انرژی من