یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

۲۷ جون ۲۰۲۵

- خوشبختانه آتش بس ادامه داره و مردم یه نفسی کشیدن .

- این اعتیاد من به رسیدگی به فضای سبزم داره هی شدیدتر میشه . هر روز دارم بهش میرسم . به اینا هم اکتفا نکردم یه دستگاه Aertation فردا اجاره کردم که یه سوراخهایی تو زمین ایجاد میکنه که خاک نرم بشه و نفس بکشه چون خاک باغچه مون به شدت متراکم شده . 

-مهمترین اتفاقی که این مدت افتاد و تعریف نکردم جشن فارغ التحصیلی دخترم بود که درست فردای روز شروع جنگ بود و حسابی کوفتم شد . کلا داستان این بود که من پنجشنبه عصر حسابی مشغول کار تو آشپزخونه بودم و چند ساعتی بود که دست به گوشیم نزده بود که دوستم زنگ زد و گفت جنگ شروع شد و دلهره من همراه با شوک شروع شد . شوک چون ایران و امریکا پای میز مذاکره بودن و فکر نمیکردم در حین مذاکره این اتفاق بیفته . شب با هول خوابیم و صبح که پا شدم به مادر و پدرم زنگ زدم و اونا خیلی خبری از چیزی نداشتن انگار منطقه اونها مورد حمله نبوده . ما حاضر شدیم و رفتیم برای جشن و من سر راه هم گل خریدم و رسیدیم . همه مراسم خیلی خوب انجام شد و من از دیدن این بچه ها با اونهمه انرژی و شادی کیف کردم و دروغ نگم یه کم تو دلم غصه خوردم که چرا همه چیز از ما دریغ شده و من حتی جشن فارغ التحصیلی نداشتم . 

یه اتفاق خیلی جالب دیگه این بود که من متوجه شدم دانشگاه دخترم داره به مدیر عامل شرکت ما دکترای افتخاری میده و وقتی به دخترم گفتم گفت که پس روز فارغ التحصیلی میبینیش و بله اون هم بود و سخنرانی خوبی کرد و منم بعد از تموم شدن مراسم رفتم و شخصا بهش تبریک گفتم . 

بعد جشن رفتیم بیرون ایستادیم و شاید ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر بود که در حال عادی من اون ساعت از گشنگی دارم میمیرم ولی وقتی  بچه ها خواستن برن برای نهار من از دخترم  عذرخواهی کردم و گفتم میل ندارم و اگه اجازه میدی من برم خونه که گفت آره برو (میدید که من حالم عادی نیست )

من برگشتم و همش تو راه داشتم اخبار رو چک میکردم و حالم خیلی بد بود . بقیه اش رو که گفتم . 

- خب بریم سراغ بحث شیرین دیتینگ . اول که در مورد آدمهای فیک دارم خبره میشم و یکی دوتا سوال که میکنم و جواب پرت و پلا میدن بدون بحث بلاکشون میکنم . ببینین مثلا اگه از اهالی تورنتو بپرسی منطقه زندگیت کجاست اسم شهرشون رو میگن . یعنی تورنتو نمیگن مگه کاملا توی قسمت تورنتو زندگی کنن . آخه این شهر هم مثل تهران  از یه سری شهر دیگه تشکیل شده و فقط قسمت مرکزیش رو بهش میگن تورنتو . خلاصه وقتی یکی بگی من تورنتو زندگی میکنم و بپرسم کجاش ؟ و بگه اوکویل معلومه که اصلا اهل اینجا نیست . یا یکی بود شغلش رو نوشته بود مهندس . خب مهندس خیلی فراوونه پرسیدم چه مهندسی هستی ؟ گفت مهندس Contractor  و من دور کشور قرارداد دارم . خب برای من که تو این حرفه هستم میدونم کسی مهندس Contractor   نیست و اونم که گفت دور کشور پروژه داره برای این بود که یکی دو هفته سر بدوونه که من الان نیستم و نمیتونم قرار بذارم . اونم بلاک کردم همون لحظه . 

آهان اینم جا مونده بود . یکی بود به اسم دیوید که باهاش یک بار قرار گذاشتم و ازش خبری نشده بود . روز مادر رو به من تبریک گفت . منم تشکر کردم و گفتم من فکر کردم ازت خبری نشد بخاطر این بود که علاقه ای نداشتی . گفت چرا من علاقه داشتم ولی گرفتار بودم و قرار گذاشتیم وهمدیگه رو دیدیم و یکی دو روز هم تکست دادیم و باز همدیگه رو دیدیم و بهش گفتم که تو آدم خوبی هستی ولی اگه از آدمهایی هستی که میخوای هفته ای یکبار یا ده روز یکبار با پارتنرت تماس داشته باشی من نیستم و این طور ارتباط مدل من نیست . اونم گفت من اولش سخت ارتباط میگیرم و بعدش بهتر میشم و اینا اما باز گم شد ! 

از اون طرف یک نفر بود به اسم کوین که مچ شدیم و خیلی هم زود شماره تلفنش رو داد و فردای روزی که مچ شدیم قرار گذاشتیم . رفتم سر قرار و دیدمش و از اینکه لباس کژوال پوشیده بود خیلی تو ذوقم خورد . من چیزی نگفتم ولی خودش گفت ببخشید من کژوال اومدم . منم گفتم زیادی کژوال اومدی . گفت معذرت میخوام و اوخر این هفته  دارم با دخترم میرم مسافرت و وقتی برگشتم  شام دعوتت میکنم و Dress up  میکنم که ببینی من بلدم و برخورد خوبی کرد با انتقادی که من داشتم (البته من انتقاد نکردم خودش گفت و من تایید کردم ) برگشتیم خونه و ازش تشکر کردم برای پذیرایی  و بعدش دیوید تکست داد که توپ خورده بود تو چشم دخترم و شبکیه اش داشت جدا میشد و ده روز بود بیمارستان بودم که  کنارش باشم (بعدا گفت مادرش صبحها پهلوش بود که این سر کار بوده و عصر و شب این بیمارستان بوده ) و تازه اومده بودن خونه و یه کم خیالش راحت شده ازش . منم تازه کوین رو دیده بودم . با خودم گفتم کوین که داره میره مسافرت . بذار ببینم کدومشون بیشتر به دلم میشینه . از اون طرف هم جنگ اوخر هفته بعدش شروع شد و منم نگران بودم و تو این مدت فکرکنم کوین دایم باهام تماس داشت و چت های طولانی داشتیم ولی دیوید باز در سایه بود . انقدر تو سایه موند که من تصمیم قطعیم رو گرفتم و ویکند گذشته که تکست داد من خیلی سرسنگین جواب دادم و بعد که گفت قرار بگذاریم گفتم ببخشید و من گفته بودم که این طور ارتباط رو نمیخوام . اونم گفت من درگیر اسباب کشی هستم ( میدونستم که میخواد جابجا بشه ) و من دیگه جواب ندادم دیدم مدلش اینطوریه ، منظور بدی هم نداره ولی مثل هم نیستیم . 

همونطور که گفتم با کوین دایم در تماس بودم ولی یک بار من خواستم زنگ بزنم و اون گفت نمیتونم صحبت کنم چون مهمون دارم و فرداش هم زنگ زدم و برنداشت و گذشت و روز بعدش وقتی تکست داد گفتم ببین ما بچه نیستیم و گوست کردن و اینا مال ما نیست اگه علاقه ای نداری به ادامه ارتباط بگو . گفت من خیلی علاقه دارم و تو چرا اینو گفتی ؟ گفتم خب راستش به من برخورد که دوبار سعی کردم باهات تماس بگیرم و تو ریجکت کردی و تلاش هم نکردی بعدش زنگ بزنی . سریع باهام تماس گرفت و گفت راست میگی و حق با توست و من حواسم نبود و تو درست میگی و مکالمه خوبی داشتیم . بعدش رفتن مسافرت ولی دایم تماس داشت  و از جاهایی که میرفتن و از خودشون برام عکس میفرستاد . آخر شبِ ما که میشد نصفه شب اون کشوری بود که اونا بودن . کوین هم بیخوابی به سرش میزد بخاطر جت لگ و مینشست به چت کردن ولی نمیگفت زنگ بزنم . حالا نصفه شب شاید تو اتاق دخترش خواب بود و نمیشد ولی توی روزها هم نمیگفت . منم چیزی نگفتم تا برگشت . برگشت و باز دایم در تماس بودیم ولی بازم فقط تکست . من منتظر بودم وقتی خستگی از تنش در رفت یه قرار برای ویکند بخواد بذاره که هیچی نگفت و آخرای یکشنبه که شد گفتم چی شد ؟ چرا قرار نگذاشتیم ؟ گفت من گرفتار بودم و این هفته بریم بیرون و من گفتم باشه چه روزی و قرار شد پنجشنبه بریم که بازم اواخر هفته بعد بود . چهارشنبه که شد من هیچی نگفتم ببینم چی میگه و چیزی نگفت و پنجشنبه شد هیچی نگفت تا 5 بعد از ظهر . اون موقع بهش تکست دادم و گفتم لطفا به من زنگ بزن و دیگه تصمیمم رو گرفته بودم . وقتی زنگ زد گفتم ببین منم مثل بقیه آدمها خیلی ایراد دارم و یکی از ایرادهام اینه که وقتی یک بار به کسی میگم وقتی میگی بهم زنگ میزنی بزن چون من منتظرم و اون باز زنگ نمیزنه و وقتی به کسی میگم قرار بگذاریم و میگه باشه ولی نمیگذاره صبرم لبریز میشه . یک بار کار پیش میاد دو بار پیش میاد واقعا داستان چیه ؟ تازه یادش اومد و گفت من معذرت میخوام و از دیروز زیر زمینم پر آب شده بود و حواسم پرت شده بود . گفتم آره کار پیش میاد  ولی نه اینکه توی این سه هفته که ما هم رو میشناسیم این بار دومه که تماس تلفنی داریم و یک بار به اندازه یک ساعت همدیگه رو دیدیم . این برای من کار نمیکنه ببخشید . نمیدونم چقدر عصبانی و ناراحت بودم که اون گفت حق با توست و معذرت میخوام و خداحافظ . بعدش هم یه تکست داد که انگار من برای دیتینگ آماده نیستم . روم نشد بگم بذار بزرگ بشی تا آماده بشی . گفتم نه آماده نیستی و فقط حس بدی به من دادی و وقت من رو تلف کردی .

- شاید الان کسی فکر کنه که اگه همه چیز خوب بود چرا من اینقدر overreact  کردم اما باور کنین نمیتونم تمام عمرم منتظر باشم تا کسی یادش بیاد که به من زنگ بزنه یا بخواد من رو ببینه . تازه من منتظر هم نبودم بارها پیشنهاد دادم و یادآوری کردم و گفت باشه و من رو چشم انتظار میگذاشت و بعد یا تماس نمیگرفت یا قرار نمیگذاشت و این خیلی رو مخ بود . شاید بعضیها قرار هم که میگذارن خیلی چشم انتظارش نباشن ولی من اینطوری نیستم و واقعا وقتی عصری میخوام برم بیرون از صبح این فکر همش توی سرمه و چشم انتظار هستم . 

این قضیه یه چند ساعتی عصبانیم کرد و تموم شد . خوشبختانه یا بدبختانه عادت کردم و سعی میکنم از نظر احساسی خودم عقب نگه دارم تا مشکلی برام پیش نیاد . گرچه خوشبختانه کسانی هم که باهاشون آشنا شدم ذره ای دیت کردن روبلد نبودن که بخوان من رو اتچ کنن . 

وای خسته شدم از تایپ کردن ! با اینکه تو چند نوبت نوشتم اما بازم زیاد بود . خدا قوت از خوندن 


۲۵ جون ۲۰۲۵

مدت زیادی به اینجا دسترسی نداشتم .‌شروع به اسباب کشی به ورد پرس و یه مقدار هم اونجا نوشتم ولی هنوز اونجا آماده پذیرایی دوستان نیستم 

این مدت دلشوره همه رو کُشت اینجا و مدتی که دسترسی اینترت قطع شد از همه بدتر بود . از دلشوره زیاد فقط با همدیگه تماس میگرفتیم و حرف میزدیم . همه کسانی هم همدیگه رو میشناختیم که بطور متداول هم با هم تماس نداشتیم به هم زنگ میزدیم .

چند روز بعد شروع جنگ یه تولد دعوت بودم . تولد یه بچه ۵ ساله که خیلی دوستش دارم . مادرش ایرانیه و تو ایران با هم همکار بودیم . پدرش روسه . خونه شون توی محله یهودیهای اینجاست و بچه تو همون محله مهدکودک میره . رفتم تولد و خب دوستای مامانه و خاله بچه همه ایرانی بودن . دوستای بچه و مامانهاشون یهودی . بابای بچه روس ، همسایه شون که خیلی ارتباط خوبی باهاش دارن و مامان بزرگه بعضی اوقات از بچه دوستم نگهداری میکنه اوکراینی هستن و پارتنر خاله اش عراقی بود. یعنی دیگه کشوری که در حال جنگ باشه و یا قبلا جنگ داشته باشه نبود که تبعه اش اونجا نباشه . بیشترش به حال و هوای تولد گذشت اما وقتی حرف از جنگ شد همه اظهار ناراحتی کردن از اینکه مردم بی دفاع کشته میشن . هیچکس کسی رو چپ چپ نگاه نکرد و برخورد همه با هم مثل برخورد دوتا انسان بود . همونطور که تو جنگ ایران و عراق ما فکر نکردیم عراقیها آدمهای خونخواری هستن و اون جنگ بین سیاستمدارا بود .

تو این مدت خیلی ها برای احوالپرسی باهام تماس گرفتن . همه نگران بودن مثل همسایه ام که کانادایی هست و یا طبقه پایینی ها  که هندی هستن یا دوست پاکستانیم که با هم برای امتحان درس میخوندیم . راج هم تکست دادو احوالپرسی کرد و طبق معمول هم التماس دعا داشت که دیت داشته باشیم که من عذر خواهی کردم . 

 امیدوارم تلفات انسانی جنگ زیاد نبوده باشه . درسته که مناطق مسکونی ایران زیاد مورد هدف قرار نگرفته ولی به هر حال وقتی زندان زده میشه زندانی و زندانبان هم اونجا هستن . یا پلیس فتا هم احتمالا ابدارچی و راننده و کارمندی داره که گناهی نداشته باشه .

امیدوارم سلامت باشین


۱۶ جون ۲۰۲۵

حالم خوب نیست . حال هیچکس خوب نیست . وبلاگم تو کامپیوترم دیشب باز نشد که بنویسم چقدر حالم بده . الان از تو گوشیم امتحان کردم دیدم باز شد . بیچاره مردم . بیچاره مردم ایران و مردم فلسطین و مردم اسرائیل . بیچاره همه ...

8 جون 2025

- ویکند یه کم از بی مسئولیتی همسر سابق حرص خوردم بعد به خودم اومدم و گفتم ببین همین مشگل رو داشت که تو باهاش زندگی نکردی دیگه ! نه پدرسوخته بود نه بداخلاق خیلی هم صادق بود ولی از این بی مسئولیتیش جونت به لب رسید که جدا شدی پس برای چی داری حرص میخوری ؟ و دیگه حرص نخوردم .

- در مورد کانتراکتور حیاط هم رفتم یه ریویوی خیلی بد همراه با یک ستاره براش گذاشتم و گفتم گور پدرش .

- وقتی هوا داشت رو به گرمی میرفت به همکارم بهار گفتم خیلی درگیر فضای سبز خونه شدم هیچ سالی اینطوری نبود برام .اون گفت اوه اوه بپا که حسابی آدمو آلوده میکنه ! فکر نکردم که جدی باشه ولی الان واقعا آلوده اش شدم و هفته ای یکی دوبار حداقل میرم بیرون و به گیاهها میرسم . اگه بارون نیاد که هر روز میرم به قسمتهایی که چمن کاشتم آب میدم و چمنهایی که هیچ سالی در نیومده بود رو دارم خوب بار میارم و حسابی پر شدن و خیلی لذت میبرم از کار فضای سبز .

- با یک نفر چت کردم در مورد دیتینگ و به نظر اوکی میومد تا اینکه شروع کرد بی منطق اطهار علاقه بیخود کردن و اونجا بود که فهمیدم اینم فیک هست و بلاکش کردم . آخه توی این سن و سال و یکهو اینطور اظهار علاقه کردن ؟ خبر دیگه ای نیست 

- شرایط کار و در کل شرایط اقتصادی به نظر خوب نمیاد . تک و توک شرکت لی آف میکنه و خبر لی آف از شرکتهای دیگه هم میرسه . نمیدونیم چی میخواد بشه .

- حالا که کورسم تموم شد باید به کوب بشینم این دوتا پروژه رو تموم کنم و شرش رو بکنم . 

- دیروز بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم رفتم داون تاون و سر از سن لورنس مارکت در آوردم . یه ساختمون قدیمیه که تبدیل به یه بازار کردن و بیشتر مواد غذایی داره . قبلش هم رفتم توی ساختمون Brookfield place که توسط معمار مورد علاقه من کالاتراوا طراحی شده و بسیار لذت بردم ازش . 

زیاده عرضی نیست .


31 می 2025

- اینکه شرکتمون دسترسی به سایتهای فارسی رو بسته خیلی سخت کرده برای من که وبلاگم رو توی هفته به روز کنم . الان کلی چیز میخوام بنویسم که نمیدونم برسم .

- اول اینکه جلسه آخر کلاسم رو به بدبختی تموم کردم و عملا فقط تستهاش رو با کمک چت جی پی تی زدم تا بعدا بشینم درست بخونمش چون دیگه واقعا خسته بودم و میخواستم اون کار رو تموم کنم .

- وسط هفته یه مدیر گروه باهام تماس گرفت و گفت ما فیدبک خوبی در مورد بازدیدهای سایت تو داشتیم و دوتا پروژه داره شروع میشه که میخواهیم تو یک هفته در میون برای بازدید سایتشون بری ! یه مقدار برام غیر منتظره بود ولی خوشحال شدم و یه کم در مورد پروژه ها حرف زدیم و قرار شد رزومه ام رو آپدیت کنم و برای کارفرما بفرستیم تا بعد از تایید اون ترتیب دسترسی من رو به اون سایتها بدن . 

من تو ایران 16 سال تو صنعت برق کار کردم .رشته من توی صنعت برق حرف زیادی برای زدن نداره ولی به هر حال  تو صنعت برق شناخته شده بودم و مثلا وقتی میخواستن جلسات استاندارد سازی بگذارن من رو دعوت میکردن ، وقتی یه کارفرمای قدیمی یه مشاوره ای میخواست با من تماس میگرفت و جایگاه قابل قبولی  داشتم که البته خب توی کشور خودم و با سابقه زیاد بدست آورده بودم و عجیب نبود . بعد از کار در ایران این اولین بار بود که بدون اینکه دنبال کاری باشم کسی با من تماس بگیره و ازم کاری بخواد . گرچه توی شرکت خودمونه و مساله خیلی مهمی نیست اما بازم باعث خوشحالیم شد . البته وقتی اون مدیر ازم پرسید ساعت آزاد داری ، گفتم با مدیر خودم تماس بگیر لطفا چون اون برنامه من رو میدونه . بعد مدیرم تماس گرفت باهام و گفت توافق کردم هفته ای 4 ساعت بهشون کمک کنی . 

- با یک آقایی که بعد فهمیدم متولد پاکستانه یه کم صحبت کردیم و از ترس اینکه فیک باشه خیلی سریع قرار گذاشتیم و رفتم . خب از خوبیاش بگم که آدم تحصیلکرده و یک بیزینس من بسیار موفق و بسیار پرکار بود . 38 سال بود از پاکستان اومده بود بیرون و انگلیسی ای عالی ای صحبت میکرد . خیلی متین و موقر بود و به همون صورت خیلی ازم تعریف کرد که مثلا چقدر قشنگ لباس پوشیدی و من چقدر از شیک بودنت خوشم اومد و اینا ولی ... قیافه و تیپ اصلا خوب نبود و حالا اون به کنار لباس پوشیدن و مخصوصا طلاهای گنده ای که انداخته بود بسیار تو ذوقم زد و هر چی فکر کردم دیدم اصلا با کسی که یه انگشتر گنننننده طلا با کلی برلیان و یه زنجیر کارتیه پت و پهن دستشه اصلا همخونی ندارم . خوشبختانه همونجا تونستم دومین مشکلی که داشتم رو بولد کنم و گفتم به نظر میاد تو خیلی گرفتاری و من دوست دارم با کسی دیت کنم که یه کار 9 تا 5 مثل خودم داشته باشه . اونم گفت خب آره آدمها خواسته های خودشونو دارن و خیلی متاسفم و بعد همونطور متین و موقر از هم خداحافظی کردیم و رفتیم . 

- مساله بعدی که توی این هفته اتفاق افتاد این بود که بی مسئولیتی بچه هام همراه با درگیری با کانتراکتور حیاط منو به جنون رسوند و یه روز پسرم از سر کار اومد توپیدم بهش و اونم خسته بود رفت تو راه پله و یه صدای بلند اومد که بعد فهمیدم مشت زده به دیوار و دیوار رو سوراخ کرده . شب بعدش دوتاشون رو گفتم بیاین تو هال و بهشون گفتم من یه مدت خیلی گرفتارم و  از آخر هفته دو هفته بریم پیش پدرتون . پسرم که میدونست موضوع چیه و دیوار رو هم سوراخ کرده بود فورا گفت باشه اما دخترم هی اومد حرف بزنه که پسرم نگذاشت و جلوش رو گرفت . اما از فرداش دخترم باهام قهر کرد و اانقدر روشو کرد اونور و با من حرف نزد تا من خودم بهش گفتم چیه چرا اینطوری عکس العمل نشون میدی ؟ گفت من دو هفته است فارغ التحصیل شدم و تو اینطوری کردی در صورتی که برادر من 3 سال بیکار بود تا تو صدات در اومد . منم خیلی ناراحت شدم و گفتم باور کن منم خیلی کار دارم و میخوام کورسم رو تموم کنم و تمام وقت بشینم پروژه هام رو تموم کنم و یه نفسی بکشم . گفت خب بگو کمک کنم ولی نه اینطوری و قضیه منتفی شد . فردا صبحش قرار بود برن خونه پدرشون و وقتی پسرم پا شد دیگه ساعت 10 صبح بود گفتم ممکنه همسر پدرتون نهار درست کرده باشه درست نیست که نرین اونجا ، نهار برین و برگردین . پسرم هم زنگ زد به پدرش که همینو بگه که پدرش گفت نه من اصلا خونه نیستم شما نهار برین بیرون من پولشو میدم !!! من گفتم اونم که خودشو کشت انقدر براتون تدارک دید ! 6 ساله شما با من هستین گفتم دو هفته برین پهلوی اون حالا اصلا آمادگیش رو نداره و وعده اول رو خودتون برین بیرون تا من ببینم چی میشه ؟!!!  که دیگه نرفتن . اینم از من که میخواستم یه مدت تنها باشم و به کارهام برسم . 

- خوب باشین