اینا رو قبل اینکه اینترنت قطع بشه نوشته بودم و گذاشته بودم تو چرکنویس . الان چیزی ندارم بگم . حال زندگی کردن ندارم چه برسه به نوشتن . امیدوارم هر کسی که باعث و بانی غم بزرگ مردم هست به مراتب بدترش سرش بیاد . به چشم ببینیم که سرش میاد .
- مهمترین چیزی که الان توی ذهن ایرانیهای تمام دنیاست اعتراضات داخل کشوره . یاد جمله زم افتادم ، گفت شما میگین اغتشاشات ما میگیم اعتراضات . دلم اونجاست و میدونم که مدتهاست مردم کارد به استخونشون رسیده از تورم و بی کفایتی بالا دستی ها و دزدیهایی که میشه و .... امیدوارم یه تغییر اساسی بزودی ایجاد بشه که اوضاع از این بدتر نشه .
سال کاری با شدت زیادی شروع شده و با اینکه کار خاصی توی تعطیلات نکردم اما انگار همون استراحته بهم انرژی داده و اوضاعم خوبه .
- دوستم انقدر پیله کرد که رفتم بیمارستان و عکس از پام انداختم و نشکسته بود ولی الان که چهارشنبه است و حدود ده روز میگذره هنوز درد دارم و ورم داره و درست نمیتونم راه برم . دکتر گفت باید صبر کنی . کاش داروی ضد التهاب داشتم .
- آخر این ماه مهمونی سالانه کل شرکت هست و من ثبت نام نکردم و خیلی دلم میسوزه که نمیرم . مهمونی خاصی نیست ولی کلا رسمی ترین مهمونی ای هست که در سال میتونم برم و یه جورایی جالبه ولی امسال نمیتونم برم .
- برف و سرمای وحشتناکی داریم امسال و اولین سالی هست که توی این خونه واقعا سرده . سال اولی که اومده بودیم و خونه دیگه ای بودیم هم خیلی سرد بود و فکر کنم اون خونه هم خیلی سرد بود ولی اینجا اولین باره احساس سرما میکنیم . برف پارو کردن رو هم که نگو و نپرس.
سال نو مبارک و اینا
مهمونم اومد ولی کم موند . اما کلی حرف زدیم و خوش گذشت . مهمونیم هم خوب بود جز اینکه خوردم زمین !!! و هنوز دارم شل میزنم . داستانش این بود که میز جلوی مبل من یه میز تمام شیشه است . از اینایی که یه ورق شیشه رو خم کردن و شده و میز . سه تا هم عسلی داره که توی هم میره که کنار مبل بزرگ هست . صبح روز مهمونیم دخترم گفت من باید برم سر کار ولی قبل رفتن یه کم میز غذا رو میچینم و مرتب میکنم و میرم . رفتم تو هال و دیدم از اون میزهای شیشه ای اندازه متوسطش رو کنار مبل دونفره گذاشته . با خودم گفتم این که شیشه ای و شفافه و عادت هم نداریم اینجا باشه بهتره یه رومیزی بندازم روش که دیده بشه و پای کسی بهش گیر نکنه . این کارو کردم نگو میز کوچیک همین ست رو کنار مبل یک نفره گذاشته و من اصلا ندیدمش . من نشستم روی مبل یک نفره و با نوه عمه گرامیم حرف میزدم که یکهو پاشدم گفتم برم به غذا سر بزنم و چرخیدم و پام گیر کرد به میز و به شدددت خوردم زمین . بیچاره فامیلمون یک وحشتی کرد که دلم به حال اون بیشتر سوخت . خلاصه اون روز که همش شل زدم و یه سوژه درست شد توی مهمونی که هر کی یه خاطره از هول بودن من تعریف کنه و کلی خندیدیم . فرداش هم پام بدجور کبود شد و هنوز بعد از 5 روز دارم شل میزنم ولی اصلا دلم نمیخواد دکتر برم یعنی حوصله ندارم
.
این روزها خیلی استراحت کردم و یه کار خوبی که دو سه بار انجام دادم این بود که وان رو شستم و آب کردم و رفتم توش دراز کشیدم و خیلی آرامش بخش بود . روزهایی که خودم خونه تنها باشم میتونم این کارو کنم . نمیدونم چرا وقتی بچه ها هستن اینکارو نمیکنم انگار نمیخوام حموم معطل من باشه ! نمیدونم .
آخرین بار که رفتم دکتر چون وقت چکاپ سالانه بود به دکتر گفتم به نظرتون برم کلینیک خواب ببینن چرا بیخوابی دارم ؟ گفت اون مال آپنه است و تو فکر نمیکنم داشته باشی گفتم خب باشه پس هیچی . یا شاید اینطور فکر کردم که منتفی شد ولی یکهو از کلینیک زنگ ردن و یه وقت دادن و رفتم که شب اونجا بخوابم . کلی الکترود بهم وصل کردن و گفتن خب بخواب . حالا منم مطمئن بودم خوابم نمیبره چون سردم بود و گفته بودن هر چی لازمه با خودتون بیارین به غیر از تشکچه برقی که نمیشه استفاده کرد بخاطر تداخل با فرکانس دستگاهها . خلاصه هیتر آوردن تو اتاقم و روشن کردن و من غش کردم تا از گرمای زیاد بیدار شدم ! هیتر رو خاموش کردم تا ساعت 5 صبح که بیدار شدم و برنامه هم قرار بود تا 5 و نیم باشه . خلاصه اومدن و الکترودها رو کندن و اومدم خونه و پریدم تو حموم چون توی موهام کلی مواد بود که سر الکترودها رو به کله ام وصل میکرد و بعد دوباره خوابیدم . حدود 2 هفته دیگه گزارشش رو میفرستن برای دکترم .
شعبه شرکت که خیلی نزدیک خونه بود رو تعطیل کردن . من که مدتها بود نمیرفتم ولی اونهایی که میرفتن رو گفتن باید برگردین همون شعبه دور. عده خیلی کمی استخدامشون مال همین شعبه بود و به اونا گفتن یا برین شعبه دور و یا یه پکیج خوب میدیم بهتون و با اون استعفا بدین . من که فعلا میتونم از خونه کار بکنم .
خوب باشین
- خب کریسمس و هالیدی و همه چی مبارک . حتما میدونین که چون تو کانادا قومیتهای مختلف وجود داره به هم نمیگن مری کریسمس . این قسمتش رو هم از خودم در آوردم : نزدیک کریسمس عید هانوکای یهودی ها هست و برای ایرانی ها هم یلدا هست . بنا براین به دلیل اول و شاید به دلیل دوم به هم تعطیلات رو تبریک میگن نه تولد مسیح رو .
- نشستم که کازین گرامیم از سفر برسه و دل تو دلم هم نیست چون هوا بسیار خرابه و برف شدیدی میاد . برای یکشنبه هم آبگوشت پارتی دارم و دوتا از همکارهای قدیمیم رو دعوت کردم که خیلی هر دوشون رو دوست دارم .
- با لی لی صحبت کردم که چکار کردی با فرناز ؟ گفت غیر مستقیم بهش گفتم اینطوری میتونی بری از فلان جا وام بگیری و اونم فهمیده که بهتره دیگه حرفش رو نزنه . براش ناراحتم ولی کاری هم نمیشه کرد .
- مهمونی کریسمس شرکت خونه رئیس بودیم . رئیس مستقیم خودم نه ، رئیس گروه معماری شرکت . ظاهرا این دوساله که رفته این خونه که به شرکت نزدیکه ، مهمونی رو تو خونه خودش میگیره . راستش خونه اش خییییییلی خوب بود . هم بزرگ و نوساز بودهم های تکنولوژیک بود . من رفتم از شیر آشپزخونه آب بردارم اولا دوتا شیر بود من اولش گیج شدم . نه از اون شیرهای ساده که معمولا آب تصفیه شده داره . شیرش کاملا دیجیتال بود و دکمه هاش هم تاچ بود . بعدا فهمیدم که میشد ازش آب خیلی سرد و یا آب در حال جوش برداشت کرد . من که از همون شیر معمولیش آب برداشتم و خوردم ولی آدم احساس بیسوادی میکرد. بعد مراسم هدایای کریسمس رو داشتیم که معمولا به عنوان Secret Santa شنیده بودم ولی اینا بهش میگن White elephant . این مراسم ساده نیست . مثلا 40 نفر شرکت کردن . شماره های یک تا 40 رو مینویسن روی کاغذ و دور میگردونن به طور شانسی هر کی برمیداره . بعد نفر اول میره یه بسته برمیداره و باید همونجا باز کنه . بعد نفر دوم میتونه یه کادو از کل کادوها انتخاب کنه یا اینکه کادوی نفر اول رو به قول خودشون " بدزده " و در اینصورت نفر اول اجازه داره باز بره یه کادوی دیگه برداره . هر کادو فقط دوبار میتونه دزدیده بشه و دیگه مال دزد دوم میشه . خلاصه بچه ها کلی شیطونی کردن سر این بازی و سر به سر هم گذاشتن . آخر شب هم همشون سرگرم Karoke شدن که فکر میکنم تاثیر مشروبهایی که تا اون موقع خورده بودن روی اون آواز خوندنها کم نبود . خیلی خوش گذشت و از همه بهتر دیدن دوتا از همکارهای شعبه مونترال بود که من تا حالا ندیده بودمشون و فقط جلسات پشت دوربین باهاشون داشتم.
- کادوهای کریسمس رو دادیم و گرفتیم و خیلی خوب بود. روز کریسمس هم دوستم که بچه کوچیک داره دعوتم کرده بود . بچه اش رو خیلی دوست دارم و مشخصه بچه هم میدونه من خیلی دوستش دارم و از سر و کول من بالا میره وقتی من رو میبینه . برای خودشون یه شیشه شامپاین که توی همون مراسم شرکت برنده شده بودم بردم و برای پسرش یه لگو گرفتم .
- آهان این یادم رفت بگم یه پاکت اومد به آدرسمون به اسم من ، درصورتی که من چیزی سفارش نداده بودم ! بازش کردم و دیدم کیف پولم هست ! تمااااام پولهاش رو برداشته بودن و بقیه رو انداخته بودن صندوق پستی . تقریبا تمام کارتهاش رو باطل کرده بودم و دوباره گرفته بودم . فقط کیفش که یه کیف چرمی بود به درد میخورد !
هپی هالیدی برای همه
- خب در مورد تاتر بنویسم . همونطور که گفتم اسم تاتر بود "ژوری" و قرار بود بیننده ها نقش هیات ژوری رو بازی کنن . خب ما رفتیم و صحنه تاتر رو مثلا مثل دادگاه چیده بودن و قاضی و وکیل مدافع و دادستان بودن و یه نفر اومد که مثلا همسر آقایی بود که در تصادف رانندگی کشته شده بود و اینظور بود که آقایی که کشته شده بود پرستار بوده و صبح داشته از شیفت شبش با دوچرخه برمیگشت و در این حین یک ماشین میاد سبقت بگیره میاد تو لاین مقابل و میتونه به موقع برگرده تو لاین خودش ولی ماشین خودران زودتر از مسبر منحرف میشه که تصادف نکنه و آقای دوچرخه سوار رو زیر میکنه . متهم هم مدیر شرکتی بود که ماشینهای خودران تولید میکردن . سوژه جالبی بود و هر موقع رای گیری لازم بود یه بارکد میومد تو پس زمینه صحنه و ما اونو با گوشیهامون اسکن میکردیم ورای میدادیم . در نهایت با تفاوت رای خیلی کمی مثلا حدود ۵۶ درصد به 44 درصد هوش مصنوعی تبرئه شد ولی جالبیش اینجا بود که اول دادگاه این رای ۷۵ درصد بود و بعد از پایان جلسه شد ۵۶ درصد که خیلی فرق کرد . در کل بازیها متوسط بود طراحی صحنه خیلی ضعیف و طراحی لباس خیلی خیلی ضعیف ولی کل ایده جالب بود که هوش مصنوعی رو زیر سوال میبرد و اینکه تماشاگرها تصمیم گیرنده بودن .
- دوتا چیز تازگی خیلی بدردم خوردن و میخوام بهتون بگم . موهای من نسبتا بلنده و چون فر و وز داره هر بار که میشورمشون سشوار میکشم که صاف بشه و وزش گرفته بشه اما از صاف شدن کاملش هم خیلی خوشم نمیاد . چند بار تو اینستاگرام دیدم ملت تو مسافرت یا شب موقع خواب مواهشون رو دو دسته میکنن و دور یه استوانه ابری میپیچونن و وقتی چند ساعت بعد باز میکنن مجعد میشه . خیلی وسوسه شدم امتحانش کنم اما نمیخواستم اونو بخرم برای همین یه بند هوله پالتویی برداشتم و دولا کردم و همین کارو باهاش کردم و دقیقا همین نتیجه رو داد و خیلی خوب شد .
دومیش اینه که بارها شده بود جعبه قرصهام رو خونه جا بگذارم و برم سر کار و چون اون دارو رو باید هر روز بخورم حس بدی داشتم . یه کپسول کوچولوی فلزی که درش با پیچوندن باز میشه از شی ین خریدم که وصل میشه به جا کلیدیم و چند تا قرص انداختم توش . وقتی جعبه قرصهام رو جا میگذارم دیگه نگران این نیستم که بخاطر نخوردن قرصهام سر گیجه بگیرم و خیلی کمکم کرده .
- عقد محضری پسر داییم بود و رفته بودم . فقط بزرگترها بودن اما با پسرداییم خیلی رابطه ام خوبه و من رو هم دعوت کرده بود . خانمش رو هم از وقتی دوست بودن بهم معرفی کرده بود . خلاصه رفتم و خواهرش خیلی شیک کرده بود رفتم جلو و بهش گفتم اوه اوه خواهر داماد چه شیک کرده . دیدم با تعجب نگاهم کرد و گفت راست میگی ؟ گفتم آره خیلی ماه شدی .دیدم لبخند زد و گفت آخه حاضر شدیم با بابام بیایم بیرون بابام با تعجب نگاهم کرد و گفت اینطوری میخوای بیای ؟!!! گفتم دایی رو ول کن اون چیزی نمیدونه ولی دلم سوخت بیچاره داشت کوفتش میشد که من بدون اینکه بدونم حالش رو بهتر کردم . آخه داییم خیلی اخلاقهای عجیبی داره غیر از اینکه خیلی مذهبیه کلا عجیب هم هست . بگذریم .
- نامزدی دوستم دعوت شدم وقتی وارد شدم دیدم خیلی خوشگل شده گفتم وای چقدر خوشگل شدی کدوم آرایشگاه رفتی ؟ دیدم برگشت به نامزدش گفت دیدی ؟ مارال گفت خوشگل شدم ! گفتم چطور ؟ گفت اومده دم آرایشگاه دنبالم گفته چرا اینطوری درستت کردن و اون عروس بیچاره لب و لوچه اش آویزون شده بود .
خواستم بگم نه اینکه الکی از همه تعریف کنیم که دروغ معلوم میشه ولی اگه واقعا کسی تعریف داره ازش تعریف کنیم شاید بتونیم یه حس خوبی بهش بدیم که بهش نیاز داره .