یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

24 می 2025

- آخر هفته گذشته آدریان رو دیدم  و گفتم تو هیچوقت به من زنگ نمیزنی یا هر وقت میخوام زنگ بزنم میگی بعدا و بازم نمیشه گفت من خیلی اهل صحبت تلفنی نیستم! خب این برای من جالب نبود حتی نگفت که تلاشی برای تغییرش میکنه . یه نکته دیگه هم همون روز بهم گفت که بازم بران یه تلنگر بود . گفت یک ماه دارم میرم رومانی ازش پرسیدم کدوم شهر هستی گفت مادر و پدرم یه آپارتمان تو شهر دارن (یادم رفت کدوم شهر ) که 6 ماه زمستون اونجا هستن و یه خونه تو روستا که 6 ماه تابستون هستن و احتمالا وقتی من میرم همش تو روستا هستم چون دارن طبقه بالای اون خونه روستایی رو میسازن و منم باید کمک کنم . گفتم خب آره تو باید کمک کنی گفت البته من از نظر مالی کمک میکنم چون احتمالا وقتی پدر و مادرم نباشن و منم بازنشسته بشم میرم همونجا زندگی میکنم ! خب این قضیه هم جالب نبود که فکر کردم این آدم به درد طولانی مدت من نمیخوره . 

- توی هفته سر درد شدیدی شدم . اصلا نمیفهمیدم چیه و یه بار مُسکن خوردم خوب شدم اما باز سر درد برگشت . دو بار و سه بار و روز سوم واقعا کلافه ام کرده بود . آدریان هم با تکست حالم رو میپرسید تا روز چهارشنبه که قرار داشتیم همدیگه رو ببینیم . من اون روز حالم خیلی بدتر شد و همراه با حالت تهوع شد . از اون طرف هم آدریان که ماشین نداره و منم که همیشه باید برم تا نزدیک خونه اون و راه کمی هم نیست بهش تکست زدم که امروز نمیتونم بیام و حالم خیلی بده . گفت بیا اینجا ببینمت که گفتم اصلا با این حالم توان رانندگی طولانی ندارم و گفت باشه برو استراحت کن و اگه کاری داشتی به من بگو . من رفتم خونه افتادم ولی داشتم فکر میکردم این خیلی بده که ماشین نداره وگرنه میگفتم الان بیاد دنبال من و بریم یه جایی همین نزدیک و راستش حس بدی به این قضیه داشتم . این به کنار تمام عصر وشب یه تلفن یا تکست نزد حال منو بپرسه و این خیلی لج منو درآورد . فرداش که بهتر شدم بهش تکست زدم که این خیلی توقع زیادی بود که دلم میخواست دیشب به من زنگ میزدی ؟ اونم جواب داد بیا از هم توقعی نداشته باشیم من که گفتم اگه کاری داری به من بگو که البته با توجه به اینکه ماشین نداشت نمیدونم چکار میتونست برام بکنه . بعد گفت  به من احساس گناه نده چون دوست ندارم . گفتم خوبه که دوست نداری چون منم اینطوری نمیتونم و خداحافظی کردیم و حالا مشکلی ندارم ولی اون موقع لجم گرفت که چرا ملت میخوان تو Comfort Zone خودشون بمونن ولی دیت هم بکنن . خب بله منم دوست ندارم تغییری توی خودم بدم ولی اگه بخوام با کسی دیت کنم خب باید وقتی مریضه حالش رو بپرسم و یا برم براش غذا ببرم و در کل از این برخورد خوشحال نبودم . 

- همون روز عصر بعد از کار رفتم خرید گروسری و یکهو سهیل رو تو فروشگاه دیدم و ایستادیم به حرف زدن . سهیل رو خیلی دورادور میشناسم و شاید این بار سوم بود که میدیدمش . آدم بسیار خوبیه و بدون اینکه منو بشناسه در استخدام من تو شرکتی که با رضا همکار بودم کمکم کرد . سالها قبل از خانمش جدا شده و مجرد بود اما به تازگی تو اینستاگرامش دیدم که با یه خانم ایرانی ازدواج کرده و خیلی براش خوشحال بودم . خلاصه ایستادیم با هم به حرف زدن و بیشتر در مورد کار ازش پرسیدم و گفتم همون شرکت قبلی میری ؟ گفت آره . پرسیدم هنوز هم پروژه های شخصی میگیری ؟ گفت نه راستش وقتی با خانمم آشنا شدم دیدم خب باید عصرها و ویکندها رو وقت بگذارم و ببینمش و نمیشه همش بشینم سر کار دومم بنابراین دیگه پروژه نگرفتم و اون مشتری ها از دستم رفتن ! تو دلم گفتم بیا!! برای اینکه یه رابطه خوب داشته باشه شغل دومش رو فدا کرده . حالا ملت چون " اهل " تلفن زدن نیستن هم حاضر نیستن کوچکترین تلاشی کنن تا یه رابطه خوب رو بسازن ... بگذریم . 

- دیروز یه دیت رفتم و بیچاره معلوم بود داره خودشو میکشه تا من رو تحت تاثیر قرار بده ولی متاسفانه اصصصصلا کمیسرتی ای باهاش حس نکردم و تقریبا میدونستم که دیگه نمیخوام ببینمش که ضربه آخر رو موقع خداحافظی زد و من جلو نرفتم که بغلش کنم موقع خداحافظی ولی اون من رو بغل کرد و بعد گونه ام رو بوسید که اصلا خوشم نیومد و به قول معروف تیر خلاص رو زد .

- این ویکند رو باز باید درس بخونم و کارهای دیگه دارم بکنم . خوشبختانه کلاسم داره تموم میشه و به توصیه دوستام احتمالا بقیه ساعتهای کارگاه رو هم الکی پر میکنم و میفرستم چون رییسم یه چراغ سبزی در مورد تاییدش برام فرستاده . 

- خوش باشین دوستای خوب و خوش انرژی من 

19 می 2025

- اوضاع طبق معموله و خبر خاصی نیست . با آدریان تماس دارم و میزان اطلاعات عمومیش مخصوصا در مورد ایران برام عجیبه . اصالتا اهل رومانی هست و 20 سالی هست که اول برای ادامه تحصیل  و بعد برای زندگی به کانادا اومده و مونده . ازدواج کرده و جدا شده و بچه نداره . شاید میزان بالای اطلاعات عمومیش در مورد ایران برمیگرده به رشته تحصیلیش که علوم سیاسی بوده ولی در کل خیلی اهل مطالعه است . حالا یه سری اطلاعات مثل اعتراضات دو سال پیش رو خیلی ها میدونن ولی  چیزهایی که آدریان  از ایران میگه  واقعا هر کسی نمیدونه . مثلا گفت خوب شد مذاکرات ایران و امریکا انجام شد چقدر قیمت دلار تو ایران فرق کرد!!! یا مثلا میگفت یه زندان معروف دارین تو ایران و اسمش رو هم میدونست و خیلی چیزهای دیگه . منم رفتم تو پادکست رخ دوتا قسمت در مورد چائوشسکو دیکتاتور رومانی پیدا کردم و گوش دادم که مثلا یه چیزهایی در مورد کشورش بدونم ولی وقتی تموم شد هیچ چیز خاصی یادم نموند ! نمیدونم با این حافظه ام چطوری امتحان میدم .

- خونه بعد از فارغ التحصیلی دخترم هنوز پر از گله و من دارم کیف میکنم . از اینکه شبها دخترم میخوابه هم خوشحالم و از اونهمه بیخوابی و کاری که میکرد ناراحت بودم . - پسرم میره سر کار و میاد و خوشحال و راضیه ولی تو خونه تقریبا دست به سیاه و سفید نمیزنه و عین مردهای 100 سال پیش دیگه میاد خونه هیچ کاری نمیکنه البته از منم انتظار خاصی نداره که پذیراییش کنم ولی بازم اینکه میاد خونه میره تو اتاقش تا برای شام صداش کنم روی مخه . ناشکری نکنم چند ماه پیش  آرزو میکردم فقط برای گشت و گذار از اتاقش بیاد بیرون و الان یه شغل خوب داره ...

- تعطیلات ویکتوریا دی تموم شد و به غیر از اینکه یه مقدار زیادی به کارهای خونه رسیدم کار خاصی نکردم . 

11 می 2025

- خب اتفاقهای خوب و بدی افتاده 

- اول که اون مورد حقوقیم باز به خنس خورد و حسابی روحیه ام رو بهم ریخت . یعنی وقتی ایمیلش رو گرفتم انقدر بیحال شدم که فقط افتادم تو تختم و دیگه توان از جا بلند شدن هم نداشتم و حسابی من رو بهم ریخت. 

- شرکت و به طور خاص گروه معماری باز چند نفر رو لی آف کرد و خیلی حال همه مون گرفته شده . داریم میسازیم با این وضع ولی ناراحت کننده است . 

- از دیتینگ بگم که دیگه من رو به مرحله چشمم رو ببندم و دهنم رو باز کنم رسوندن. اونی که دقیقه نود قرار رو کنسل کرد باز تماس گرفت و دیگه بلاکش کردم. اونی که رفته بودم دیده بودمش و گفت آدم شل و بی انرژی ای بود یه باریه هفته بعد دیت  تکست داده بود منم یه جواب مختصری دادم بعد تماس نگرفت بعد دوباره با فاصله یه هفته تماس گرفت منم بهش گفتم من دوست ندارم با آدمی که هفته ای یکبار باهام تماس میگیره دیت داشته باشم . اونم بدبخت عذرخواهی کرد و تموم شد . یه چیزی رو متوجه شدم که اونهایی که فیک هستن اصلا تو استان ما نیستن و سعی میکنن اول شماره تلفن من رو بگیرن و بعد تو واتس اپ پیغام بدن که من توجه نکنم شماره شون مال استان ما نیست . بعد از این قضیه با یکی مچ شدم بعد از یه کم تکست دادن گفت اگه موافقی شماره ات رو بده تو واتس اپ تماس بگیریم . منم گفتم بله حتما شماره ات رو بده من تماس میگیرم ! میخواستم اگه شماره اش مال استان ما نیست همونجا تو اپ بلاکش کنم . اون دوباره گفت تو شماره ات رو بده و منم تو همون اپ بلاکش کردم . دیدم این اصرارش برای اینکه شماره من رو اول بگیره حتما یه دلیلی داره . 

- اون قضیه حقوقی که پیش اومد من به شدت بی حال و بدون انرژی بودم و واقعا دلم میخواست با یکی صحبت کنم . با آدریان تماس گرفتم و اونم خیلی ساپورتیو بود و خیلی صحبت کرد باهام و از قبل بیشتر ازش خوشم اومد . بعد قرار شد هفته بعدش همدیگه رو ببینیم و  روزش رو فیکس کردیم تا ساعتش معلوم بشه . بعد تماس گرفت و گفت تو خیلی خسته شدی و معلومه اصلا به فکر خودت نیستی . برای هفته بعد من وقت ماساژ پا برای هر دوتامون گرفتم که با هم بریم و تو یه کم خستگیت در بره ! از اینکه به فکرم بود به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و با خوشحالی قبول کردم و رفتیم و خیلی خوب بود و روزهای دیگه هم با هم صحبت کردیم و دیدم هر چی میگذره بیشتر جذبش میشم بنابراین باز هم همدیگه رو دیدیم و به نظر میاد داره پیش میره . 

- یکی از کارهای خوبی که این دو هفته کردم این بود که به کوب نشستم و درس سه هفته اخیر رو خوندم و تستهاش رو هم زدم و به کلاس رسیدم و اینم خیلی خوب بود. 

- یه کار خوب دیگه این بود که تقریبا هر روز به حیاط میرسم و یه کاری توش انجام میدم . یه قسمت کوچیک که بخاطر کار درایو وی چمنش از بین رفته بود رو چمن کاشتم تا ببینم در میاد یا نه . اگه در اومد بقیه جاها رو هم بکارم که با کمال تعجب دیدم در اومد و خیلی خوشحال شدم . حالا چرا خوشحال شدم ؟ آخه سالهای قبل سعی کرده بودم و نشده بود . پارسال هم به یه پیمانکار پول دادم که اینکار بکنه که اونهم کاری نکرد که من نتیجه اش رو ببینم و دیگه امسال هر چی نامه و ایمیل فرستاد دیگه جواب ندادم . گفتم ببینم خودم میتونم کاری کنم که فعلا خیلی خوب شد و ادامه میدم . 

- و البته بهترین اتفاق این مدت فارغ التحصیل شدن دخترم بود که دیگه کارش تموم شد و مدتی هم به کوب کار کرد تا ارائه هاش آماده بشه برای نمایشگاه دانشگاه که دیروز با دوستم رفتیم و بسیار جالب بود . اگر تورنتو هستین و به کارهای هنری علاقه دارین امروز 11 می روز آخر نمایشگاه در ساختمون دانشگاه OCAD   هست . این نمایشگاه اسمش  Grdadex  هست و کارهای فارغ التحصیلهای همون سال تو تمام رشته ها رو داره و بسیار بسیار جالبه . امسال سال 110 امی بود که این نمایشگاه برگذار میشد ! جشن فارغ التحصیلی دخترم بعدا هست که باید بریم . 

- خوب و خوش باشین 

26 آپریل 2025

- الان وسط هفته است که شروع کردم به نوشتن و آخر هفته پستش میکنم . سرم درد میکنه و حس بدی دارم . به احتمال خیلی زیاد همه اش هم از داستان دیتینگ هست مشکلم این نیست که چرا آدمی که با من مچ باشه پیدا نمیکنم . توی هفته گذشته یک نفر رو دیدم و خیلی آدم محترم و خوبی به نظر میومد ولی آدم درونگرا و به اصطلاح شل و ولی بود که میدونم با روحیه من سازگار نیست و دیگه باهاش تماس نداشتم .

اما مشکل من این نیست ، مشکلم از اینه که تعداد آدمهایی که به قول نسل جدید Catfishing میکنن زیاد شده . خودم مدت زیادی نیست با این اصطلاح آشنا شدم برای همین توضیح میدم که چیه . آدمهایی هستن که میان تو دنیای مجازی و خودشون رو کسی معرفی میکنن که نیستن . یه مورد به تورم خورد و فهمیدم که فیک هست ولی گفتم‌ببینم واقعا هدفش چیه و چی میخواد و ادامه دادم اما دیگه خسته ام کرد و چرت و پرت هم زیاد میگفت دیگه بلاکش کردم . یکی دیگه رو همین امروز تموم کردم که نقش خودشو خیلی خوب بازی میکرد و واقعا تا مدتی متوجه نشدم ولی بعد دیدم نه حاضره زنگ بزنه نه ویدئو کال و نه قرار بذاره که متوجه شدم فیک هست و چون دیر فهمیدم هم بهم خیلی فشار اومد .

نمیخوام هم خیلی تند برخورد کنم که تا آشنا شدیم بگم زود باش کپی شناسنامه ات رو بفرست چون کسی که ریگ به کفشش نباشه براش توهین آمیزه ولی واقعا ناراحتم از این قضیه .

- الان آخر هفته است و قضیه ای که گفتم بدتر شد که بهتر نشد . یک نفر دیگه بود که یه مدت چت کردیم و بد نبود خودش گفت میخوای همدیگه رو ببینیم و من گفتم آره و ویکند قرار گذاشتیم . من بعد از ظهر شنبه دراز کشیدم و بعد پا شدم و حاضر شدم و رفتم تو پارکینگ که برم سر قرار پیغام داد که ببخشید یه مورد اورژانسی پیش اومده و نمیتونم بیام . کِی ؟ یه ربع قبل قرار !!!  خیلی عذر خواهی و من الان توضیح میدم و اینا که یکهو کارفرمای پروژه ام تماس گرفته و باید یه کاری رو آماده کنم !!! من فقط نوشتم اوکی و رفتم خرید و برگشتم دیدم بازم عذرخواهی و اینا که میشه ویکند بعدی همدیگه رو ببینیم ؟ گفتم راستش رو بخوای من صرفنظر کردم و خداحافظ . احتمال 99 درصد میدادم که اینم اصلا تورنتو نیست مثل اونای دیگه و چرت میگه . یک درصد هم اگه داستانش درست بوده بازم توهین آمیز بود که بخاطر همچین چیزی قرار رو بهم بزنه . بهم پیغام داد انگار تو حاضر نیستی شانس دومی به کسی بدی . گفتم نه راستش رو بخوای حاضر نیستم چیزهای بدی تو این آنلاین دیتینگ دیدم و به نظرم داری Catfishing  میکنی و اگه هم داستانت درسته بازم کار درستی نبود که یه ربع قبل اومدن قرار رو بهم بزنی هر خانمی کلی طول میکشه تا حاضر بشه و وقت منو تلف کردی . شانس دوم رو هم به هر کی دادم پشیمون شدم (اینو دارم به شما میگم : مثل سگ پشیمون شدم ) و تمام .

- مثلا سه هفته از کلاسم گذشته و یک کلمه درس نخوندم . امروز که شنبه بود یخچال رو تمیز کردم و خرید کردم و شستم و جا دادم . لباسها رو شستم و تو خشک کن انداختم و بعدش ماشین لباسشویی رو جرم گیری کردم . فردا صبح با یکی از دوستام میریم برانچ و بعدش با خودم گفتم بعد از ظهر فقط به آشپزی برای هفته برسم  و درس بخونم . ببینم چی میشه . 

- خوش باشین

18 آپریل 2025

- هفته خوبی نداشتم . حتی نمیدونم چرا . حالا مینویسم شاید توش یه چیزهایی دراومد . 

- سه شنبه رفتیم بازدید سایت و خب من خیلی خوشحال بودم که باز یک قدم به رجیستر شدن نزدیک میشم . کانکس این سایت دورتر از محل کارگاه هست و طبق قوانین باید رفت کانکس و به قول خودشون sign in   کرد و بعد رفت به محل کارگاه . برگشتنه هم باید برگشت به کانکس و sign out   کرد و بعد میشه رفت بیرون . خود کارگاه هم جایی برای پارک ماشین نداره بنابراین با ماشین میریم جایی که کانکس هست و بعد پیاده میریم کارگاه . توی این راه من شروع کردم با همکارم صحبت کردن که از شرایط پروژه هایی که توشون هستیم حرف میزدیم چون در کل شرایط شرکت خوب نیست و انگار خیلی پروژه ها کم شده و همکارها نگران هستن . بعد بهش گفتم میدونم همه نگران هستن مثلا وقتی شنیدم که مینا رو لی آف کردن خیلی نارحت شدم . نمیدونم کارش چطور بود ولی انقدر دختر خوش رو و با محبتی بود که ناراحت شدم وقتی فهمیدم لی آف شده . این همکارم گفت آره اون که قبل بود این هفته هم شیزا لی آف شد ! من گفتم چی ؟ لی آف شد ؟ گفت آره نمیدونستی ؟ و من نمیدونستم و البته خیلی ناراحت شدم . شیزا همکاری بود که با هم  درس میخوندیم برای امتحان و من برای قبولیم بهش مدیونم چون واقعا من رو هول میداد و انگار مثل یه فشار بود برام که هی میگفت فلان ساعت آنلاین بشیم با هم تست بزنیم فلان مبحث رو بخونیم تا اون موقع و ... راستش اون هم میگفت درس خوندنش رو مدیون منه چون تقریبا تمام منابعی که داشتیم مال من بود و من طی سالها از این طرف و اون طرف جمع کرده بودم و آرشیو خوبی شده بود که کمتر کسی داشت .به هر حال اون سابقه اش از من کمتر بود و انگار روش تست زدنش هم زیاد خوب نبود و متاسفانه دوتا امتحانش رو قبول نشد و همون هم خیلی روحیه اش رو خراب کرد و حالا هم که لی آف شد . خیلی ناراحتش شدم ولی فقط بهش تکست زدم که خیلی متاسفم و هر وقت روحیه ات بهت اجازه میداد بهم زنگ بزن . خوشبختانه یکی از دوستام تونست  ریفرش کنه به شرکت خودشون برای کار و حالا باید ببینیم چی میشه .

- روزهای دیگه هفته به شدت شلوغ و پر کار بود و فقط یک روز بعد کار رفتم به خونه جدید دوستم که نسبتا هم از من دور بود سر زدم که برای یه تغییر کوچیک بهش ایده بدم و خیلی خسته ام کرد . روزهای دیگه هم همش بعد کار یا خرید ، یا ورزش یا کارهای خونه . 

- دیت کردن که وقت گیر و اعصاب خورد کنه مخصوصا اونهایی که فیک هستن و بعد از یکی دو روز چت کردن میگن که ما الان تو ماموریت هستیم و بزدوی میایم تورنتو و نه حاضرن ویدیو کال کنن و نه حرف درست و حسابی میزنن و فقط اظهار علاقه های فیک میکنن که با صد من عسل به آدم نمیچسبه . یکیشون که همین دیروز بلاک کردم اومد از خودش عکس بفرسته جلوی یه قایق تفریحی ایستاده بود . گفتم چه قشنگ اینجا کجاست ؟ گفت این قایق تفریحی منه ! نکشیمون بچه پولدار ! نمیکنن حداقل برن دنبال یه دختر جوون که تجربه نداشته باشه و گول بخوره . حالا قصدشون چیه نمیدونم . احتمالا بعد یه مدتی تقاضای پول میکنن .

- کسی رو بعد از آدریان ندیدم و گلی که اون برام گرفته بود خشک شده و نگهش داشتم انقدر که دوستش داشتم . احتمالا عصری میرم یک نفر رو میبینم . 

- موهام رو کوتاه کردم و حس میکنم زیادی کوتاه کردم ولی مشکلی ندارم باهاش چون موهای من سریع بلند میشه . 

- مهلت ارسال فایل مالیاتی هست و فردا میرم پیش حسابدارم تا ببینم چی میشه . 

- بعد از اتفاقی که برای شیزا افتاد رفتم پیش یکی از همکارهای ایرانیم . یه خانم بسیار مثبت و مهربون که با شیزا توی یک پروژه بود . اونم گفت که احتمالا در خطره و باید دنبال کار باشه . بعد بهش گفتم من الان حس بدی برای شیزا دارم ولی یه فکر هم در مورد خودم افتاده تو سرم . من مدتها بود که فکر میکردم آدم بدشانسی هستم و واقعا هم اتفاقاتی بدی برام میافتاد ولی الان که نگاه میکنم میبینم اومدم توی این شرکت و اتفاقا توی پروژه ای افتادم که احتمال زیاد پروژه  من برای چند سال وجود داره و این میتونه به کارم اطمینان بده . بعد توی این شرکت با شیزا آشنا شدم که موتور محرکه خوبی بود برای درس خوندنم  و اینم شانس دومی بود که آوردم . احساس بدی دارم و انگار آدم ناشکری هستم . باید بیشتر از این قدر دان و شکر گذار باشم . 

- ساخت دیوار حائل و جدولهای حیاط تموم شد و آسفالتش رو هم برداشتن . گفتن دوشنبه میان بتن پد بتنی انباری رو میریزن و دو هفته دیگه هم آسفالت میکنن . تنها مشکل اینه که وقتی آسفالت ریختن تا 4 روز نباید با ماشین برم روش که با همسایه مون صحبت کردم ماشین رو شب بگذارم توی درایو وی اونها چون ساعت 2 تا 6 صبح پارک کردن ماشین توی خیابونها ما ممنوعه . 

- اون دوتا پروژه ای که حسابی روش تنبلی میکردم رو استارت زدم ولی بلافاصله کارفرما گفت میخواد یه تغییری روش بده و این بهانه خوبی برای عقب موندنم بهم داد . بفرما اینم یه شانس دیگه که آوردم 

- اگه اون مشکل قانونیم هم حل بشه و یه پارتنر خوب هم پیدا کنم دیگه فعلا دشواری ندارم 

- باید بیشترشکر گذار باشم