هفته پیش خیلی اعصابم خورد بود واقعا نای نوشتن نداشتم ولی الان میخوام از روند فرسایشی دیتینگ بنویسم . اونایی که یه ذره چت میکنیم و بعد هیچکدوم علاقه ای برای ادامه نشون میدیم که هیچی ٬ بقیه اش رو مینویسم .
گفتم که در روزهای جنگ راج پیغام داد که خانواده ات چطور هستن و بعد گفت اگر کسی رو نمیبینی بیا همدیگه رو ببینیم که من اون موقع داشتم با کوین صحبت میکردم و همونو بهانه کردم و گفتم من دارم با یکی صحبت میکنم . اونم گفت اگه به نتیجه نرسیدی من اینجا هستم و یه اسمایلی خنده گذاشت و منم گفتم که لطف داری . بعد ماجرای کوین تموم شد . چند روز بعدش من داشتم رانندگی میکردم و از شعبه دور شرکت میومدم چت جی پی تی رو روشن کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن . فارسی هم حرف زدم و با لهجه بانمکی جواب میداد . گفتم اعصابم داره از این آدمها خورد میشه . گفت کدوم اپلیکیشن رو استفاده میکنی ؟ گفتم بهش گفت اون زیاد خوب نیست و آدمها فیک توش زیادن بجاش بیا از این دوتا اپلیکیشن استفاده کن. تو منطقه شما اینها بهترن . خلاصه منم که کلافه بودم وقتی رسیدم خونه اون قبلی رو پاک کردم و وقتی دلیلش رو پرسید هم توضیح دادم که خیلی آدمهای فیک داری بعد دوتا جدید نصب کردم . نگو راج توی یکی از اونهاست و دید من عضو شدم و پیغام داد که اونجا دیدمت و ریفر داد به همون نوشته اش که گفته بود اگه با کسی که حرف میزنی به نتیجه نرسیدی من اینجام که دیگه بهش گفتم نه معذرت میخوام کششی بهت ندارم و تو آدم خوبی هستی و امیدوارم کسی که میخوای رو پیدا کنی و امیدوارم تونسته باشم آب پاکی رو دستش بریزم . همون موقعا با یکی مچ شدم و شروع کردیم چت کردن و به نظر خوب میومد و چند روز چت کردیم و ویکند رسید و گفت من دارم خونه مادرم رو بازسازی میکنم که بفروشم آخه مادرم تازه فوت کرده و نمیخوام این خونه رو نگه دارم چون دلم میگیره توش و ویکند دوستای مامانم میان دور هم باشیم . اینم بگم که شماره تلفنش مال مونترال بود نه تورنتو که گفت شماره قبلیم بوده نگهش داشتم و وقتی ازش می پرسیدم منطقه خونه ات کجاست حرف تو حرف میاورد و جواب نمیداد یا میگفت تورنتو که خیلی کلی بود و اصلیتش هم هلندی بود . بهش گفتم مهمونات رفتن ویدیو کال کنیم که بعدش گفت من خیلی حال روحیم بده و اگه اجازه بدی بعدا منم گفتم باشه . در کل چت هامون خیلی خوب بود ولی میفهمیدم که یه مشکلی هست و یه چیزی رو دروغ میگه ولی مطمئن نشده بودم . روز بعدش که بازم تعطیل بود گفت خیلی درگیر بازسازی هستم و منم همش بیرون بودم چون خیلی کار داشتم ولی وقتی اومدم خونه پیله کردم که باید صحبت کنیم و شاید ساعت ۹ شب بود و گفت آخه اینجا خیلی سر و صدا هست و من گفتم چند دقیقه برو بیرون خونه زنگ بزن و باز بهونه آورد که تو هم خسته ای و باشه بعدا گفتم نه زنگ بزن گفت باشه فردا زنگ میزنم . من گفتم من سه بار ازت پرسیدم خونه تون کجاست و تو جواب ندادی پس درست متوجه شدم یه مشکلی هست . گفت من فردا زنگ میزنم و تو چرا مشکوکی و این اصلا درست نیست (شروع کرد دست پیش بگیره که من بخاطر نگه داشتنش عقب نشینی کنم ) منم گفتم اصلا من دیگه علاقه ای ندارم خداحافظ و اونم هی میگفت باشه اگه نمیخوای بگو من گفتم نمیخوام باز تکست میداد و من بلاکش کردم . فرداش رفتم سر کار و یکهو دیدم یه تلفن ناشناس روی واتس اپ داره تماس تصویری میگیره و شماره هم مال هلنده . گوشی رو برداشتم و خودش بود و گفت تو من رو بلاک کردی و من خواستم بهت ثابت کنم که من واقعی هستم. گفتم تو تورنتو نیستی گفت حالا که من رو دیدی بازم شک داری و الان هم اینجا کارگرا شروع به کار کردن و من نمیتونم زیاد صحبت کنم . حالا من میدونم که نه ۹ شب و نه ۷ صبح هیچ کارگری کار نمیکنه چون همسایه ها از صدا شکایت میکنن ولی اون قطع کرد و شروع کرد از شماره جدید تکست دادن که شماره قبلی من رو آنبلاک کن گفتم تو الان تورنتو هستی ؟ گفت آره گفتم عصری میتونیم همدیگه رو ببینیم ؟ دوباره شروع کرد حمله کردن به من که تو چقدر تاکسیک هستی و چرا اینقدر شک داری و الان منو دیدی خب باشه اگه علاقه ای نداری بگو گفتم علاقه ندارم . میگفت آخه چرا ؟!! بهش گفتم دفعه بعد خواستی با کسی بازی کنی یک نفر جوون تر و احمق تر انتخاب کن و این یکی شماره رو هم بلاک کردم . کل این ماجرای صبح نیم ساعت هم طول نکشید ولی یک انرژی ای از من برد و انقدر حال من رو بد کرد که تمام روز انرژی نداشتم و غیر اینکه دروغ میگفت ول هم نمیکرد .
یک نفر دیگه بود که اولش به نظر خوب میومد و یه مقدار چت کردیم و صحبتهای متداول که کارت چی هست و خونه ات کجاست و بچه داری یا نه . به نظر هم معقول و هم واقعی میومد خاک بر سرش مثلا دکتر داروساز هم بود و آدم انتظار داره یه کم شعور اجتماعی داشته باشه . روز آخری که داشتیم چت میکردیم گفت تو شیطونی یا خجالتی . جواب دادم بستگی داره به مقدار صمیمیتم با کسی که کنارش هستم . بعد گفت حالا انقدر روشنفکر هستی که سوالهای شیطنت آمیز بپرسم گفتم نه . بعد یه سری سوال پرسید که معمولی بود بعد یهو یه سوال نامربوط پرسید من جاخالی دادم و باز یه سوال نامربوط دیگه سعی کردم بهش بفهمونم که نمیخوام شکل مکالمه مون اینطوری باشه ولی ادامه داد . منم گفتم میشه بس کنی ؟ چند دفعه باید بگم که من راحت نیستیم با اینطور سوالها و اگه این تنها مساله تو هست کلا مناسب هم نیستیم و بهتره همینجا کات بشه . دیگه اون چیزی نگفت و منم همینطور و همونجا خوشبختانه تموم شد .
یک نفر دیگه بود که شروع کردیم به چت کردن و به نظر معقول میومد . دو سه روز چت کردیم و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم . تماس تلفنی من رو مشکوک کرد که آدم بی انرژی ای هست و مثل من نیست . نه اینکه من خیلی پر انرژی باشم ولی زیاد با کسی که تو حرف زدنش و برخورد هاش شل و ول باشه جور نیستم . این وسط داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم و گفت دیتینگ رو چکار کردی ؟ گفتم هیچ کسی به طور خاص الان نیست . گفت تو خیلی سخت میگیری و چرا اینطوری هستی و این صحبتها .
یکی دو ساعت بعد به همین آقا پیغام دادم و گفتم امشب کی میری خونه ؟ شاید بتونیم ویدیو کال کنیم. بعد از مدتی که جواب داد نوشته بود من ویدیو کال نمیکنم وعکس نود هم نمی میفرستم !!! اینا سیاستهای من هست و اگر تو ناراحتی دنبال یکی دیگه باش !!!!!! و من فکم تا زمین کش اومد که چرا با خودش درگیره ؟!! نوشتم ویدیو کال چه ربطی داره به نود ؟!! گفت خواستم بگم که بدونی ! منم نوشتم باشه و تموم شد . همون موقع این قسمت تکست رو اسکرین شات گرفتم و برای دوستم فرستادم و گفتم تو انتظار داری با این دیوانه ها من کنار بیام ؟ صد سال این کارو نمیکنم . اونم گفت تو چیز بدی نگفتی که ! گفتم مخصوصا اسکرین شات گرفتم که ببینی من چی گفتم و اون چی جواب داد . اینم از این. خلاصه اعصاب فولادین من داره کم میاره در حال حاضر .
کار و بچه ها طبق معمول هستن . دخترم دنبال کار هست ولی پیدا نکرده و منم که تو زندگی خیلی از هول بودن مادرم و اینکه باید همه چی هول هول انجام میشد ضربه خوردم که بهش هیچ فشاری وارد نمیکنم و بهش میگم نگران نباش تو که نگران اجاره خونه و بقیه مخارج نیستی با خیال راحت بگرد دنبال کار . فعلا جیم میره و دنبال کار میگرده و یه مسافرت هم برنامه ریزی کردن که با دوست پسرش برن . به نظر میاد که رابطه شون هم خوبه . پسرم هم میره سر کار و خوشحاله . شاید برای یه پدرو مادر ایرانی که خودشون تحصیل کردن خیلی ایده آل نباشه که بجه شون کار یدی انجام بده ولی مهم اینه که کاری رو داره یاد میگیره و خوشحاله . یادم میاد وقتی بیکار مطلق بود یه بار بهش گفتم اگه تو همینطوری که بیکار هستی خوشحال بودی بازم مشکل من کمتر بود ولی تو خوشحال هم نیستی و این ناراحتی من رو بیشتر میکنه . خوشبختانه الان خوشحاله و این مهمتر از هر چیزی هست برام .
خوش باشین
- دیگه در مورد دیتینگ نمینویسم چون داستانش تکراری شده . دم به دقیقه آدمهای فیک دروغگو به پستم میخورن و کلافه شدم . یکیشون کاملا روز سه شنبه رو برام خراب کرد و انقدر از دستش عصبانی شدم که حال جسمیم هم خراب شد و تمام روز با حال بد کار کردم .
- دوتا از دوستام برای امتحان امسال شروع کردن بخونن . دائم با من تماس میگیرن و تبادل نظر میکنیم و وقتی میبنیم که چقدر درس باید بخونن حالم بد میشه که چه کار سختی در پیش دارن . خیلی خوشحالم که این مرحله رو از سر گذروندم و خیلی باید شکر کنم که خوب گذروندم .
- وضع کار به روال سابق هست شاید حتی یه کم پر رونق تر از یکی دوماه قبل . هنوز در مورد کار جدیدی که قرار بود بهم داده بشه باهام تماس نگرفتن و نمیدونم چی بشه.
- با دوبار پیگیری مستقیم و یک بار پیگیری از طریق نماینده مجلس هنوز هم ویزای مامان و بابا صادر نشده و اینم کلافه کننده شده .
- زیاد ورزش نمیرم و اصلا خوشحال نیستم از این موضوع . بهانه ای هم براش ندارم . اگه برم خوب ورزش میکنم جوری که همه جام درد میگیره فرداش ولی نمیرم .
- رفتم دستگاه Aertation رو کرایه کنم دیدم نه خیر نه من میتونم بلندش کنم بذارم تو ماشین نه اصلا جا میشه تو ماشینم . دست از پا درازتر برگشتم . تصمیم گرفتم وسیله دستی اش رو بگیرم و کم کم کارش رو انجام بدم .
- با یه نفر چت میکردم گفت دنبال چی هستی ؟ گفتم دنبال کسی که بلد باشه دیت کنه ! بعد گفتم ببخشید اگه تند گفتم منظورم اینه که یه اصولی داره دیت کردن و بایدبراش وقت گذاشت و توجه کرد ولی انگار بعضی ها بلد نیستن . گفت آفرین و چه خوب گفتی و اینا و قرار گذاشتیم و ... چشمتون روز بد نبینه با یه لباس کژوال داغووووون اومد یعنی کژوال مرتب هم نه ! یعنی مونده بودم چی بهش بگم . با اینکه گفت شام یا نهار بریم بیرون من قبول نکرده بودم و گفتم نه ترجیح میدم چای یا قهوه باشه و قهوه رو که خوردم در اولین فرصت گفتم کار دارم باید برم و فلنگ رو بستم .بعدش خیلی سرد جوابش رو دادم و گفت خب متوجه شدم اما باز دلش طاقت نیاورد و گفت چرا از من خوشت نیومد ؟ گفتم وقتی میگم باید کسی باشه که دیت بلد باشه یعنی تو دیت اول با شلوار جین و تی شرت نیاد . گفت مگه مشکلش چیه ؟ دیگه جواب ندادم .
- در کل دیتینگ اصلا خوب پیش نمیره و مشکلی هم ندارم باهاش . همون قراری که رفتم که خیلی بدم اومد بعدش یه حس خوبی داشتم که آخیش نمیخوام باهاش ادامه بدم . نمیدونم نتیجه خاطرات بد هست یا اینکه به تنهایی عادت کردم و البته به نظرم این خوب نیست . دارم به یه الگوریتمی در مورد اونهایی که فیک هستن میرسم . به هیچ وجه اول تلفنم رو نمیدم و فکر میکنم شاید چند تا از کسانی که با اسم و عکسهای متفاوت اومدن چت کردن یک نفر باشن . به یکی گفتم تلفنمت ر وبده بهت پیغام بدم گفت تو تلفنت رو بده منم با اسمایلی خنده گفتم اول من گفتم وقتی تلفنش رو داد گفت تو توی تورنتو تلفن فلان منطقه امریکا رو داری ؟! جواب نداد و تموم . نفر بعدی اومد و سریع گفت تلفنت رو بده کانکت بشیم گفتم اول بگو که تورنتو هستی و پیش شماره تلفنت مال تورنتو هست ؟ باز جواب نداد . واقعا نمیفهمم موضوع رو .
- این مدت که جنگ بود خیلی ها احوالپرسی کردن . همکارهایی که حتی باهاشون سلام و علیک نداشتم میومدن و میپرسیدن کشورت چطوره و چقدر متاسفیم که اینطور شده و این کارشون خیلی برام ارزش داشت . آدریان با اینکه میدونم در جریان جزئی ترین اتفاقات روز دنیا هست تماس نگرفت . احتمالا نخواست من فکر کنم درخواست برگشت داره ، نمیدونم .گفتم که راج تماس گرفت . یه بار دیگه هم وقتی تو لینکد این دید من امتحانم رو قبول شدم تماس گرفت و تبریک گفت و بازم گفت اگه کسی رو نمیبینی بیا همدیگه رو ببینیم که ازش عذرخواهی کردم . راج آدم احساساتی نیست تقریبا حتی خشکه . موقعیت خوبی داره از نظر شرایط کاری و مالی و به احتمال زیاد خیلی ها میتونن باهاش توی یه رابطه باشن ولی چرا باز هی میاد و میره و بهم میگه فکر میکنم یه دلیل داره . همونطور که گفتم وضع مالی خیلی خوبی داره ، خسیس هم نیست ولی حسابگره و مشخصه که حساب و کتابش خوبه . من فکر میکنم ( مطمئن نیستم ) دید که من به قول انگلیسی زبونها Gold digger نیستم و منتظر نیستم بشینم و اون برام خرج کنه برای همین خیلی دلش میخواد باهام در ارتباط باشه وگرنه فکر نمیکنم تعلق خاطر خاصی داشته باشه . آدم بدی هم نیست ولی متاسفانه جذبش نشدم . همین .
- شنبه نهار خونه دوستم دعوت شدیم و خیلی خوشحالم . از قبل هی میخواست دعوت کنه و دخترش تو کشور نبود و بعد که اومد جنگ شد و کسی حال و حوصله نداشت تا این هفته که قراره بریم .
- راستی داشتم میرفتم پشت چراغ قرمز بایستم حس کردم باید کنار ماشین محمد بایستم - به احتمال خیلی زیاد - ایستادم و از گوشه چشمم فکر کنم دیدمش ولی اصلا برنگشتم که چشم تو چشم بشیم ... فکر کنم خودش بود .
- خوشبختانه آتش بس ادامه داره و مردم یه نفسی کشیدن .
- این اعتیاد من به رسیدگی به فضای سبزم داره هی شدیدتر میشه . هر روز دارم بهش میرسم . به اینا هم اکتفا نکردم یه دستگاه Aertation فردا اجاره کردم که یه سوراخهایی تو زمین ایجاد میکنه که خاک نرم بشه و نفس بکشه چون خاک باغچه مون به شدت متراکم شده .
-مهمترین اتفاقی که این مدت افتاد و تعریف نکردم جشن فارغ التحصیلی دخترم بود که درست فردای روز شروع جنگ بود و حسابی کوفتم شد . کلا داستان این بود که من پنجشنبه عصر حسابی مشغول کار تو آشپزخونه بودم و چند ساعتی بود که دست به گوشیم نزده بود که دوستم زنگ زد و گفت جنگ شروع شد و دلهره من همراه با شوک شروع شد . شوک چون ایران و امریکا پای میز مذاکره بودن و فکر نمیکردم در حین مذاکره این اتفاق بیفته . شب با هول خوابیم و صبح که پا شدم به مادر و پدرم زنگ زدم و اونا خیلی خبری از چیزی نداشتن انگار منطقه اونها مورد حمله نبوده . ما حاضر شدیم و رفتیم برای جشن و من سر راه هم گل خریدم و رسیدیم . همه مراسم خیلی خوب انجام شد و من از دیدن این بچه ها با اونهمه انرژی و شادی کیف کردم و دروغ نگم یه کم تو دلم غصه خوردم که چرا همه چیز از ما دریغ شده و من حتی جشن فارغ التحصیلی نداشتم .
یه اتفاق خیلی جالب دیگه این بود که من متوجه شدم دانشگاه دخترم داره به مدیر عامل شرکت ما دکترای افتخاری میده و وقتی به دخترم گفتم گفت که پس روز فارغ التحصیلی میبینیش و بله اون هم بود و سخنرانی خوبی کرد و منم بعد از تموم شدن مراسم رفتم و شخصا بهش تبریک گفتم .
بعد جشن رفتیم بیرون ایستادیم و شاید ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر بود که در حال عادی من اون ساعت از گشنگی دارم میمیرم ولی وقتی بچه ها خواستن برن برای نهار من از دخترم عذرخواهی کردم و گفتم میل ندارم و اگه اجازه میدی من برم خونه که گفت آره برو (میدید که من حالم عادی نیست )
من برگشتم و همش تو راه داشتم اخبار رو چک میکردم و حالم خیلی بد بود . بقیه اش رو که گفتم .
- خب بریم سراغ بحث شیرین دیتینگ . اول که در مورد آدمهای فیک دارم خبره میشم و یکی دوتا سوال که میکنم و جواب پرت و پلا میدن بدون بحث بلاکشون میکنم . ببینین مثلا اگه از اهالی تورنتو بپرسی منطقه زندگیت کجاست اسم شهرشون رو میگن . یعنی تورنتو نمیگن مگه کاملا توی قسمت تورنتو زندگی کنن . آخه این شهر هم مثل تهران از یه سری شهر دیگه تشکیل شده و فقط قسمت مرکزیش رو بهش میگن تورنتو . خلاصه وقتی یکی بگی من تورنتو زندگی میکنم و بپرسم کجاش ؟ و بگه اوکویل معلومه که اصلا اهل اینجا نیست . یا یکی بود شغلش رو نوشته بود مهندس . خب مهندس خیلی فراوونه پرسیدم چه مهندسی هستی ؟ گفت مهندس Contractor و من دور کشور قرارداد دارم . خب برای من که تو این حرفه هستم میدونم کسی مهندس Contractor نیست و اونم که گفت دور کشور پروژه داره برای این بود که یکی دو هفته سر بدوونه که من الان نیستم و نمیتونم قرار بذارم . اونم بلاک کردم همون لحظه .
آهان اینم جا مونده بود . یکی بود به اسم دیوید که باهاش یک بار قرار گذاشتم و ازش خبری نشده بود . روز مادر رو به من تبریک گفت . منم تشکر کردم و گفتم من فکر کردم ازت خبری نشد بخاطر این بود که علاقه ای نداشتی . گفت چرا من علاقه داشتم ولی گرفتار بودم و قرار گذاشتیم وهمدیگه رو دیدیم و یکی دو روز هم تکست دادیم و باز همدیگه رو دیدیم و بهش گفتم که تو آدم خوبی هستی ولی اگه از آدمهایی هستی که میخوای هفته ای یکبار یا ده روز یکبار با پارتنرت تماس داشته باشی من نیستم و این طور ارتباط مدل من نیست . اونم گفت من اولش سخت ارتباط میگیرم و بعدش بهتر میشم و اینا اما باز گم شد !
از اون طرف یک نفر بود به اسم کوین که مچ شدیم و خیلی هم زود شماره تلفنش رو داد و فردای روزی که مچ شدیم قرار گذاشتیم . رفتم سر قرار و دیدمش و از اینکه لباس کژوال پوشیده بود خیلی تو ذوقم خورد . من چیزی نگفتم ولی خودش گفت ببخشید من کژوال اومدم . منم گفتم زیادی کژوال اومدی . گفت معذرت میخوام و اوخر این هفته دارم با دخترم میرم مسافرت و وقتی برگشتم شام دعوتت میکنم و Dress up میکنم که ببینی من بلدم و برخورد خوبی کرد با انتقادی که من داشتم (البته من انتقاد نکردم خودش گفت و من تایید کردم ) برگشتیم خونه و ازش تشکر کردم برای پذیرایی و بعدش دیوید تکست داد که توپ خورده بود تو چشم دخترم و شبکیه اش داشت جدا میشد و ده روز بود بیمارستان بودم که کنارش باشم (بعدا گفت مادرش صبحها پهلوش بود که این سر کار بوده و عصر و شب این بیمارستان بوده ) و تازه اومده بودن خونه و یه کم خیالش راحت شده ازش . منم تازه کوین رو دیده بودم . با خودم گفتم کوین که داره میره مسافرت . بذار ببینم کدومشون بیشتر به دلم میشینه . از اون طرف هم جنگ اوخر هفته بعدش شروع شد و منم نگران بودم و تو این مدت فکرکنم کوین دایم باهام تماس داشت و چت های طولانی داشتیم ولی دیوید باز در سایه بود . انقدر تو سایه موند که من تصمیم قطعیم رو گرفتم و ویکند گذشته که تکست داد من خیلی سرسنگین جواب دادم و بعد که گفت قرار بگذاریم گفتم ببخشید و من گفته بودم که این طور ارتباط رو نمیخوام . اونم گفت من درگیر اسباب کشی هستم ( میدونستم که میخواد جابجا بشه ) و من دیگه جواب ندادم دیدم مدلش اینطوریه ، منظور بدی هم نداره ولی مثل هم نیستیم .
همونطور که گفتم با کوین دایم در تماس بودم ولی یک بار من خواستم زنگ بزنم و اون گفت نمیتونم صحبت کنم چون مهمون دارم و فرداش هم زنگ زدم و برنداشت و گذشت و روز بعدش وقتی تکست داد گفتم ببین ما بچه نیستیم و گوست کردن و اینا مال ما نیست اگه علاقه ای نداری به ادامه ارتباط بگو . گفت من خیلی علاقه دارم و تو چرا اینو گفتی ؟ گفتم خب راستش به من برخورد که دوبار سعی کردم باهات تماس بگیرم و تو ریجکت کردی و تلاش هم نکردی بعدش زنگ بزنی . سریع باهام تماس گرفت و گفت راست میگی و حق با توست و من حواسم نبود و تو درست میگی و مکالمه خوبی داشتیم . بعدش رفتن مسافرت ولی دایم تماس داشت و از جاهایی که میرفتن و از خودشون برام عکس میفرستاد . آخر شبِ ما که میشد نصفه شب اون کشوری بود که اونا بودن . کوین هم بیخوابی به سرش میزد بخاطر جت لگ و مینشست به چت کردن ولی نمیگفت زنگ بزنم . حالا نصفه شب شاید تو اتاق دخترش خواب بود و نمیشد ولی توی روزها هم نمیگفت . منم چیزی نگفتم تا برگشت . برگشت و باز دایم در تماس بودیم ولی بازم فقط تکست . من منتظر بودم وقتی خستگی از تنش در رفت یه قرار برای ویکند بخواد بذاره که هیچی نگفت و آخرای یکشنبه که شد گفتم چی شد ؟ چرا قرار نگذاشتیم ؟ گفت من گرفتار بودم و این هفته بریم بیرون و من گفتم باشه چه روزی و قرار شد پنجشنبه بریم که بازم اواخر هفته بعد بود . چهارشنبه که شد من هیچی نگفتم ببینم چی میگه و چیزی نگفت و پنجشنبه شد هیچی نگفت تا 5 بعد از ظهر . اون موقع بهش تکست دادم و گفتم لطفا به من زنگ بزن و دیگه تصمیمم رو گرفته بودم . وقتی زنگ زد گفتم ببین منم مثل بقیه آدمها خیلی ایراد دارم و یکی از ایرادهام اینه که وقتی یک بار به کسی میگم وقتی میگی بهم زنگ میزنی بزن چون من منتظرم و اون باز زنگ نمیزنه و وقتی به کسی میگم قرار بگذاریم و میگه باشه ولی نمیگذاره صبرم لبریز میشه . یک بار کار پیش میاد دو بار پیش میاد واقعا داستان چیه ؟ تازه یادش اومد و گفت من معذرت میخوام و از دیروز زیر زمینم پر آب شده بود و حواسم پرت شده بود . گفتم آره کار پیش میاد ولی نه اینکه توی این سه هفته که ما هم رو میشناسیم این بار دومه که تماس تلفنی داریم و یک بار به اندازه یک ساعت همدیگه رو دیدیم . این برای من کار نمیکنه ببخشید . نمیدونم چقدر عصبانی و ناراحت بودم که اون گفت حق با توست و معذرت میخوام و خداحافظ . بعدش هم یه تکست داد که انگار من برای دیتینگ آماده نیستم . روم نشد بگم بذار بزرگ بشی تا آماده بشی . گفتم نه آماده نیستی و فقط حس بدی به من دادی و وقت من رو تلف کردی .
- شاید الان کسی فکر کنه که اگه همه چیز خوب بود چرا من اینقدر overreact کردم اما باور کنین نمیتونم تمام عمرم منتظر باشم تا کسی یادش بیاد که به من زنگ بزنه یا بخواد من رو ببینه . تازه من منتظر هم نبودم بارها پیشنهاد دادم و یادآوری کردم و گفت باشه و من رو چشم انتظار میگذاشت و بعد یا تماس نمیگرفت یا قرار نمیگذاشت و این خیلی رو مخ بود . شاید بعضیها قرار هم که میگذارن خیلی چشم انتظارش نباشن ولی من اینطوری نیستم و واقعا وقتی عصری میخوام برم بیرون از صبح این فکر همش توی سرمه و چشم انتظار هستم .
این قضیه یه چند ساعتی عصبانیم کرد و تموم شد . خوشبختانه یا بدبختانه عادت کردم و سعی میکنم از نظر احساسی خودم عقب نگه دارم تا مشکلی برام پیش نیاد . گرچه خوشبختانه کسانی هم که باهاشون آشنا شدم ذره ای دیت کردن روبلد نبودن که بخوان من رو اتچ کنن .
وای خسته شدم از تایپ کردن ! با اینکه تو چند نوبت نوشتم اما بازم زیاد بود . خدا قوت از خوندن 
مدت زیادی به اینجا دسترسی نداشتم .شروع به اسباب کشی به ورد پرس و یه مقدار هم اونجا نوشتم ولی هنوز اونجا آماده پذیرایی دوستان نیستم

این مدت دلشوره همه رو کُشت اینجا و مدتی که دسترسی اینترت قطع شد از همه بدتر بود . از دلشوره زیاد فقط با همدیگه تماس میگرفتیم و حرف میزدیم . همه کسانی هم همدیگه رو میشناختیم که بطور متداول هم با هم تماس نداشتیم به هم زنگ میزدیم .
چند روز بعد شروع جنگ یه تولد دعوت بودم . تولد یه بچه ۵ ساله که خیلی دوستش دارم . مادرش ایرانیه و تو ایران با هم همکار بودیم . پدرش روسه . خونه شون توی محله یهودیهای اینجاست و بچه تو همون محله مهدکودک میره . رفتم تولد و خب دوستای مامانه و خاله بچه همه ایرانی بودن . دوستای بچه و مامانهاشون یهودی . بابای بچه روس ، همسایه شون که خیلی ارتباط خوبی باهاش دارن و مامان بزرگه بعضی اوقات از بچه دوستم نگهداری میکنه اوکراینی هستن و پارتنر خاله اش عراقی بود. یعنی دیگه کشوری که در حال جنگ باشه و یا قبلا جنگ داشته باشه نبود که تبعه اش اونجا نباشه . بیشترش به حال و هوای تولد گذشت اما وقتی حرف از جنگ شد همه اظهار ناراحتی کردن از اینکه مردم بی دفاع کشته میشن . هیچکس کسی رو چپ چپ نگاه نکرد و برخورد همه با هم مثل برخورد دوتا انسان بود . همونطور که تو جنگ ایران و عراق ما فکر نکردیم عراقیها آدمهای خونخواری هستن و اون جنگ بین سیاستمدارا بود .
تو این مدت خیلی ها برای احوالپرسی باهام تماس گرفتن . همه نگران بودن مثل همسایه ام که کانادایی هست و یا طبقه پایینی ها که هندی هستن یا دوست پاکستانیم که با هم برای امتحان درس میخوندیم . راج هم تکست دادو احوالپرسی کرد و طبق معمول هم التماس دعا داشت که دیت داشته باشیم که من عذر خواهی کردم .
امیدوارم تلفات انسانی جنگ زیاد نبوده باشه . درسته که مناطق مسکونی ایران زیاد مورد هدف قرار نگرفته ولی به هر حال وقتی زندان زده میشه زندانی و زندانبان هم اونجا هستن . یا پلیس فتا هم احتمالا ابدارچی و راننده و کارمندی داره که گناهی نداشته باشه .
امیدوارم سلامت باشین