- خب در مورد تاتر بنویسم . همونطور که گفتم اسم تاتر بود "ژوری" و قرار بود بیننده ها نقش هیات ژوری رو بازی کنن . خب ما رفتیم و صحنه تاتر رو مثلا مثل دادگاه چیده بودن و قاضی و وکیل مدافع و دادستان بودن و یه نفر اومد که مثلا همسر آقایی بود که در تصادف رانندگی کشته شده بود و اینظور بود که آقایی که کشته شده بود پرستار بوده و صبح داشته از شیفت شبش با دوچرخه برمیگشت و در این حین یک ماشین میاد سبقت بگیره میاد تو لاین مقابل و میتونه به موقع برگرده تو لاین خودش ولی ماشین خودران زودتر از مسبر منحرف میشه که تصادف نکنه و آقای دوچرخه سوار رو زیر میکنه . متهم هم مدیر شرکتی بود که ماشینهای خودران تولید میکردن . سوژه جالبی بود و هر موقع رای گیری لازم بود یه بارکد میومد تو پس زمینه صحنه و ما اونو با گوشیهامون اسکن میکردیم ورای میدادیم . در نهایت با تفاوت رای خیلی کمی مثلا حدود ۵۶ درصد به 44 درصد هوش مصنوعی تبرئه شد ولی جالبیش اینجا بود که اول دادگاه این رای ۷۵ درصد بود و بعد از پایان جلسه شد ۵۶ درصد که خیلی فرق کرد . در کل بازیها متوسط بود طراحی صحنه خیلی ضعیف و طراحی لباس خیلی خیلی ضعیف ولی کل ایده جالب بود که هوش مصنوعی رو زیر سوال میبرد و اینکه تماشاگرها تصمیم گیرنده بودن .
- دوتا چیز تازگی خیلی بدردم خوردن و میخوام بهتون بگم . موهای من نسبتا بلنده و چون فر و وز داره هر بار که میشورمشون سشوار میکشم که صاف بشه و وزش گرفته بشه اما از صاف شدن کاملش هم خیلی خوشم نمیاد . چند بار تو اینستاگرام دیدم ملت تو مسافرت یا شب موقع خواب مواهشون رو دو دسته میکنن و دور یه استوانه ابری میپیچونن و وقتی چند ساعت بعد باز میکنن مجعد میشه . خیلی وسوسه شدم امتحانش کنم اما نمیخواستم اونو بخرم برای همین یه بند هوله پالتویی برداشتم و دولا کردم و همین کارو باهاش کردم و دقیقا همین نتیجه رو داد و خیلی خوب شد .
دومیش اینه که بارها شده بود جعبه قرصهام رو خونه جا بگذارم و برم سر کار و چون اون دارو رو باید هر روز بخورم حس بدی داشتم . یه کپسول کوچولوی فلزی که درش با پیچوندن باز میشه از شی ین خریدم که وصل میشه به جا کلیدیم و چند تا قرص انداختم توش . وقتی جعبه قرصهام رو جا میگذارم دیگه نگران این نیستم که بخاطر نخوردن قرصهام سر گیجه بگیرم و خیلی کمکم کرده .
- عقد محضری پسر داییم بود و رفته بودم . فقط بزرگترها بودن اما با پسرداییم خیلی رابطه ام خوبه و من رو هم دعوت کرده بود . خانمش رو هم از وقتی دوست بودن بهم معرفی کرده بود . خلاصه رفتم و خواهرش خیلی شیک کرده بود رفتم جلو و بهش گفتم اوه اوه خواهر داماد چه شیک کرده . دیدم با تعجب نگاهم کرد و گفت راست میگی ؟ گفتم آره خیلی ماه شدی .دیدم لبخند زد و گفت آخه حاضر شدیم با بابام بیایم بیرون بابام با تعجب نگاهم کرد و گفت اینطوری میخوای بیای ؟!!! گفتم دایی رو ول کن اون چیزی نمیدونه ولی دلم سوخت بیچاره داشت کوفتش میشد که من بدون اینکه بدونم حالش رو بهتر کردم . آخه داییم خیلی اخلاقهای عجیبی داره غیر از اینکه خیلی مذهبیه کلا عجیب هم هست . بگذریم .
- نامزدی دوستم دعوت شدم وقتی وارد شدم دیدم خیلی خوشگل شده گفتم وای چقدر خوشگل شدی کدوم آرایشگاه رفتی ؟ دیدم برگشت به نامزدش گفت دیدی ؟ مارال گفت خوشگل شدم ! گفتم چطور ؟ گفت اومده دم آرایشگاه دنبالم گفته چرا اینطوری درستت کردن و اون عروس بیچاره لب و لوچه اش آویزون شده بود .
خواستم بگم نه اینکه الکی از همه تعریف کنیم که دروغ معلوم میشه ولی اگه واقعا کسی تعریف داره ازش تعریف کنیم شاید بتونیم یه حس خوبی بهش بدیم که بهش نیاز داره .
- میخواستم در مورد تاتر بنویسم ولی یه اتفاق دیگه افتاد .
دخترم توی محیط کار که رفته بود تعریف میکرد که یه دختر ۱۷ ساله همکارشه که خب سال اخر دبیرستانه و کار هم میکنه . اینا اوکی هست ولی مشکل اینه که مامانش بهش غذا نمیده و میگه تو باید خودت برای خودت غذا درست کنی . مامانه ۷ تا بچه داره و برای بقیه غذا درست میکنه و فقط این انگار زیادیه !!!! پدرش باهاشون زندگی نمیکنه و با همسر مادرش زندگی میکنن و بچه ها بعضیهاشون نا تنی هستن . دلم برای دختره سوخت که هم بابد درس بخونه هم کار کنه و هم آشپزی کنه . دخترم بهش گفته یعنی چی ؟ مامان من هم کار میکنه و هزینه زندگی رو میده هم برای ما همیشه آشپزی میکنه ! خلاصه گذشت و توی هفته قبل یک شب دخترم دیر کرد . زنگ زدم بهش که کجایی ؟ گفت اون دختر ۱۷ ساله رو مامانش از خونه بیرون کرده و شب جایی نداره بره بهش گفتم میتونه بیاد پیش ما ! گفتم مامان این زیر سن قانونیه و من حق ندارم بدون اجازه مادر یا پدرش نگهش دارم وگرنه یک نفر مهمون که مشکلی نداره . گفت الان مدیرمون داره زنگ میزنه از مادرش اجازه بگیره و خلاصه کلی دیر اومدن دوتایی . وقتی اومدن دختره خیلی سر افکنده بود و عذر خواهی میکرد . گفتم تو همیشه میتونی بیای اینجا و من اصلا مشکلی ندارم ولی به شرطی که مادر یا پدرت اجازه بدن گفت نه مامانم اجازه داد . خلاصه شام خوردن و تازه این بچه رفت پشت کامپیوترش که بشینه تکالیف مدرسه اش رو انجام بده که دلم کباب شد . صبح پاشدن و صبحونه خوردن و خداحافظی کرد و گفت احتمالا امشب میرم پیش یه دوستم . گفتم نگران نباش و اگه مادرت اجازه میده بیا پیشمون . دخترم عصری زنگ زد که از مدرسه با مادرش تماس گرفتن و گفتن حق نداره بچه زیر سن قانونی رو بیرون کنه و مجبورش کردن راهش بده . احتمال میدم اگه شب قبل هم با پلیس تماس میگرفت همین کارو میکردن . دخترم میگه یکبار دیگه این اتفاق افتده بوده و یه فست فود ۲۴ ساعته پیدا کرده و رفته اونجا خوابیده تا صبح . اصلا فکرش هم دیوانه ام میکنه که بچه زیر سن قانونی و توی این سیاه سرما رو کسی از خونه بیرون کنه ولی اون شب خیلی نگران بودم که یه تبعاتی هم برای ما داشته باشه . قانونی و یا غیر قانونی .
بعدا دخترم گفت انگار مادره مریضه و یه مشکل روحی داره . گفتم ( خدا منو ببخشه ) ۷ تا بچه آدم سالم رو میزنه زمین چه برسه آدم مریضو ! دخترم گفت بازم دلیل نمیشه مگه تو مشکل روحی نداری و دارو نمیخوری ؟ گفتم چرا و واقعا نمیخواستم مریضیم روی شما تاثیر بگذاره حالا نمیدونم موفق بودم یا نه . دلم برای دختره بیشتر سوخت با اینکه مادره مریض بود ولی بازم این بچه تقصیری نداشت .
نکته مهمش اینه که آدم مریض همه جا هست ولی قانون باید ملت رو کنترل کنه . نه مثل بعضی جاها که اگه پدر بچه اش رو بکشه هم کاریش ندارن
- الان در وضعیتی هستم که رسما اینجا بهش میگن فا...د آپ .
- هفته از پیاده روی برمیگشتم و یه خرید کوچیک هم کرده بودم و یه دستم بند بود . گفتم صندوق پستی رو هم سر راهم باز کنم . ( توی منطقه ما نامه ها رو نمیارن دم خونه . سر کوچه مون یه صندوق پستی بزرگ هست به تفکیک خونه ها اونجا نامه ها رو میگذارن ) خلاصه یه دستی بازش کردم دیدم توش پره از نامه و تبلیغ خرید کریسمسی و غیره در حدی که گیر کرده بودن کاغذها . منم یه دستی کشیدم و یکهو ول شد و زدم به چشمم !! همون لحظه فهمیدم به فنا رفتم ولی کارش نمیشد کرد . رفتم خونه و قطره اشک مصنوعی ریختم تو چشمم شاید یه مقدار تمیزش کنه و بدتر نشه اما شد . شب با درد شدید مجبور شدم برم بیمارستان و گفت قرنیه ات خراش برداشته . یه قطره داد و گفت این یه کم بی حسش میکنه تا خودش خوب بشه و ارجاعت میدیم که فردا دکتر ببینتت . فرداش هنوز درد داشتم ولی نه به بدی شب قبل و رفتم دکتر و گفت بله خراش قرنیه است ولی خودش خوب میشه و برو . اینم از دسته گل اولی که به آب دادم .
- بله بله دسته گل دومی هم هست . کیف پولم رو گم کردم ! باید با اتوبوس میومدم خونه قبل اتوبوس اول کیفم رو دراوردم که کارت اتوبوس رو بزنم و تو اتوبوس دوم بعد اینکه کارت زدم خواستم بگذارمش سر جاش که دیدم نیست . چی توی کیفم بود ؟ همه کارتهایی که میتونستم داشته باشم و مقدار نسبتا زیادی پول نقد ! دو روز منتظر شدم اتوبوسرانی شاید بهم خبر بده و وقتی خبر داد که پیدا نکردیم افتادم به گرفتن کارتهام . زیبا نیست ؟! اولش یه کم شک کردم شاید دزدیدن ازم ولی گفتم نه احتمالا ندزدیدن . بعد که بعد دو روز گفتن خبری نشد احتمالش برام بیشتر شد و وقتی دو روز بعد بهم خبر دادن که یکی از کارتها رو سعی کردن به کیف پول ( Wallet ) اینترنتی متصل کنن تقریبا مطمئن شدم که دزدیده شده .
- خب یه خبر که پتانسیل خوب بودن داره هم بنویسم . وکیلم تماس گرفت برای اون کار حقوقی که داشتم و گفت قاضی مدارک خواسته . گفتم خب این یعنی چی ؟ گفت وقتی قاضی مدرک بخواد یعنی کیسمون ضعیف نیست وگرنه همین الان ردش میکرد و طبق تجربه من به احتمال ۹۹ درصد موفق میشیم . خودش خبر خوبی بود از طرف یه آدمی که بهش اعتماد دارم .
- راستی تاتر ژوری رو هم رفتیم و بعدا در موردش مینویسم .
خوب باشین
- ویکند قبل مهمون داشتم . دوتا خانواده بودن از دوستای خیلی خوبم و نسبتا خسته شدم اما خیلی خوش گذشت به هممون . چقدر از بودن در کنار دوستام انرژی میگیرم .
- لی لی تازگی خیلی به من زنگ میزنه . غیر از یه مساله شخصی که داره و درموردش با هم صحبت میکنیم یه چیز دیگه هم شده . در واقعا مساله مربوط به فرناز هست . وقتی سه تایی با هم بودیم فرناز از زندگیش گفت که به طور ناخواسته توی یه هچل مالی افتاده الان به شدت مشکل داره . مشکل خیلی بزرگتر از اونه که بشه به راحتی حلش کرد . خب لی لی و فرناز با هم صمیمی تر هستن تا من با لی لی و یه بار که لی لی به من زنگ زد و گفت نگران فرناز هستم من با احتیاط گفتم به نظرم یه مقدار زیادی از این مشکل تقصیر خود فرنازه که لی لی گفت نه همش تقصیر خودشه ! بدیش اینه که لی لی هم وضعش خیلی خیلی خوبه و الان فرناز ازش کمک خواسته . اونم به من زنگ زد که چکار کنم ؟ من یه بار به فرناز پول دادم و به مشکل خوردیم و اون دفعه حل شد به سختی ولی نمیخوام دیگه این اتفاق بیفته ( من درجریان اون دفعه بودم ) . گفتم نظر من اینه که نمیدونم چطوری ولی تو نباید پول بدی . نه به این خاطر که پول از دستت میره بلکه به این خاطر که فرناز روش زندگیش اشتباهه و پول دادن تو مشکلش رو حل نمیکنه بلکه فقط یه کم عقب میندازه و هیچ فایده ای نداره . اونم اینو میدونست ولی نمیدونست چطور به فرناز بگه . خیلی ناراحت کننده است که ببینی دوستت داره میره تو چاله و حتی بلد هم نیست از تو چاله دربیاد و فقط اون تو داره دست و پا میزنه .
- تعطیلات داره نزدیک میشه و مهمونی های شرکت دارن شروع میشن . من خیلی هیجان زده ام برای مهمونی ها و ایونت های شرکت . خریدهای خودمم داره انجام میشه حالا از طریق آمازون یا جاهای دیگه دارم کادوهام رو میگیرم و هی بسته بندی میکنم میگذارم زیر درخت کریسمس تا کم کم کادو بدم .
- امروز دخترِ دختر عمه ام که شهر نزدیک اینجا زندگی میکنه پیغام داد که اگه تعطیلات جایی نمیرین بیام پیشتون . من خیلی خوشحال شدم قبلا چند بار دعوتش کرده بودم و نیومده بود . گفتم من دیگه نمیگم ولی تو خودت هر وقت فرصت کردی بیا و حالا قراره چند روز بیاد .
- تعطیلات نسبتا طولانیه و البته نصفش زو از مرخصی هامون کم میکنن ولی شاید بهانه خوبی برای استراحت بشه .
خوش باشین