یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

16 سپتامبر 2025

- در ادامه داستانهایی که گفتم یکی دیگه هم یادم اومد : من و دخترم ایران بودیم و پسرم اومده بود تورنتو و خیلی دلتنگش بودم . اونم اصلا تماس نمیگرفت و منم که زنگ میزدم حرف نمیزد و کلافه شده بودم از دستش . یه بار گفتم چرا زنگ نمیزنی و اونم بد اخلاقی کرد و مثلا دعوامون شد . بعد من لج کردم زنگ نزدم و اونم که عین خیالش نبود . من یه روز رفتم شرکت و خیلی ناراحت بودم مدیرم اومد یه چیزی گفت و من بی اعصابی کردم و بد جواب دادم . اون رفت . بعد نیم ساعت اومد کنارم و آروم گفت تو چته ؟ اونجا بود که بغصم ترکید و شروع کردم به گریه که یه هفته یا ده روزه از پسرم خبر ندارم و باهم دعوامون شده و اونم دلداریم داد و رفت . بعدها که فکر کردم دیدم چه جالب بود که هیچ عکس العمل بدی نشون نداد به رفتار بدی که من داشتم و مطمئن بود که یه مشکلی دارم . رفت و بعد یه مدت اومد و با لحن بسیار دوستانه ای پرسید که مشکلم چیه . 

- هفته گذشته پر کار بود و ویکند هم به مرتب کاری گذشت . چون ویکند قبلش بازسازی حموم رو داشتیم (یادم رفت گزارش بدم ؟ )دیگه خیلی نرسیده بودیم به اینکه کامل همه جا رو مرتب کنیم  و فقط یه مقدار تمیز کاری کردیم . این هفته کمد هوله ها و شوینده ها رو ریختیم بیرون و یه چیزهایی رو دور انداختیم   و یه چیزهایی به کابینت جدید حموم منتقل کردیم و خیلی خوب شد . یکشنبه هم دختر دوستم اومد پهلمون و شب هم موند . 

- بازسازی حموم یه کار خیلی خیلی لازمی بود که واقعا پولش رو نداشتم ولی به لطف یکی از دوستام که این پیمانکار رو پیدا کرد خیلی از قیمتی که فکر میکردم ارزونتر تموم شد و حموم کاملا نو شد . وان و توالت بد نبود ولی دستشویی که کابینتی هم بود خیلیییی بد بود و کف هم همینطور و خیلی الان خوب شده . در ضمن وان هم یه در شیشه ای داشت که خیلی بد شده بود و درزهاش سیاه شده بود که از شر اونم خلاص شدیم . 

- این دفتر داون تاون که میرم یه کم پیاده روی داره که در اصل خیلی خوبه ولی یه مشکل برام پیش اومده و اونم اینه که باید لپ تاپ رو ببرم و اونجا بهمون گفتن شارژر لپ تاپ رو هم بیارین (شعبه های دیگه روی هم میزی شارژر هست ) و کوله پشتیم خیلی سنگین میشه برای بردن و اذیت میشم . به شدت در مقابل خریدن جنس جدید مقاومت میکنم تا وقتی خیلی دلم بخواد یا خیلی مجبور باشم ولی انگار مجبورم برم یه کیف چرخ دار بخرم که دیگه لپ تاپ رو با اون ببرم . 

- تمام فرم ها و پرداختهای رجیستر شدن رو انجام دادم و فرستادم که یه ایمیل گرفتم که یه چیزی به اسم Self Assessment    رو انجام ندادی ! حالا اصلا نمیدونم چیه و انگار این یه چیز جدیده . یه کم گیج و گول زدم تا  یه چیزهایی ازش فهمیدم و بالاخره اون رو هم ویکند تموم کردم و فرستادم تا ببینم این دفعه چی میشه . حالا البته باید مدیرهای اون پروژه ها هم تایید کنن . 

- اگه بگم پشتم از بارکشی لپ تاپ درد میکنه باورتون میشه ؟ دیگه سن که رسید به پنجاه و اینا :)

7 سپتامبر 2025

- مرسی که نظراتتون در مورد چشم و انرژی های منفی گفتین . آدم دلش نمیخواد یه چیزی رو باور کنه ولی انگار نمیشه . داستان هم این نیست که مثلا قراره ارتقا شغلی بگیرم و بعد کنسل میشه نه مثلا هفته قبلش داشتم با این دوستم حرف میزدم که چه خوبه که این شعبه شرکت نزدیک خونه هست که من برم و هفته بعدش یکهو این خبر بهم رسید که یه عده از ما نمیتونیم بریم و این دفعه دوم بود که این اتفاق میفتاد .


دوتا داستان میخوام براتون تعریف کنیم . ربطی به موضوع بالا نداره . هر دوتاش برای خودم اتفاق افتاده : 

1- سالها پیش تو تورنتو یه شرکت بزرگی استخدام شدم و روز اول کارم که رفتم تو آشپزخونه غذا بخورم متوجه شدم تو شرکت دوتا آقای ایرانی هم کار میکنن . اسم یکیشون مهدی بود . فرداش که رفتم شرکت رفته بودم یه پرینت بردارم که سر راهم مهدی رو دیدم که حواسش به کامپیوترش بود و داشت کار میکرد برای همین خیلی آروم رفتم نزدیک و با صدای آروم گفتم سلام . مهدی در حالی که انگار ترقه زیر پاش ترکیده باشه از جا پرید و با وحشت برگشت نگاهم کرد و بعد یکی دوثانیه که آرم شد عذرخواهی کرد و جواب سلامم رو داد . عکس العملش وحشتناک بود در ازای یه سلام خیلی آروم . منم هر وقت میرفتم دم کیوبیک اون اول یه تقه به در و دیوار میزدم (مثل در زدن ) تا برمیگشت و بعد سلام میکردم . چند ماه بعد که یه کم ارتباطات بیشتر شد مهدی بهم گفت یادته اون روز من چطور از جا پریدم ؟ من در وسط پروسه طلاقم بودم اون موقع . تا قبل تو هم خانم ایرانی تو شرکت نبود . اون روز که صدای یه خانم رو شنیدم که سلام کرد فکر کردم همسر سابقم اومده شرکت و میخواد جار و جنجال به پا کنه و وحشت کردم .

2 - یه روز صبح تو تهران از خواب پا شدم و دیدم داره برف نسبتا شدیدی میاد . پیاده تا ایستگاه متروی نزدیک خونمون رفتم تا شانس تاکسی گرفتنم بیشتر بشه ولی خب مردم بیشتری هم اونجا بودن و رقابت زیادی برای گرفتن تاکسی بود . یه تاکسی ایستاد و پنجره اش هم بخار گرفته بود و توش معلوم نبود . من در عقب رو باز کردم و به روش هول خودم که در اون روز هول تر هم بودم اومدم بشینم که تقریبا نشستم روی پای یه خانم جوون  . نگو قبل اینکه اون فرصت پیدا کنه وبره کنار من فرت نشستم روی پاش . داد زد چیکار میکنی ؟ من کشیدم عقب و گفتم ببخشید . اون خودشو کشید کنار و من نشستم و باز گفتم ببخشید خانم متوجه نشدم واقعا معذرت میخوام . باز دیدم خانمه برگشته با نگاه خیلی عصبانی منو نگاه میکنه . برگشتم و با لحنی که نشون بده منم ناراحتم گفت خانم خیلی اذیت شدین ؟ یکهو خانمه یه تکونی به سرش داد انگار از یه خوابی یا حالتی بخواد بیدار بشه و گفت نه خانم شما ببخشید من حال و روزم خیلی بده . گفتم نه خب اشتباه من بود معذرت میخوام و اونم گفت نه مهم نیست .

نکته مشترک این دوتا داستان اینه که همکارمون ، دوستمون ، کسی که چند دقیقه باهاش تو تاکسی هستیم ... یه داستانی ، یه فکری ، یه حالی داره که هیچی ازش نمیدونیم . یه کم سعی کنیم پس ذهنمون اینو بگذاریم که این رفتار غیر منطقی رو همیشه نداره و الان حال بدی داره و بگذریم . شاید بعدا بهمون بگه که چرا اون عکس العمل بد رو داشته و شاید نگه . این احتمال رو فقط بدیم که یه مشکلی خودش داره که عکس العمل خیلی شدیدی نشون داده و اگه برامون قابل تحمله ازش آروم گذر کنیم . 

خوش باشین 

2 سپتامبر 2025

- هیچ نمیدونم چرا اینقدر سختمه غذا ببرم سر کار . روزهایی که شرکت به هر دلیلی نهار میده دیگه خیلی خوشحالم . غذاهاشون هم نسبتا خوبه ولی بیشتر بخاطر اینکه دستم خالی تره احساس خوبی میکنم . آخه من عادت دارم کیف بزرگ دست بگیرم .یه کیف دارم که کیف پول و عینک کیف لوازم آرایش و کرم و یه دفترچه یادداشت توشه . همسنهای من درست حدس زدن یه چیزی تو مایه کمد آقای ووپی هست . بعد شرکت یه کوله داده که لپ تاپ رو بگذاریم توش . توی اونم لپ تاپ و ماوس و یه کلاسور و یه دفترچه A5 و هدفون توشه . برام سخته که یه کیف غذا هم دست بگیرم که البته همیشه میگیرم مگه یکی از این حالتها باشه: 

هفته ای یکبار یا یک هفته در میون پنجشنبه چیزی داریم به اسم Lunch and learn. یه کمپانی برامون نهار میاره و ما هم میریم تو اتق کنفرانس در حینی که داریم نهار میخوریم اونم محصول ساختمانیش  رو تبلیغ میکنه .نهارها هم نسبتا سبکه و شامل غذای معمولی ، گیاهی و برای کسانی که به گلوتن حساس هستن میشه .

 ماهی یکبار شعبه شرکت نزدیک خونمون نهار میدن برای اینکه همکارها دور هم باشن . غذا ها هم شامل معمولی و حلال هست .

دوماه یکبار گروه معماری یه جلسه داره که تمام اخبار رو به همه میگن . کسانی که جدید استخدام شدن ، پروژه جدید ، سوال از همکارها که آیا کلاس آموزشی خاصی میخوان و غیره . اینم با نهار شروع میشه و مثل همون اولی شامل غذای معمولی ، گیاهی و بدون گلوتن هست .

اینکه چرا فرق میکنن هم بخاطر اینه که یه نظر سنجی میگذارن و حساسیتها و تمایلات افراد برای غذا رو میپرسن و بر طبق اون سفارش میدن .

این شعبه که غذای حلال سفارش میده چند تا خانم‌با حجاب داره که معلومه مسلمون هستن حالا آقایون رو نمیدونم چون معلوم نیست .

یه نکته جالب اینه که داشتن غذای حلال تو تمام مراسمشون به دقت دنبال میشه . چند وقت پیش یه خانم ایرانی زرتشتی رو دیدم که بچگیش رو تو ایران گذرونده بود در شهر یزد . میگفت مدرسه ما دوتا آبخوری داشت برای زرتشتی ها و مسلمونا که جدا باشه . معلم دینی و ناظم هم به بچه های مسلمون میگفت از زرتشتی ها غذا نگیرین ( لابد برای اینکه نجس هستن ) کاش احترام به ادیان و عقاید دو طرفه باشه .

- وسطهای هفته گذشته یه خبر بد بهم رسید که دیگه کارمندهایی که مال یک پروژه خاص نیستن دیگه نمیتونن برن اون شعبه شرکت که به من خیلی نزدیکه . واقعا خبر کوتاه بودو جانکاه ! مدیر گروه معماری که به من این خبر رو داد گفت میخوای بری دفتر داون تاون ؟ گفتم اگه میتونم برم بله . قرار شد برم و ببینم میخوام اونجا برم یا نه . شاید از نظر زمانی با شعبه اصلی شرکت فرق نکنه ولی داون تاون رو با وسیله عمومی میرم و از رانندگی راحتم . نکته دوم اینه که در این حالت میتونم یه روزهایی رو هم بپیچونم و از خونه کار کنم و اونای که دختر اصلی هستن فکر کنن الان من داون تاون هستم و دوان تاونیها فکر کنن شعبه اصلی هستم . فقط باید یه مانیتور خوب برای خونه بخرم چون کار روی یک مانیتور لپ تاپ واقعا سخته . 

- یه سوال داشتم که اگه کسی تونست جواب بده . یه دوست خیلی خوب و خوش قلب و مهربون دارم . ارتباط احساسیمون خوبه و هر وقت هم یکیمون کاری داشته اون یکی به دادش رسیده . یه چیزی به ذهنم اومده که دوبار در مورد یک اتفاق خوبی که برام افتاده باهاش صحبت کردم و بلافاصله اون اتفاق خوب کنسل شده . هر دوبار هم خودش گفت ای بابا من چشمت زدم . فکر میکنین چشم و اینا چه جوریه ؟ آیا واقعا اینقدر مهم و تاثیر گذاره ؟ دلم نمیخواد بهش باور داشته باشم  .