یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

6 فوریه 2025

وضعیت ذهنیم زیاد خوب نیست . یه چیزهایی رو قاطی میکنم و فراموش میکنم که غیر عادیه . گذاشتم به حساب اینکه الان تو ذهنم خیلی چیزها هست ولی بازم به نظرم غیر عادیه و ناراحتم میکنه .
روز پنجشنبه از سر کار اومدم خونه و لباس عوض کردم برم باشگاه . توی راه اون همکارم که با هم درس میخوندیم زنگ زد و گفت جواب امتحان رو گرفتی ؟ گفتم نه تو چی ؟ گفت منم نگرفتم ولی یه عده بچه هایی که تو منطقه نورت یورک بودن گرفتن ( جواب امتحان با پست میومد ) گفتم چطور شده ؟ گفت من 4-5 تا خبر دارم و همشون 3 تاش رو قبول شدن و امتحان شماره 2 رو قبول نشدن . گفتم ای وای . البته منم در اون مورد خیلی ضعف دارم و هم امتحان رو خوب ندادم و هم اینکه حتی اگه به احتمال یک درصد امتحانش رو قبول بشم بازم باید بخونمش چون مهمه که بلد باشیم ( اون امتحان کد های ساختمونی بود ) و خیلی خیالم ناراحت شد . رفتیم ورزش کردیم و اومدم خونه و فرداش رفتم شرکت ولی خیلی نگران بودم . حدود ظهر زنگ زدم به پسرم که خونه بود گفتم برو صندوق پستی رو باز کن و نامه ها رو ببین . بعد زنگ زد و گفت مامان یه نامه برات اومده از انجمن معماران اونتاریو . من دلم ریخت گفتم من نمیتونم بازش کنم . گفت میخوای من بازش کنم ؟ گفت آره باز کرد و داد زد قبول شدی !! گفتم چند تاش رو ؟ گفت همه اش رو !!!! گفتم مطمئنی ؟ گفت آره اگه میخوای برات عکس میگیرم میفرستم  . دخترم از اونطرف خوشحالی میکرد و میگفت آفرین مامان آفرین حقت بود خیلی زحمت کشیدی و منم مبهوت بودم . دیگه بقیه روز به خبر دادن به دوستام گذشت و به رئیسم و اینا . خیلی ها هم ازم شیرینی خواستن که با کمال میل میدم . یه بار از روی دوشم برداشته شد .

خب دلم میخواد یه چیزایی رو کم کم توضیح بدم چون یه چیزهایی مسلما مبهمه . نه اینکه مجبور باشم بگم ولی خب  کلا زندگی جنبه های زیادی داره  و همه چیزهایی که میخوام بگم  رو نمیرسم این دفعه بگم .
 الان میخوام از محمد و علی بگم . ظاهر قضیه این بود که من مدت زیادی درگیر محمد بودم و خیلی خیلی اذیت شدم و هر کسی از دوستام که حال زار منو میدید میگفت خوش به حالش که کسی مثل تو اینقدر دوستش داره . در حالی که کسی نمیدونست محبتی که اون به من داشت چقدر بود و من چقدر توجهش و علاقه اش به خودم رو میدیدم با اینکه سعی میکرد یا مخفیش کنه یا انکارش کنه . خب منم خیلی سعی کردم بگذارمش کنار و سعی کنم با شخص جدیدی آشنا بشم ولی کسی مثل اون نبود . ایراد زیاد داشت ولی خیلی بهم محبت داشت و از نظر اخلاقی شبیه هم بودیم و شوخیهامون به نحو بسیار عجیبی مثل هم بود و وقتی باهاش بودم گذشت زمان رو اصلا حس نمیکردم . یه مثال بزنم یه بار من به فکرم افتاد که یه خودنویس بخرم و مدتی با خودنویس بنویسم . یکی دارم ولی خیلی روون نیست . همین تو فکرم بود که زنگ زد بهم و گفت به فکرم افتاده خودنویس بخرم ! گفتم منم همینطور و اگه بگم سه روز ما دوتا درگیر خودنویس بودیم هی اون میرفت نوشت ابزار فروشی و خودنویس میدید با من شیر میکرد هی من تو آمازون پیدا میکردم و براش میفرستادم و آخر دیدیم خودنویس خوب گرونه و ارزونهاش خوب نیست و نخریدیم ولی اینکه یه همچین چیزی باعث شده بود ما سه روز درگیر باشیم و هی اطلاعات رد و بدل کنیم و انرژی بگذاریم روش برام جالب بود  ولی در کل رابطه مون نشد که نشد . هر دفعه یه بهانه ای میاورد که اینطوری نمیشه و بالاخره متوجه شدم که مریضه و مشکلش دست خودش نیست جز اینکه برای درمان اقدامی نمیکنه ( که اصلا نمیدونم مشکلش درمان داره یا نه ) و به سختی بیخیالش شدم . 
بعد علی پیداش شد ٬ ظاهر بسیار خوب ، با شخصیت ، مودب و هر حسنی که فکر کنین داشت اما به نظر سرد میومد . من فکر کردم این آدم دیر یخش باز میشه و از طرفی مشکل و مریضی هم مثل محمد نداره پس چی از این بهتر؟ یه مقدار دندون روی جیگر میگذارم تا یخش باز بشه اما اینم از دایره امن خودش بیرون نیومد که نیومد . برای اینم یه مثال بزنم . مثلا بهش میگفتم خرید داری ؟ میخوای بریم خرید گروسری ؟ همیشه میگفت نه همه چی دارم در صورتی که نداشت و بعد حس کردم شاید اینو یه حریم خصوصی !! میدونه و نمیخواد منو واردش کنه به همین مسخرگی آخرش هم  نه بحثی براش کردم نه دعوایی. چی بگم ؟ بگم چرا سردی ؟ چرا منو دوست نداری ؟ خب نداره دیگه چکار کنم ؟ تو را به خیر و من را به سلامت .

کلا حس میکنم آدم صبوری هستم (اینطوری فکر میکنم ، شایدم نیستم نمیدونم ) و حتی فکر میکنم اگه محمد قبول میکرد میتونستم زمانهای بدش رو تحمل کنم بخاطر اون زمانهای خوبی که باهاش دارم ولی اون مرغش یه پا داشت که تو نباید توی شرایط بد باشی و لیاقتت بهتر از اینه . در کل با اینکه اگه محمد و علی رو بگذاری کنار هم شاید هر کی باشه بگه این دوتا قابل مقایسه نیستن و علی خیلی خیلی بهتره ولی جدا شدن از علی ذره ای مشکل برای من نداشت و در یک لحظه که فهمیدم این آدم حباب دورش رو نمیشکنه و همینه تمومش کردم و تموم اما جدا شدن از محمد یکی از کارهای بسیار سخت زندگیم بود و دوران بسیار بدی رو گذروندم تا تونستم قبولش کنم .

خوب باشین



اول فوریه 2025

رضوان جان خیلی لطف داشتی با کامنتی که گذاشتی ولی هیچکس نمیدونه چقدر خسته ام و چقدر بار روی دوشم هست و به زحمت دارم خودم رو راه میبرم .


کارهام خیلی بهتر از قبل پیش رفته این اواخر ،  دلیلش هم خوبه هم مسخره . مدتی بود دفترچه یادداشت توی کیفم تموم شده بود.  دفترچه تو خونه داشتم ولی یادم میرفت بذارم تو کیفم بالاخره گذاشتم و کارهام رو توش نوشتم همون باعث شد هی بهش نگاه کنم و هی یه کار رو انجام بدم که خط بخوره و همین باعث شد خیلی از کارهام پیش بره و تموم بشه .


پس فردا بازم وقت دکتر دارم یه مشکل کوچیک برام پیش اومده که دکتر خانوادگیم گفت حتما باید به متخصص ارجاع بده و پس فردا وقت دارم . 


روی همه مشکلات خودم وضع روحی دخترم رو هم بابد ساپورت کنم . پای تز هست و یادمه خودم چقدر تحت تنش بودم اون موقع . این هم از اینکه کارش خوب نیست ناراحته و هم اینکه فعلا نتونسته کار پیدا کنه و انگار اون ساپورت و رمانتیک بودنی که از دوست پسرش میخواد رو نمیگیره و خیلی  شبها میاد کنارم میشینه و من باید بغلش کنم و بغض و گریه اش رو بکنه و من ناز و نوازشش کنم تا بعد پا بشه بره دوبار سر کار تزش . خسته شدم . دلم میخواد برم جایی که نه بچه هام باشن نه پدرو مادرم و نه کاری داشته باشم . خودم تو دلم حس میکنم یه مادر بیشعور هستم که اینقدر از بچه هام فراری هستم ولی میبینم پدرشون ۵-۶ ساله رفته تنها زندگی میکنه ، یک دلار هزینه زندگی بچه هاشو به من نداده یه شغل خیلی سطح پایین داره و رفته از ایران زن گرفته آورده و منم که باید همیشه تو خونه ام غذا باشه و گریه و بغض دخترم رو بشنوم و سنگ صبورش باشم . منم آدمم خسته میشم .

همین 

۲۵ ژانویه ۲۰۲۵

- این هفته کارم کمتر بود و یه نفسی کشیدم البته کار شرکت نسبتا سنگین بود ولی اون مشکلی نیست .

- یه اتفاق بدی برام اقتاده که به افراد خیلی کمی گفتم و میخوام وقتی مشکلم حل شد به بقیه از جمله شما بگم . خوشبختانه همه سالم هستیم و مشکل اداری/قانونی هست که به دوندگیهای من اضافه کرد تا بتونم حلش کنم .

- اون دوستم که با خودش و شوهرش ورزش میکردیم بهم زنگ زد که یکی از جیم های اینجا یه پروموشن گذاشته و ما میخواهیم ثبت نام کنیم . برای اونا خیلی خوبه چون هر کی ثبت نام کنه هر دفعه میتونه یه مهمان با خودش ببره یعنی اونا دوتا با یه عضویت میتونن استفاده کنن ولی برای من گرونتره ولی منم ثبت نام کردم و یه بار با هم رفتیم و یه بار من تنهایی رفتم و حالا زمان لازم داریم تا به روال بیفتیم .

- در مورد علی بگم که رابطه مون تموم شد . بابد بگم این آدم بسیار متشخص و مبادی آداب و با اخلاقه . حتی یکبار نشد که چیزی خلاف ادب بگه و منو ناراحت کنه . اما از اون طرف میزان صمیمیتش نزدیک صفر بود . من این فرض رو گذاشتم که بعضیها به قول خودمون زود پسر خاله میشن بعضیها دیرتر . همونطور که یه بار با یکی رفتم دیت و چون تو زمان کورونا بود با ماشین اومد دنبالم و یه چایی گرفتیم و دور زدیم و وسطهای راه دست منو گرفت و من خیلی ناراحت شدم که آخه دفعه اول چه صمیمیت و یا محبتی بود که تو این کارو کردی و دیگه هم ندیدمش . علی نقطه مقابلش بود و من فکر کردم زمان میخواد تا اون حباب نامرئی دورش رو بکشنه ولی بعد از اینهمه مدت اگه نتونست منم نمیتونم تا آخر عمرم صبر کنم و همین . هیچ دلخوری و یا حتی بگو مگو هم نشد و تمام .

- یه چیز خنده داری هم این هفته اتفاق افتاد . رفتم پمپ بنزین . همیشه وقتی سر پمپ رو میگذارم تو ماشین قفلش میکنم که خودش بزنه و من شیشه ها رو تمیز میکنم و آشغالای توی ماشین رو خالی میکنم . خلاصه همین کارو کردم و آشغالهایی که توی در سمت خودم بود رو برداشتم که بندازم سطل آشغال . درو که بستم یه دستمال کاغذی از دستم افتاد . اومدم یردارم باد زد . دوباره خواستم بردارم باد زد و منم بیخیالش شدم و بقیه آشغالها رو خالی کردم و شیشه ها رو تمیز کردم و سوار ماشین شدم برم که از توی آینه دیدم از اون سمت پمپ بنزین یه ماشینی شبیه ماشین محمد داره خارج میشه .ماشینش چیز خاصی  نیست و ازش زیاده برای همین هم منم از سمت مقابل خارج شدم . 

توی راه رسیدن به خونه بودم که یه تکست از محمد گرفتم که دستمالت که میفته زمین برش دارحتی اگه باد میبرتش ! گفتم توی پمپ بنزین بودی ولی نیومدی جلو سلام علیک کنیم ؟  گفت تو منو دیدی و به روی خودت نیاوردی برای همین فکر کردم با کسی هستی و نمیخوای آشنایی بدی . گفتم نه تو رو دیدم و نه با کسی بودم . و همین دیگه تماس بیشتری نداشتیم .

- خوب باشین 


۱۸ ژانویه ۲۰۲۵

- هفته پرکاری داشتم و نسبتا خسته کننده . دوشنبه رفتم شعبه دور شرکت و لباسهای ایمنی رو پرو کردم و اندازه گرفتن بعدش هم دندونپزشکی داشتم  . سه شنبه شعبه نزدیک بودم و بعدش رفتم کفش بگیرم . اونم داستانی بود . کفشی که میخواستم سایز من نبود منم وقت نداشتم که برام بیارن یه کفش سنگین گرفتم . بعدش هم رفتم یه سری خرید خونه کردم . چهارشنبه دوباره رفتم شعبه دور و بعد از ظهر لباسهام رو آوردن .بعد کلی مجبور شدم ببشتر بمونم سر کار و خیلی خسته شوم اما بازم بعد از شرکت رفتم فروشگاه لبنانی و گوشت خریدم بعد رفتم والمارت یه چیزهایی پس دادم و بازم یک ساعت راه بود تا خونه . جالبترین قسمت قضیه این بود که من خودمو کُشتم که وسایلم تا چهارشنبه کامل بشه  که بتونم پنجشنبه برم بازدید و چهارشنبه عصر بهمون پیغام دادن که راستی ! بازدید فردا وسایل ایمنی احتیاج نداره و توی قسمت ایمن هستیم !! ولی اعتراض نکردم همین که این لطف رو دارن در حقم میکنن بابد ممنون باشم . 

پنجشنبه صبح دیرتر از خواب پا شدم و مستقیم رفتم‌کارگاه خیلی هم استرس داشتم که من که هیچی از پروژه نمیدونم و کارگاه زیاد نرفتم تو کانادا و اینا ولی خیلی خوب پیش رفت و موقع بازدید چندین موضوع رو به همکارها یادآوری کردم که اونا خیلی خوشحال شدن که من باهاشون بودم و اینا رو بهشون یادآوری کردم  و موقع برگشتن اعتماد به نفسم رو بدست آورده بو دم . بعد اومدم خونه ولی راه رفتن با کفش ایمنی سنگین به مدت طولانی و تو سرما بقدری خسته ام‌کرده بود که لپتاپ رو برداشتم و رفتم تو تخت برای کار کردن و بلافاصله بعد ساعت کار که لپتاپ رو بستم همونجا خوابم برد .

- خب در مورد علی پرسیده بود یکی از دوستان و باید بگم چند هفته است ندیدمش . نه مثل همیشه که امریکا رفته یا یه کدوممون کار داریم . نه اصلا خبر ندارم و تصمیم از طرف من بود ولی اون هم تلاش خاصی نکرد برای رفع این موضوع که کار خوبی هم کرد چون من صبر زیادی دارم و خیلی وقتها چیزهایی رو به روی خودم نمیارم ولی وقتی کسی از چشمم بیفته دیگه درست بشو نیست و اصلا منتظر این نبودم که برای رفع و رجوع تلاشی کنه و از نظر من تموم شده است علیرغم تمام خوبیهایی که شخصیتش داشت .

- احتمالا بین دو هفته تا یک ماه دیگه جواب امتحانم میاد و سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی نگرانشم . خیلی دلم میخواد بساطش جمع بشه و دیگه درس نخونم ولی خب دست من نیست و دوتا امتحان رو خیلی بد دادم .

- هفته قبل یه جلسه طب سوزنی رفتم که کمک کنه برای لاغری ولی این هفته اصلا نرسیدم برم همینطور هم ورزش رو نرفتم ولی هفته بعد حتما همش رو باید برم .


فعلا همین . خوش باشین 

۱۳ ژانویه ۲۰۲۵

خب ببشتر کارهایی که ایران کردم رو نوشتم که مقدار زیادی کار اداری هم بود و تحمل بعضی کارمندهای ایرانی که انگار دارن لطف میکنن کار آدم رو انجام میدن و واقعا این میزان پر رویی و بی ادبی خیلی سخت بود تحملش . مثلا با بابا رفته بودم بانک که کاری انجام بده گفت کارت ملی . بابا کارت ملی جدید درخواست کرده و بهش فعلا فقط رسید دادن . منم همونو دادم به مسئول بانک انداخته جلومون که اینکه عکس نداره من از کجا بفهمم مال این آقاست ؟ نگاهش کردم گفتم کارت عکس دار میخواین ؟ گفت خب معلومه ! گفتم خب بگین شناسنامه شون هست و اونو دادم . دلیل اون رفتار بی ادبانه اش رو هم نفهمیدم و البته اون مدتی که اونجا بودم دیدم ایشون با همکارهاش هم بی ادبه .

برگشتنه باز با ترکیش پرواز داشتم و بین دو پرواز ۲ ساعت فاصله بود . پرواز اول ۵۰ دقیقه تاخیر داشت ولی فاصله بین دوتا محل پیاده شدن و سوار شدن خیلی زیاد بود و فکر کنم یه جا رو هم اشتباه رفتم و پرواز دوم رو از دست دادم .رفتم باجه ترکیش گفت چون بین پروازهات بیشتر از یک ساعت فاصله بوده ما دیگه بهت بلیط نمیدیم و تقصیر خودته . خلاصه از این باجه به اون باجه میرفتم و نتیجه ای نمیگرفتم و گفتن تازه اگه میتونستیم هم بلیط بفروشیم سه روز دیگه پرواز به تورنتو داریم و اکونومیش هم پره و باید قیمت بیزینس بدی !!! کاملا مستاصل شدم و این وسط هم به هر چی آ خوند و جمهور ی اسلا می فحش میدادم که چرا ما نباید مثل اون آقای ترک مملکت خودمون سوار هواپیما بشیم و مقصد پیاده بشیم و بابد بیایم این وسط مچل بشیم . خلاصه ترکیش منو نا امید کرد و من قبل اینکه بلیط بخرم گفتم حالا یه تماس با آژانسم تو تورنتو بگیرم شاید بتونن بلیط ارزون برام پیدا کنن . تماس گرفتم و یه کم معطلی داشت و ظاهرا چون بلیط اصلی من از لوفتانزا بوده اونا رو مجبور کردن بهم بلیط بدن که من یه رقم خیلی خیلی کمی که احتمالا فقط شارژ خود آژانس بود پرداخت کردم و بازم خوب بود . اما باید میرفتم چمدونهام رو از ترکیش تحویل میگرفتم و میدادم لوفتانزا که تقریبا ۷-۸ ساعت بعد پرواز داشت . رفتم چمدون رو بگیرم دیدم چمدون بزرگه زیپش در رفته و دورش چسب چسبوندن ! رفتم گزارش خسارت اونو گرفتم و حالا گیت لوفتانزا باز نبود که چک این کنم . جرات خارج شدن ازفرودگاه رو نداشتم که میترسیدم دیر بشه . ایران که بودم گاو صندوقی که خونه مامان اینا داشتم رو فروخته بودم و تمام پول و طلایی که اونجا داشتم همراهم بود و ترس گم کردن یا دزدیده شون اونا بود و چشم نمیتونستم هم بگذارم . سرچ کردم که اگه کپسول برای خواب تو فرودگاه دارن اجاره کنم .داشتن ولی محلش بعد از پاسپورت چک بود و قبل چک این دسترسی نداشتم . تحمل کردم و هی راه رفتم و هی نشستم تا گیت باز شد و رد شدم و سوار هواپیما به مقصد هامبورگ شدم . وقتی نشستم دیگه چیزی از مسائل ایمنی پرواز و بلند شدن هواپیما نفهمیدم . درجا خوابیدم ( تقریبا ۱۲ ساعت بین دو پروازم فاصله افتاده بود ) و هامبورگ پیاده شدم . اونجا هم ۴ ساعت فاصله بود رفتم صبحونه خوردم و باز دور زدم تا سوار هواپیمای دوم شدم و رسیدم تورنتو و پسرم اومد دنبالم . 

مسافرت بسیار بسیار پر تنشی بود از جمله یه مقدار تنش با خواهرم تو ایران که بار روانی زیادی بهم تحمیل کرد روی همه کارهایی که باید میکردم و بار جسمی داشت . 

مسائلی که پیش اومد برام باعث شد یه سر درد دائمی همراهم باشه و رفتم دکتر و ازش خواهش کردم  من رو به روانپزشک ارجاع بده و این کارو کرد و امیدوارم بهتر بشم .

بقیه اش دیگه اینکه برگشتم سر کار . جواب امتحانم نیومده ولی چه امسال چه سال دیگه اگه قبول بشم هنوز حدود ۱۰۰ ساعت کار تو کارگاه ساختمانی کم دارم برای رجیستر شدن . قبل رفتن با یه مدیر پروژه حرف زدم گفت برگردی میبرمت کارگاه خودمون ولی وقتی برگشتم گفت به دلایلی نمیشه . خلاصه با مدیر معمارها حرف زدم و گفت به مدیر پروژه های دیگه میگم که تو رو ببرن . آخه پروژه خودم ساسکاچوان هست و احتمال بازدیدم اونم به اندازه ۱۰۰ ساعت صفره . خلاصه یکهو جور شد که هفته دیگه برم . حالا مساله اینه که برای کارگاه رفتن شونصد تا وسیله ایمنی باید بگیری . از کاپشن با نوارهای شب نما تا عینک ایمنی تا کلاه و چکمه ایمنی و ... حالا بیشترش رو شرکت میده ولی کفش رو وچر میده که بریم اندازه پامون بگیریم از فروشگاه و درگیر اونم .

این وسط باتری ماشینم بازی درآورده و در حال حاضر تو محل انتظار کندین تایر نشستم تا اونو عوض کنن . نه عینک دارم نه لپتاپ و تو گوشیم تایپ میکنم و خدا میدونه چقدر غلط تایپی دارم . انتشار میدم ولی بعدا میام غلطهای تایپیش رو میگیرم . شکیبا باشین