- یکشنبه قبل صبح زود با دوستم کیانا رفتیم جیم و با هم ورزش کردیم .بعد رفتیم یه قهوه بخوریم و گفت که با همسرش دارن صحبت میکنن که از هم جدا بشن . همسر این دوستم رو خیلی قبول دارم ، من تا حالا رفتار بدی هم ازش نه شنیدم نه دیدم و جزو با وجود ترین همسرها در بین همسرهای دوستام هست و چون هر دوشون رو دوست دارم خیلی دلم گرفت . یه کم با هم صحبت کردیم و به نظرم اومد قصدشون جدیه . به کیانا گفتم راستش به نظرم کار درستی نمیاد و مشکلتون خیلی جدی نیست ولی تو هر تصمیمی که بگیری من صد در صد پشتت هستم و هر کمکی خواستی رو من حساب کن . چیز دیگه ای به فکرم نرسید که بگم . گرچه توی هفته باز فکر کردم و گفتم بدون صحبت با یه مشاور این تصمیم رو نگیرین شاید بشه بعضی از مشکلاتتون رو حل کنین . کیانا قول داد با مشاور صحبت کنه .
- از پهلوی کیانا رفتم سر زدم به ماریا که دو هفته دیگه امتحان رجیستری داره و ماشین حساب ساده لازم داشت چون فقط ماشین حساب ساده اجازه میدن سر جلسه ببریم . خلاصه ماشین حساب رو براش بردم و یه کم حرف زدیم و سریع اومدم که مزاحم درس خوندنش نشم .
- برای ویکند کلی بچه مچه !!! دعوت کردم . بچه که میگم بین ۲۰ تا ۳۰ ساله !!! بچه های دوستام ، دوست پسر دخترم ، جویس که مدتی با پسرم دیت میکرد و ما خیلی دوستش داریم . دختر و پسر دوستم همراه با دوست دختر و دوست پسرشون و اینا . کلی مهمونی بدهکارم و کم کم باید بدهی هام رو بدم .
- دو روز اول هفته به کلاس گذشت برای گرفتن مدرک Heslth and Safety و سرویس شدم چون دو روز تمام باید با دوربین روشن جلوی کامپیوتر مینشستیم و من کمر درد گرفتم انقدر نشستم ولی خوشبختانه تموم شد .
- انقدر تلفن و ایمیل زدم به ارگان معماری استانمون که فقط جواب دادن تمام مدارکت کامله و ما پروسه رو شروع کردیم . خب زودتر بگین !!!!
- داره سه ماه میشه که مستاجرم کرایه نداده و کلافه ام از دستش . بالاخره میده ولی بازم اذیت میشم .
- ماشین رو هم گرفتم و خیلی خوبه اما به شدت برای پرداخت هزینه اش نگرانم . به محض اینکه مُهرم رو بگیرم دنبال کار میگردم که شاید بتونم هزینه هاش رو در بیارم .
- وسط هفته با دوتا همکارم رفتیم نهار بیرون . ویکی که چینی هست و سیزا که اهل پاکستانه . خیلی لجشون در اومده بود از یه همکار دیگه که دیر میاد و کاری هم انجام نمیده و عزیز هم هست . ازشون پرسیدم مگه نسبتی با مدیر داره ؟ گفت نه ولی مورد علاقه اشه و ویکی اضافه کرد Like other whites! خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم . گفتم من این مورد رو نمیدونم ولی توی شرکت قبلی که دوتا پارتنر ایرانی داشتیم هم فقط وایتها میتونستن هر کاری دلشون میخواد بکنن و تو سر همه ما میزدن! ناراحت کننده است ولی متاسفانه اینطوریه . شاید هم دلیل اصلیش این باشه که وایت ها زبانشون بهتره و به حقوق خودشون واقفن و اگه باهاشون رفتار بد بشه شرکت رو به خاک سیاه میکشونن .
- دخترم کماکان خورد و خاکشیر میرسه خونه و من با اینکه دلم براش میسوزه فکر میکنم لازمه این دوره رو بگذرونه .
- داشتن دوتا ماشین تو خونه کمک به اونم هست که وقتی یکی خونه نیست اون یکی بره دنبالش . تقریبا همیشه بعد کار میریم دنبالش . بیشتر پسرم چون واقعا نگرانشه و همیشه حس مسولیت میکنه در مقابل خواهرش .
خوب باشین
- سال دومی هست که داره کریسمس میشه و هنوز ویزای مامان و بابا نیومده . بازم میخوام بلیط بگیرم برم ببینمشون . اومدیم باز به این زودی ویزا ندادن . چه کار کنم؟
- ماشین رو گفتن تو هفته آینده میدن ، مدارک رجیستریم رو کامل کردم فرستادم ولی جواب ندادن ، منتظر ویزای مامان و بابا هستم ، مستاجرم یک ماه و نیم اجاره اش عقب افتاده ... آخه این چه وضعشه ؟ تمام این پرونده ها توی ذهنم بازه و تمام ذهنم رو مشغول نگه داشته 
- پادکست اکنون رو گوش میدادم قسمت سی ام . مصاحبه با دکتر وحدتی نسب . گفت دیوید باس که یکی از پیشرو ترین چهره ه تو روانشناسی تکاملی هست در دهه 90 یه آزمایش جالبی رو طراحی میکنه . 10 هزار نفر رو از تمام قاره ها ، 36 تا کشور و مذاهب مختلف انتخاب میکنه . 5000 نفر مرد و 5000 نفر زن و از همه اینها یک سوال میپرسه که ویژگی های پارتنرتون رو به ترتیب اولویت بنویسین . آقایون سه تا اولویت اصلی دارن : زیبایی ، جوانی و سالم بودن . جواب خانمها خیلی متفاوته ، سه تا اولیت اصلیشون : جایگاه اجتماعی ، میزات تحصیلات و ثبات شخصیتی . این نتایج در تمام دنیا و بین همه مشترک بوده و با تعجب خود روانشناس بین فرهنگهای مختلف فرقی نداشته . حالا طرز فکر و اینکه بتونیم باهاش حرف بزنیم و ... همه رفته در اولویتهای بعدی اونم با اختلاف زیاد .
حالا توی پادکست توضیح زیادی میداد که چرا این اتفاق میفته و تفسیر اون روانشناس رو میگه ولی اینو گفتم چون راستش یک بار که در مورد علی حرف میزدم کسی گفت انگار مصاحبه کاری داشتی ! چون گفته بودم تحصیلاتش خوبه ، خیلی هوش اجتماع بالایی داره و بسیار توی کارش موفقه . این پادکست رو من تازگی شنیدم و توش میگفت اینها ملاک خانمها در تمام کشورها و فرهنگهای مختلف بوده و حس بهتری بهم داد
.
- لباس هالووینم رسید و صبر ندارم تا زمانش برسه و توی شرکت بپوشم . لباس هیپی های دهه 70 هست . یه پیرهن گل گلی با گوشواره و گردنبند علامت صلح و یه عینک گرد صورتی . یه بند هم داره که فکر کنم برای سر هست به عنوان هد بند ولی احتمالا میبندم به کمرم . شبش هم مهمون دعوت کردم و از همه مهمتر پارسال مراسم پر فیض Trick or Treat رو از دست دادم چون درس داشتم و باید برم شکلات بخرم و امسال قضاش رو به جا بیارم! نمیدونین دیدن بچه های فسقلی تو لباسهای هالووین چه کیفی داره وقتی میان برای گرفتن شکلات . آدم میخواد بخوره بعضیهاشون رو .
- خوش باشین
بازم دارم با گوشیم مینویسم ... چه سخته .
اون داروی لاغری که خوردم خودش خوب بود و اشتهام رو خیلی کم کرد ولی عوارض جانبیش اذیتم کرده بود و مجبور شدم قطعش کنم . از رو هم نرفتم و باز دنبال یه راه دیگه بودم . الان اپلیکیشن کالری شماری نصب کردم و روزاولش خیلی سخت بود اما دارم عادت میکنم بهش و به نظر خوب میاد . مهمترین نکته اش اینه که تا میخواد دستم بره به هله هوله خوری از ترس اینکه باید کالریش رو وارد اپلیکیشن کنم دستم رو عقب میکشم . منم وعده های غذاییم بزرگ نیست ولی امان از هله هوله ...
نمیدونم گفتم که دارم سریال In treatment رو میبینم . فصل آخرش رو شروع کردم و دارم میبینم و خیلی خوبه .
دو هفته است که ماشین رو خریدم ولی هنوز نگرفتمش و کلافه ام مخصوصا که پسرم واقعا ماشین رو لازم داره . امروز و فردا رو از خونه کار میکنم تا اون بتونه ماشینو ببره ولی دو روز آخر هفته ماشین رو میخوام . فعلا داریم با هم میسازیم . ولی برای ماشینی که گفتن موجود هست خیلی طول کشیده .
بالاخره مطمئن شد از کدوم بیمه میخوام بگیرم ولی متوجه شدم این شرکت بیمه به اعضای انجمن صنفی ما یه کم تخفیف میده . دنبال اون هستم چون با یه بروکر که تماس گرفتم اون گفت شعبه ما این کارو نمیکنه . حالا ببینم چکار میکنم .
تمام ویکند شکر گذاری به معاشرت گذشت و خیلی خوب بود و خوش گذشت .
دخترم قدم شمار گوشیش رو بهم نشون داد از ۱۰ هزار تا ۱۸ هزار قدم در روز راه میره برای کارش !! خب تو یه فروشگاه بزرگه که کار ارسال بسته انجام میدن و برگشتی های آمازون رو میگیرن و خیلی کارهای دیگه که همش باید راه بره براش .
خوب باشین
- چرا مدتی ننوشتم ؟ نمیدونم . کار خاصی هم نمیکنم . نمیدونم .
- اینکه نمیتونم برم شعبه نزدیک شرکت خیلی بده و واقعا رفتن به داون تاون خیلی وقت میبره و خسته ام میکنه . سعی میکنم دو روز برم داون تاون و یک روز هم برم اون شعبه ای که دوره و دو روز هم از خونه کار کنم . تازه به خاطر کمر درد از کیفهایی که چرخ دارم خریدم . اصطلاحا بهشون میگن خلبانی و خیلی راحته و دیگه نباید بار سنگین بندازم روی دوشم ولی بازم خسته میشم .
- هفته پیش چهارشنبه با علی رفتیم و قرارداد ماشین جدید رو نوشتیم و به فروشنده گفتم حالا این رنگی که میخوام رو دارین ؟ گفت آره موجوده دو سه هفته ای بهتون میدیم ! میگه خوبه موجوده که دو سه هفته طول میکشه !
با پسرم داریم ماشین رو مشترک استفاده میکنیم و سعی میکنم هر موقع احتیاج داره ماشین دستش باشه .فقط بابد ببینم انتقالش به اسم اون چطور میشه .
- ویکند قبلی نویی بلانش بود که شبی هست که توی مناطقی از شهر کارهای هنری میگذارن و از شب تا صبح ملت تو خیابونن و اونا رو میبینن . با علی رفتیم و کارها خیلی بد بود به نظرم و من هیچی ازشون نمیفهمیدم . فکر کردم من نمیفهمم .دخترم جدا با دوستاش رفته بود و وقتی برگشت ازش پرسیدم چطور بود؟ گفت به نظرم خیلی بد بود !
- یه خوبی اون روزایی که خونه هستم اینه که بعضی روزهاش علی میاد و نهار رو با هم میخوریم و بعد دوباره هر کدوم میریم سر کارمون .
- توی شرکت برای متولدین آگست و سپتامبر تولد گرفتن همراه پات لاک و خیلی خوب بود . من کشک و بادمجون برده بودم و همکارها خیلی دوست داشتن یا حداقل گفتن که دوست دارن
.
- به شدت درگیر گرفتن قیمت برای بیمه ماشین هستم و انگار هر راهی رو میرم میرسم به شرکتی که قبلا ازش بیمه میگرفتم .با خود شرکتش مشکلی ندارم ولی بروکر بیمه اش که یه خانم ایرانیه خیلی اخلاق نداره و خوشم نمیاد ازش . حالا نمیدونم چکار کنم .
- دوست پسر دخترم خونه گرفته و مستقل شده و من اصلا در بچه هام اینو نمیبینم که بخوان مستقل بشن . خیلی کلافه میشم از دستشون و بودنشون توی خونه ولی نمیخوام ناشکری کنم . اون شبهایی که میان و با هم شام میخوریم و سر به سر هم میذاریم و میخندیم خیلی خوبه .
- رئیس پسرم بهش گفته این ون جدید رو که گرفتیم بعد اینکه تو لایسنست رو گرفتی مال تو میشه (یعنی اون برای سر کار رفتن استفاده کنه نه اینکه مال اون بشه ) یه اسم براش انتخاب کن . من به پسرم پیشنهاد دادم اسم اسب رستم رو بذار روش "رخش " و در جا عاشق اسمش شد ! حالا نمیدونم بذاره اینو یا نه .
خوش باشین
- الان متوجه شدم خیلی وقته آپدیت نکردم . سرم شلوغ بود مثل همیشه که نه یه کم بیشتر از همیشه ولی خوشبختانه خوب بود . امروز اولین باره که یه ویکند یه کم حس اینو دارم که دارم استراحت میکنم و عذاب وجدان کاری رو هم ندارم !
- اون کورسی که برای شرکت باید پاس میکردم شامل دو قسمت بود . تصورم این بود که قسمت اول رو باید آنلاین بگذرونیم و بعد بریم رجیستر کنیم برای قسمت دوم . اولی رو پاس کردم و بعد رفتم دومی رو رجیستر کنم که دیدم قبلا رجیستر کرده بودم و زمانش گذشته ! دیگه زنگ زدم بهشون و قبول کردن یه کلاس دیگه بهم بدن و دیگه این جدیده رو توی تقویم شرکتم یادداشت کردم که دیگه یادم نره . یه آموزشی کوچیک هم شرکت داشت که اونم امروز صبح پاس کردم که از شر ریمایندرهاش خلاص بشم .
- هفته پیش ویکند تولدم بود و خیلی تولد خوبی بود از روز قبلش و خود روزش و روز بعدش که رفتم شرکت همه بهم تبریک گفتن و کادو و گل گرفتم و خیلی خیلی خوب بود . علی ده روز قبلش برای یه مونیتور گرفته بود چون حرفش رو زده بودم که حالا که باید از خونه کار کنم مونیتور میخوام و گفت ترسیدم خودت بری بخری برای همین زودتر گرفتم . شب قبل تولدم از خیلی پیش بلیط باله داشتیم رفتیم شام بیرون که رستورانش خیلی خیلی خوب بود و غذاش خیلی خوشمزه بود (رستورانش ایتالیایی بود ) بعد رفتیم باله و بعد برگشتیم واونوقت گلی که از قبل گرفته بود رو بهم داد . کلا خیلی خوش گذشت اون شب . فرداش هم با دوتا دوستام رفتیم برانچ و عصر هم دوست پسر دخترم اومد بهم تبریک بگه و یه دوست دیگه ام اومد که کیک بریدیم و تولد بازی کردیم و عالی بود . کلا اون ویکند به سختی به کارهای روزمره ام رسیدم .
- توی هفته یه روزهایی رفتم شرکت داون تاون . هرررررر روزی هم که رفتم یه چیزی رو جا گذاشته بودم ! یه روز شارژر لپ تاپ رو جا گذاشتم ، یه روز کارت دسترسی به شرکت رو ، یه روز هم کابل شارژ گوشیم رو ! یه بار هم رفتم شرکت اصلی عینکم رو جا گذاشتم اصن یه وضی .
- پسرم درررررست مثل پدرش در دقیقه 90 یادش اومد که حالا که هفته بعد کالجش شروع میشه ماشین لازم داره !!! فکرکنم حداقل 4-5 ماه هست که میدونه کالجش شروع میشه و راهش بده و باید ماشین بگیره و در هفته قبل شروع کالج اومد و گفت مامان من ماشین لازم دارم . گفتم خب باشه چی میخوای بخری ؟ گفت مزدا 3 . گفتم مگه تو نگفتی که میخوای تراک بخری ؟(مثل وانتهای ایران ولی دوکابینه و خیلی بزرگتر ) گفت نه پولم نمیرسه یه سدان میخرم . گفتم بذار برات تحقیق کنم . یه کم اینور اونور کردم و دیدم ماشین من الان خیلی ارزون شده و من نسبتا کم باهاش رانندگی کردم و تصادف هم نداشتم . شاید به نسبت قیمت بهترین آپشن هست . بهش گفتم اگه سدان میخوای بخری این خیلی ارزونه و من قصد عوض کردنش رو نداشتم ولی میتونم برم چیز دیگه ای بگیرم و تو این بردار . گفت باشه و من افتادم به سرچ کردن برای ماشین . دیروز صبح هم با پسرم رفتیم دوتا ماشین فروشی
و شرایطش رو پرسیدیم و یک جا هم تست درایو کردیم که خیلی خوب بود ولی طرف یه کم بی ادبی کرد و من فروشنده ماشین که هیچ ، اگه دکترم هم بی ادبی کنه دیگه سراغش نمیرم و اومدیم بیرون . حالا توی همون نمایندگی یه نفر دیگه رو بهم معرفی کردن که برم و احتمالا میرم و قرارداد رو مینویسم . علی هم گفته که تنظیم کنم که اونم باهام بیاد . این خیلی خوبه چون اون توی کارش سر و کارش همش با قراردادها هست خیلی تیز بینه در این مورد و اگه از اون موردهای قراردادی ترکمانچای توش باشه متوجه میشه . حالا ببینیم چی میشه .
- سال 2018 که اومدم کانادا روز پنجشنبه رسیدم . دوشنبه اش که بعد تعطیلات بود رفتم امتحان آیین نامه دادم (گواهینامه قبلیم باطل شده بود ) هفته بعدش سه شنبه امتحان شهر و بزرگراه رو یک دفعه دادم و قبول شدم . با ماشین معلم رانندگی رفته بودم و وقتی قبول شدم اون رفت و من موندم تا کارهای اداریش انجام شدو گواهینامه موقت رو بهم دادن تا اصلش رو پست کنن . بعد از همونجا با اتوبوس یک راست رفتم یه منطقه ای که نمایندگی چند تا ماشین کنار هم رو داره . رفتم توی دوتاشون و یکی پروموشن خوبی داشت . اومدم بیرون و نمیدونم چند روز بعد رفتم و قراردادش رو امضاکردم و ماشین رو گرفتم . نه تحقیق خاصی کردم نه وقت داشتم براش فقط میخواستم زودتر بگیرم . ماشین بدی هم از آب در نیومد البته منم رانندگی صاف و صوفی میکنم و دو سال هم که کوید بود و جایی نرفتیم و کیلومتر ماشین واقعا کمه . این دفعه مثلا خواستم یه ذره ماشن بهتر باشه . به دوستم گفتم 30 ساله دارم کار میکنم از کف هرم مازلو بالاتر نیومدم ! حس خوبی نیست .
- اینجا که دیگه حسابی داره پاییز میشه دیروز رفتم برگهای زرد روی چمنها رو جمع کردم بعد چمنها رو زدم و بعد باز محوطه رو تمیز کردم . فکر نکنم دیگه فضای سبز کاری داشته باشه قبل بهار. خیس عرق برگشتم خونه خیلی کار سنگینیه رسیدگی به فضای سبز . خوبه حیاط خونه ما یه وجبه !
- دخترم اولین کارش رو بعد فارغ التحصیلی گرفت . نمیشه گفت مرتبط هست به رشته اش تقریبا جزو کارهای جنرال حساب میشه ولی تو فروشگاه نوشت ابزار Staples کار گرفته که کار پرینت و چاپ عکس هم میکنن ، قسمت گرافیک هم دارن که شاید بعدا بتونه بره اونجا ، قسمت پست هم دارن . من خیلی تشویقش کردم و گفتم مهم اینه که شروع کنی .
- چقدر نوشتم !!! خوش باشین