هفته پیش خیلی اعصابم خورد بود واقعا نای نوشتن نداشتم ولی الان میخوام از روند فرسایشی دیتینگ بنویسم . اونایی که یه ذره چت میکنیم و بعد هیچکدوم علاقه ای برای ادامه نشون میدیم که هیچی ٬ بقیه اش رو مینویسم .
گفتم که در روزهای جنگ راج پیغام داد که خانواده ات چطور هستن و بعد گفت اگر کسی رو نمیبینی بیا همدیگه رو ببینیم که من اون موقع داشتم با کوین صحبت میکردم و همونو بهانه کردم و گفتم من دارم با یکی صحبت میکنم . اونم گفت اگه به نتیجه نرسیدی من اینجا هستم و یه اسمایلی خنده گذاشت و منم گفتم که لطف داری . بعد ماجرای کوین تموم شد . چند روز بعدش من داشتم رانندگی میکردم و از شعبه دور شرکت میومدم چت جی پی تی رو روشن کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن . فارسی هم حرف زدم و با لهجه بانمکی جواب میداد . گفتم اعصابم داره از این آدمها خورد میشه . گفت کدوم اپلیکیشن رو استفاده میکنی ؟ گفتم بهش گفت اون زیاد خوب نیست و آدمها فیک توش زیادن بجاش بیا از این دوتا اپلیکیشن استفاده کن. تو منطقه شما اینها بهترن . خلاصه منم که کلافه بودم وقتی رسیدم خونه اون قبلی رو پاک کردم و وقتی دلیلش رو پرسید هم توضیح دادم که خیلی آدمهای فیک داری بعد دوتا جدید نصب کردم . نگو راج توی یکی از اونهاست و دید من عضو شدم و پیغام داد که اونجا دیدمت و ریفر داد به همون نوشته اش که گفته بود اگه با کسی که حرف میزنی به نتیجه نرسیدی من اینجام که دیگه بهش گفتم نه معذرت میخوام کششی بهت ندارم و تو آدم خوبی هستی و امیدوارم کسی که میخوای رو پیدا کنی و امیدوارم تونسته باشم آب پاکی رو دستش بریزم . همون موقعا با یکی مچ شدم و شروع کردیم چت کردن و به نظر خوب میومد و چند روز چت کردیم و ویکند رسید و گفت من دارم خونه مادرم رو بازسازی میکنم که بفروشم آخه مادرم تازه فوت کرده و نمیخوام این خونه رو نگه دارم چون دلم میگیره توش و ویکند دوستای مامانم میان دور هم باشیم . اینم بگم که شماره تلفنش مال مونترال بود نه تورنتو که گفت شماره قبلیم بوده نگهش داشتم و وقتی ازش می پرسیدم منطقه خونه ات کجاست حرف تو حرف میاورد و جواب نمیداد یا میگفت تورنتو که خیلی کلی بود و اصلیتش هم هلندی بود . بهش گفتم مهمونات رفتن ویدیو کال کنیم که بعدش گفت من خیلی حال روحیم بده و اگه اجازه بدی بعدا منم گفتم باشه . در کل چت هامون خیلی خوب بود ولی میفهمیدم که یه مشکلی هست و یه چیزی رو دروغ میگه ولی مطمئن نشده بودم . روز بعدش که بازم تعطیل بود گفت خیلی درگیر بازسازی هستم و منم همش بیرون بودم چون خیلی کار داشتم ولی وقتی اومدم خونه پیله کردم که باید صحبت کنیم و شاید ساعت ۹ شب بود و گفت آخه اینجا خیلی سر و صدا هست و من گفتم چند دقیقه برو بیرون خونه زنگ بزن و باز بهونه آورد که تو هم خسته ای و باشه بعدا گفتم نه زنگ بزن گفت باشه فردا زنگ میزنم . من گفتم من سه بار ازت پرسیدم خونه تون کجاست و تو جواب ندادی پس درست متوجه شدم یه مشکلی هست . گفت من فردا زنگ میزنم و تو چرا مشکوکی و این اصلا درست نیست (شروع کرد دست پیش بگیره که من بخاطر نگه داشتنش عقب نشینی کنم ) منم گفتم اصلا من دیگه علاقه ای ندارم خداحافظ و اونم هی میگفت باشه اگه نمیخوای بگو من گفتم نمیخوام باز تکست میداد و من بلاکش کردم . فرداش رفتم سر کار و یکهو دیدم یه تلفن ناشناس روی واتس اپ داره تماس تصویری میگیره و شماره هم مال هلنده . گوشی رو برداشتم و خودش بود و گفت تو من رو بلاک کردی و من خواستم بهت ثابت کنم که من واقعی هستم. گفتم تو تورنتو نیستی گفت حالا که من رو دیدی بازم شک داری و الان هم اینجا کارگرا شروع به کار کردن و من نمیتونم زیاد صحبت کنم . حالا من میدونم که نه ۹ شب و نه ۷ صبح هیچ کارگری کار نمیکنه چون همسایه ها از صدا شکایت میکنن ولی اون قطع کرد و شروع کرد از شماره جدید تکست دادن که شماره قبلی من رو آنبلاک کن گفتم تو الان تورنتو هستی ؟ گفت آره گفتم عصری میتونیم همدیگه رو ببینیم ؟ دوباره شروع کرد حمله کردن به من که تو چقدر تاکسیک هستی و چرا اینقدر شک داری و الان منو دیدی خب باشه اگه علاقه ای نداری بگو گفتم علاقه ندارم . میگفت آخه چرا ؟!! بهش گفتم دفعه بعد خواستی با کسی بازی کنی یک نفر جوون تر و احمق تر انتخاب کن و این یکی شماره رو هم بلاک کردم . کل این ماجرای صبح نیم ساعت هم طول نکشید ولی یک انرژی ای از من برد و انقدر حال من رو بد کرد که تمام روز انرژی نداشتم و غیر اینکه دروغ میگفت ول هم نمیکرد .
یک نفر دیگه بود که اولش به نظر خوب میومد و یه مقدار چت کردیم و صحبتهای متداول که کارت چی هست و خونه ات کجاست و بچه داری یا نه . به نظر هم معقول و هم واقعی میومد خاک بر سرش مثلا دکتر داروساز هم بود و آدم انتظار داره یه کم شعور اجتماعی داشته باشه . روز آخری که داشتیم چت میکردیم گفت تو شیطونی یا خجالتی . جواب دادم بستگی داره به مقدار صمیمیتم با کسی که کنارش هستم . بعد گفت حالا انقدر روشنفکر هستی که سوالهای شیطنت آمیز بپرسم گفتم نه . بعد یه سری سوال پرسید که معمولی بود بعد یهو یه سوال نامربوط پرسید من جاخالی دادم و باز یه سوال نامربوط دیگه سعی کردم بهش بفهمونم که نمیخوام شکل مکالمه مون اینطوری باشه ولی ادامه داد . منم گفتم میشه بس کنی ؟ چند دفعه باید بگم که من راحت نیستیم با اینطور سوالها و اگه این تنها مساله تو هست کلا مناسب هم نیستیم و بهتره همینجا کات بشه . دیگه اون چیزی نگفت و منم همینطور و همونجا خوشبختانه تموم شد .
یک نفر دیگه بود که شروع کردیم به چت کردن و به نظر معقول میومد . دو سه روز چت کردیم و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم . تماس تلفنی من رو مشکوک کرد که آدم بی انرژی ای هست و مثل من نیست . نه اینکه من خیلی پر انرژی باشم ولی زیاد با کسی که تو حرف زدنش و برخورد هاش شل و ول باشه جور نیستم . این وسط داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم و گفت دیتینگ رو چکار کردی ؟ گفتم هیچ کسی به طور خاص الان نیست . گفت تو خیلی سخت میگیری و چرا اینطوری هستی و این صحبتها .
یکی دو ساعت بعد به همین آقا پیغام دادم و گفتم امشب کی میری خونه ؟ شاید بتونیم ویدیو کال کنیم. بعد از مدتی که جواب داد نوشته بود من ویدیو کال نمیکنم وعکس نود هم نمی میفرستم !!! اینا سیاستهای من هست و اگر تو ناراحتی دنبال یکی دیگه باش !!!!!! و من فکم تا زمین کش اومد که چرا با خودش درگیره ؟!! نوشتم ویدیو کال چه ربطی داره به نود ؟!! گفت خواستم بگم که بدونی ! منم نوشتم باشه و تموم شد . همون موقع این قسمت تکست رو اسکرین شات گرفتم و برای دوستم فرستادم و گفتم تو انتظار داری با این دیوانه ها من کنار بیام ؟ صد سال این کارو نمیکنم . اونم گفت تو چیز بدی نگفتی که ! گفتم مخصوصا اسکرین شات گرفتم که ببینی من چی گفتم و اون چی جواب داد . اینم از این. خلاصه اعصاب فولادین من داره کم میاره در حال حاضر .
کار و بچه ها طبق معمول هستن . دخترم دنبال کار هست ولی پیدا نکرده و منم که تو زندگی خیلی از هول بودن مادرم و اینکه باید همه چی هول هول انجام میشد ضربه خوردم که بهش هیچ فشاری وارد نمیکنم و بهش میگم نگران نباش تو که نگران اجاره خونه و بقیه مخارج نیستی با خیال راحت بگرد دنبال کار . فعلا جیم میره و دنبال کار میگرده و یه مسافرت هم برنامه ریزی کردن که با دوست پسرش برن . به نظر میاد که رابطه شون هم خوبه . پسرم هم میره سر کار و خوشحاله . شاید برای یه پدرو مادر ایرانی که خودشون تحصیل کردن خیلی ایده آل نباشه که بجه شون کار یدی انجام بده ولی مهم اینه که کاری رو داره یاد میگیره و خوشحاله . یادم میاد وقتی بیکار مطلق بود یه بار بهش گفتم اگه تو همینطوری که بیکار هستی خوشحال بودی بازم مشکل من کمتر بود ولی تو خوشحال هم نیستی و این ناراحتی من رو بیشتر میکنه . خوشبختانه الان خوشحاله و این مهمتر از هر چیزی هست برام .
خوش باشین
- دیگه در مورد دیتینگ نمینویسم چون داستانش تکراری شده . دم به دقیقه آدمهای فیک دروغگو به پستم میخورن و کلافه شدم . یکیشون کاملا روز سه شنبه رو برام خراب کرد و انقدر از دستش عصبانی شدم که حال جسمیم هم خراب شد و تمام روز با حال بد کار کردم .
- دوتا از دوستام برای امتحان امسال شروع کردن بخونن . دائم با من تماس میگیرن و تبادل نظر میکنیم و وقتی میبنیم که چقدر درس باید بخونن حالم بد میشه که چه کار سختی در پیش دارن . خیلی خوشحالم که این مرحله رو از سر گذروندم و خیلی باید شکر کنم که خوب گذروندم .
- وضع کار به روال سابق هست شاید حتی یه کم پر رونق تر از یکی دوماه قبل . هنوز در مورد کار جدیدی که قرار بود بهم داده بشه باهام تماس نگرفتن و نمیدونم چی بشه.
- با دوبار پیگیری مستقیم و یک بار پیگیری از طریق نماینده مجلس هنوز هم ویزای مامان و بابا صادر نشده و اینم کلافه کننده شده .
- زیاد ورزش نمیرم و اصلا خوشحال نیستم از این موضوع . بهانه ای هم براش ندارم . اگه برم خوب ورزش میکنم جوری که همه جام درد میگیره فرداش ولی نمیرم .
- رفتم دستگاه Aertation رو کرایه کنم دیدم نه خیر نه من میتونم بلندش کنم بذارم تو ماشین نه اصلا جا میشه تو ماشینم . دست از پا درازتر برگشتم . تصمیم گرفتم وسیله دستی اش رو بگیرم و کم کم کارش رو انجام بدم .
- با یه نفر چت میکردم گفت دنبال چی هستی ؟ گفتم دنبال کسی که بلد باشه دیت کنه ! بعد گفتم ببخشید اگه تند گفتم منظورم اینه که یه اصولی داره دیت کردن و بایدبراش وقت گذاشت و توجه کرد ولی انگار بعضی ها بلد نیستن . گفت آفرین و چه خوب گفتی و اینا و قرار گذاشتیم و ... چشمتون روز بد نبینه با یه لباس کژوال داغووووون اومد یعنی کژوال مرتب هم نه ! یعنی مونده بودم چی بهش بگم . با اینکه گفت شام یا نهار بریم بیرون من قبول نکرده بودم و گفتم نه ترجیح میدم چای یا قهوه باشه و قهوه رو که خوردم در اولین فرصت گفتم کار دارم باید برم و فلنگ رو بستم .بعدش خیلی سرد جوابش رو دادم و گفت خب متوجه شدم اما باز دلش طاقت نیاورد و گفت چرا از من خوشت نیومد ؟ گفتم وقتی میگم باید کسی باشه که دیت بلد باشه یعنی تو دیت اول با شلوار جین و تی شرت نیاد . گفت مگه مشکلش چیه ؟ دیگه جواب ندادم .
- در کل دیتینگ اصلا خوب پیش نمیره و مشکلی هم ندارم باهاش . همون قراری که رفتم که خیلی بدم اومد بعدش یه حس خوبی داشتم که آخیش نمیخوام باهاش ادامه بدم . نمیدونم نتیجه خاطرات بد هست یا اینکه به تنهایی عادت کردم و البته به نظرم این خوب نیست . دارم به یه الگوریتمی در مورد اونهایی که فیک هستن میرسم . به هیچ وجه اول تلفنم رو نمیدم و فکر میکنم شاید چند تا از کسانی که با اسم و عکسهای متفاوت اومدن چت کردن یک نفر باشن . به یکی گفتم تلفنمت ر وبده بهت پیغام بدم گفت تو تلفنت رو بده منم با اسمایلی خنده گفتم اول من گفتم وقتی تلفنش رو داد گفت تو توی تورنتو تلفن فلان منطقه امریکا رو داری ؟! جواب نداد و تموم . نفر بعدی اومد و سریع گفت تلفنت رو بده کانکت بشیم گفتم اول بگو که تورنتو هستی و پیش شماره تلفنت مال تورنتو هست ؟ باز جواب نداد . واقعا نمیفهمم موضوع رو .
- این مدت که جنگ بود خیلی ها احوالپرسی کردن . همکارهایی که حتی باهاشون سلام و علیک نداشتم میومدن و میپرسیدن کشورت چطوره و چقدر متاسفیم که اینطور شده و این کارشون خیلی برام ارزش داشت . آدریان با اینکه میدونم در جریان جزئی ترین اتفاقات روز دنیا هست تماس نگرفت . احتمالا نخواست من فکر کنم درخواست برگشت داره ، نمیدونم .گفتم که راج تماس گرفت . یه بار دیگه هم وقتی تو لینکد این دید من امتحانم رو قبول شدم تماس گرفت و تبریک گفت و بازم گفت اگه کسی رو نمیبینی بیا همدیگه رو ببینیم که ازش عذرخواهی کردم . راج آدم احساساتی نیست تقریبا حتی خشکه . موقعیت خوبی داره از نظر شرایط کاری و مالی و به احتمال زیاد خیلی ها میتونن باهاش توی یه رابطه باشن ولی چرا باز هی میاد و میره و بهم میگه فکر میکنم یه دلیل داره . همونطور که گفتم وضع مالی خیلی خوبی داره ، خسیس هم نیست ولی حسابگره و مشخصه که حساب و کتابش خوبه . من فکر میکنم ( مطمئن نیستم ) دید که من به قول انگلیسی زبونها Gold digger نیستم و منتظر نیستم بشینم و اون برام خرج کنه برای همین خیلی دلش میخواد باهام در ارتباط باشه وگرنه فکر نمیکنم تعلق خاطر خاصی داشته باشه . آدم بدی هم نیست ولی متاسفانه جذبش نشدم . همین .
- شنبه نهار خونه دوستم دعوت شدیم و خیلی خوشحالم . از قبل هی میخواست دعوت کنه و دخترش تو کشور نبود و بعد که اومد جنگ شد و کسی حال و حوصله نداشت تا این هفته که قراره بریم .
- راستی داشتم میرفتم پشت چراغ قرمز بایستم حس کردم باید کنار ماشین محمد بایستم - به احتمال خیلی زیاد - ایستادم و از گوشه چشمم فکر کنم دیدمش ولی اصلا برنگشتم که چشم تو چشم بشیم ... فکر کنم خودش بود .