یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

26 جولای 2025

دفعه پیش از تایپ کردن خسته شده بودم ! شرمنده 

خلاصه این آقا که اسمش هم پرویز هست دلیل معقولی داشت برای اینکه آن مچ کرد ولی به نظر من دلیل اونقدر مهم نیست وقتی از کسی سوال میکنیم و من من میکنه و طولش میده و میپیچونه یعنی داره دروغ میبافه و وقتی کسی سریع و محکم جواب میده یعنی راست میگه و در مورد ایشون همین دومی بود و سریع و بدون معطلی جواب داد . 
اون شب بالای یک ساعت با هم حرف زدیم و مکالمه خوبی داشتیم . بعد حرفش رو پیش کشید که همدیگه رو چطور ببینیم و دیدیم که شنبه برنامه هامون به هم میخوره . حالا اون شب سه شنبه است .
چهارشنبه صبح رفتم سر کار و بعد دیدم پیغام داده که عصر میتونیم همدیگه رو ببنیم ؟ منم چند شب بود خوب نخوابیده بودم و داغون بودم ولی دوست ندارم بهانه بیارم و کسی رو سر بدونم گفتم باشه بعد کار میتونم و خودش گفت که میاد نزدیک  شرکت ما در صورتی که راهش دور بود و منطقی بود که وسط راه قرار بذاریم ولی شرایط من جوری بود که از خدا خواسته قبول کردم . حالا لباسم مال سر کار بود و یه مختصری لوازم آرایش داشتم خودمو رو مرتب کردم و رفتم . از خودش بگم که ظاهرش خیلی خوب بود و حتی از عکسهاش هم بهتربود . خیلی مرتب و تمیز و آراسته اومده بود . واقعا از طرز لباس پوشیدنش کیف کردم نه مثل اون آقای پاکستانی با کت و شلوار و پوشت ! اومده بود نه مثل اون یکی با تی شرت شل و کهنه و شلوار جین قراضه . نشستیم به حرف زدن و قشنگ کلیک کردیم . اصلا دنبال حرف نبودیم و بدون مکث حرف میزدیم . شاید یک ساعت بیشتر نشستیم و خودش گفت من از خونه میام و اوکی هستم ولی شما از سر کار میاین و اگه خسته هستین من متوجه میشم و منم که واقعا خسته بودم گفتم بله میدونم که شما خیلی رانندگی کردی ولی منم باید برم خونه و خداحافظی کردیم . 
آهان یادم رفت بگم که دکترا داره و استاد دانشگاه هست . اهل کرمانشاهه و یه ته لهجه کرمانشاهی داره. وقتی من بچه بودم یک همسایه کرمانشاهی داشتیم که خانمه به اندازه دنیا به من محبت کرده و من هر کجا لهجه کرمانشاهی میشنونم ناخودآگاه یه حس خوب و اطمینان میگیرم .

رسیدم خونه و من یه تکست دادم و بابت پذیرایی و راه زیادی که اومده بود ازش تشکر کردم و گفتم امیدوارم بازم ببینمت . اونهم که کلی راه داشت برسه دیرتر جواب داد و عذرخواهی کرد که دیر جواب داده ! چون تازه رسیده بود و گفت قرار میگذاریم همدیگه رو ببینیم . 
پنجشنبه رفتم شعبه دور شرکت و قرار بود عصرش صحبت کنیم . عصر که سوار ماشین شدم بهش زنگ زدم که توی راه حرف بزنیم . گفت یادته بهت گفتم که من اومدم پروفایل اپلیکیشنم رو حذف کنم که توجهم بهت جلب شد ؟ گفتم آره . گفت حالا میخوام بگم که چرا اصلا میخواستم اپلیکیشن رو حذف کنم . راستش مدتی هست برای یه شغل خیلی خوب دولتی در اتاوا اپلای کردم و مراحل زیادیش انجام شده و به احتمال قوی بزودی میرم اتاوا!!!! گفت خب حالا اگه کسی دیگه بود جای تو شاید با من میومد ولی انگار تو زندگیت و کارت توی تورنتو هست . گفتم شاید بتونم اتاوا کار پیدا کنم ولی بچه هام رو نمیتونم ول کنم . گفت آره خب چون نمیتونی بیای من پیشنهاد میدم ارتباط رو قطع کنیم تا وقتی شرایط من مشخص بشه و اگه احیانا و به احتمال خیلی کم من موندنی شدم تورنتو باهات تماس میگیرم اگه تو هم مجرد بودی میتونیم از همینجا شروع کنیم . اگر هم نشد که خیلی متاسفم . جا خورده بودم ولی گفتم آره منطقی میگی و امیدوارم بهترین برات پیش بیاد و تمام !!! 
یه مقدار کارش غیر منطقی بود که وقتی بلا تکلیفه چرا شروع کرد ولی خب اتفاقی هم نیفتاده بود و تموم شد به همین سادگی .

مدتهای زیادی میخواستم وزن کم کنم . حدود 10 کیلو اما زندگی من خیلی شلوغه و مسولیتهای زیادی دارم و هیچکس هم کمکم نمیکنه بنابراین دیدم نمیتونم . دیگه رفتم پیش دکترم و ازش مونجارو خواستم . اون گفت مونجارو خیلی گرونه ولی یه داروی خوراکی برای این کار اومده که اولین دارو هست که تایید FDA رو داره و ارزونتر هم تموم میشه . بعد از مدتی بالا و پایین کردن اونو گرفتم و الان 3 روزه میخورم و اشتهام خیلی خیلی کم شده و احساس خوبی دارم فقط مشکلم اینه که همش تشنه هستم و یا دارم آب میخورم یا دارم میرم دستشویی !  وقتی یک هفته گذشت حتما خودم رو وزن میکنم حتی اگه 1 کیلو هم کم شده باشه (مونجارو بیشتر کم میکنه ) بازم ادامه میدم . 

خوش باشین

25 جولای 2025

ماجرای عجیبی برام اتفاق افتاد و فشار روانی زیادی رو بهم تحمیل کرد . 
اول بگم که در یکی دوماه اخیر از همیشه بیشتر به علی فکر کردم . هر کی رو میدیدم یا تماس میگرفتم باهاش مقایسه میکردم و فکر میکردم که کسی به گرد پای اون نمیرسه انقدر که اون آدم کامل بود ولی خب درعین حال آدم بی احساسی بود و به همین خاطر هم من یک لحظه دیگه صبرم لبریز شد . جزییات برک آپ ما این بود که من رفته بودم ایران و اون رفته بود امریکا و توی این مدت یک بار هم تماس تلفنی یا تصویری نداشتیم . یک بار هم کلا نگفت که دلش تنگ شده و من هم دیگه خیلی برام سخت بود که بازم صبر کنم تا شاید یخش باز بشه و احتمالا دیگه نمیشه . یک بار همدیگه رو بعد سفرهامون دیدیم و برخوردش گرم نبود . منم بعد اون قرارمون باهاش تماس نگرفتم و اونم تماس نگرفت و تموم شد بدون هیچ حرفی . دلخور بودم ولی دلتنگ نشدم و غصه هم نخوردم .
چند ماه طول کشید تا به خودم بیام  و دوباره تو سایتهای دیتینگ ثبت نام کنم و بقیه داستانها رو کم و بیش میدونین ولی چیزی که برام سخت بود و سعی کردم در مورد ننویسم و فکر نکنم این بود که همه رو باهاش مقایسه میکردم . به نظرم کسی به کاملی اون نبود از هر نظر  و فاصله ها زیاد بود اما هیچوقت حتی یک لحظه شک نکردم که باهاش تماس بگیرم . اون آدم بی نظیر و کامله ولی اون رابطه  چیزی نبود که من بخوام . 

 شنبه عصر رفتم و یه آقای ایرانی رو دیدم . به طور مشخص کلیک نکردیم و توی قرار داشتم با خودم فکر میکردم که به نظر اوکی نمیایم با هم ولی شاید یکی دو جلسه ببینمش تا مطمئن بشم ظاهرا اون دید بهتری داشت و بعد قرارمون اظهار علاقه نکرد برای دیدن مجدد و همونجا تموم شد . همون شب تو اتاقم بودم و گوشی به دست ولی تو واتس اپ نبودم که دیدم یه پیغام واتس اپ اومد . نوتیف رو نگاه کردم تا ببینم اگه از طرف کسی هست که ممکنه کار واجب داشته باشه بازش کنم که یکهو اسم علی رو دیدم . انگار گوشی داغ باشه پرتش کردم روی تختم و رفتم تو هال نشستم . ضربان قلبم رفت بالا و انگار نمیدونستم چکار کنم . فکر کنم ۳۰ یا ۴۰ دقیقه گذشت تا تونستم خودمو جمع کنم و برم تلفن رو بردارم . نوشته بود که از نزدیک خونه تون رد میشدم با خودم فکر کردم بهت یه توضیح بدهکارم . ما یکهو تماسمون رو قطع کردیم . از طرف من به این خاطر بود که توی اون سفرم به امریکا خیلی تنش با دخترم و مادرش داشتم و خیلی روحیه ام خراب بود  . تو هم تماس نگرفتی که احتمالا اون هم تقصیر من بوده . اگه دوست نداری جواب بدی کاملا میفهمم و بهترین رو برات آرزو میکنم و یه سری کمپلیمان بهم داد و پایینش هم اسمشو نوشت یعنی فکر کرد شاید من تلفنش رو پاک کرده باشم .
منم همینطور که بی صدا اشک میریختم شروع کردم به تایپ کردن که امیدوارم خوب باشی و روحیات ما خیلی متفاوته و تو حتی در مورد اینکه مشکل داری با من صحبت نکردی و من دیدم انگار این رابطه رو فقط من نگه میدارم و دوست نداشتم اونطور پیش بریم . از دستت ناراحت نیستم و امیدوارم برات بهترینها اتفاق بیفته . اون نوشت مرسی که جواب دادی و من دارم با تراپیست کار میکنم ولی این قضیه زمان بر هست تا من بهتر بشم و خیلی هم تحت فشار هستم چون از اون مسافرتی که بهت گفتم هنوز دخترم باهام قهر هست . دیگه یه مقدار حرفهای متفرقه زدیم در مورد کارهامون و اون دلش میخواست کش بده حرف رو ولی واقعا برام سخت بود و من دلم میخواست تمومش کنم چون من یک بند اشک میریختم . در مورد کار که حرف میزدیم گفت اون خونه ای که بازسازی کردیم چند ماهه گذاشتیم برای فروش ولی فروش نرفته ولی خیلی قشنگ شده . دوست داشتم تو هم ببینیش و نظرت رو در موردش ببینم که من گفتم ببخشید من توان اینکه ببینمت رو ندارم و از اولی که چت کردیم من دارم گریه میکنم که سریع گفت ببخشید من قصد اینو نداشتم و خداحافظی کردیم .
 همونطور که میشه حدس زد فکرم بهم ریخت . فکر خاصی نمیکردم که چرا غیر مستقیم خواسته منو ببینه چون برام فرقی نداشت ولی اون فکرهای قبلی که بقیه رو باهاش مقایسه میکردم توی سرم میگشت و همینها شاید باعث شد که چند شب خوابم بدتر از همیشه بشه . 
دوشنبه شب باز به سختی خوابیدم و صبح که پا شدم دیدم توی یکی از اپلیکیشنها  با کسی مچ شدم . این یعنی قبلا لایک کرده بودمش و الان اون لایک کرده ولی هیچی یادم نمیومد و این معنیش این بود که خیلی وقت از لایک کردن من گذشته .  بعد دیدم که اسمش ایرانی هست و به فارسی سلام کرد . باهاش یک کم چت کردم وبعد دیگه رسیده بودم شرکت و بهش گفتم سر کار هستم و قرار شد شب تماس بگیریم آهان اینم بگم که توی همون دو سه تا جمله اون تلفنش رو داد و هم تلفن تورنتو بود هم اینکه توی این اپلیکیشن مسافت بین دو نفر رو اعلام میکنه و دیدم زیاد نزدیک نیست ولی خیلی هم دور نیست . خلاصه شب بعد شام رفتم تو اتاقم که حاضر باشم برای تلفنش و گفتم برم پروفایلش رو یک بار سر صبر ببینم که دیدم آن مچ کرده ! خوشبختانه یا بدبختانه من اونقدر به خودم مطمئن نیستم که همون موقع طرف رو بلاک کنم . حالا چرا مشکوک بود این کارش ؟ معمولا اونایی که فیک هستن آن مچ میکنن تا بعد که دستشون رو شد نشه تو اپلیکیشن ریپورتشون کرد . 
شبش با این آقا که اسمش پرویز بود بالای یک ساعت حرف زدیم و من خیلی کژوال بهش گفتم راستی بچه داری ؟ آخه من رفتم مشخصاتت رو از تو اپ بخونم که دیدم آن مچ کردی و نمیبینمت . گفت من آن مچ نکردم من پروفایلم رو پاک کردم . کلا مدتی بود که سر نزده بودم و رفتم که پاکش کنم که توجهم جلب شد به پروفایلت و لایک زدم . 
این دفعه طولانی میشه بقیه اش رو بعدا مینویسم 


19 جولای 2025

هفته پیش خیلی اعصابم خورد بود واقعا نای نوشتن نداشتم ولی الان میخوام از روند فرسایشی دیتینگ بنویسم . اونایی که یه ذره چت میکنیم و بعد هیچکدوم علاقه ای برای ادامه نشون میدیم که هیچی ٬ بقیه اش رو مینویسم . 


گفتم که در روزهای جنگ راج پیغام داد که خانواده ات چطور هستن و بعد گفت اگر کسی رو نمیبینی بیا همدیگه رو ببینیم که من اون موقع داشتم با کوین صحبت میکردم و همونو بهانه کردم و گفتم من دارم با یکی صحبت میکنم . اونم گفت اگه به نتیجه نرسیدی من اینجا هستم و یه اسمایلی خنده گذاشت و منم گفتم که لطف داری . بعد ماجرای کوین تموم شد . چند روز بعدش من داشتم رانندگی میکردم و از شعبه دور شرکت میومدم چت جی پی تی رو روشن کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن . فارسی هم حرف زدم و با لهجه بانمکی جواب میداد . گفتم اعصابم داره از این آدمها خورد میشه . گفت کدوم اپلیکیشن رو استفاده میکنی ؟ گفتم بهش گفت اون زیاد خوب نیست و آدمها فیک توش زیادن بجاش بیا از این دوتا اپلیکیشن استفاده کن. تو منطقه شما اینها بهترن . خلاصه منم که کلافه بودم وقتی رسیدم خونه اون قبلی رو پاک کردم و وقتی دلیلش رو پرسید هم توضیح دادم که خیلی آدمهای فیک داری بعد دوتا جدید نصب کردم . نگو راج توی یکی از اونهاست و دید من عضو شدم و پیغام داد که اونجا دیدمت و ریفر داد به همون نوشته اش که گفته بود اگه با کسی که حرف میزنی به نتیجه نرسیدی من اینجام که دیگه بهش گفتم نه معذرت میخوام کششی بهت ندارم و تو آدم خوبی هستی و امیدوارم کسی که میخوای رو پیدا کنی و امیدوارم تونسته باشم آب پاکی رو دستش بریزم . همون موقعا با یکی مچ شدم و شروع کردیم چت کردن و به نظر خوب میومد و چند روز چت کردیم و ویکند رسید و گفت من دارم خونه مادرم رو بازسازی میکنم که بفروشم آخه مادرم تازه فوت کرده و نمیخوام این خونه رو نگه دارم چون دلم میگیره توش و ویکند دوستای مامانم میان دور هم باشیم . اینم بگم که شماره تلفنش مال مونترال بود نه تورنتو که گفت شماره قبلیم بوده نگهش داشتم و وقتی ازش می پرسیدم منطقه خونه ات کجاست حرف تو حرف میاورد و جواب نمیداد یا میگفت تورنتو که خیلی کلی بود و اصلیتش هم هلندی بود . بهش گفتم مهمونات رفتن ویدیو کال کنیم که بعدش گفت من خیلی حال روحیم بده و اگه اجازه بدی بعدا منم گفتم باشه . در کل چت هامون خیلی خوب بود ولی میفهمیدم که یه مشکلی هست و یه چیزی رو دروغ میگه ولی مطمئن نشده بودم . روز بعدش که بازم تعطیل بود گفت خیلی درگیر بازسازی هستم و منم همش بیرون بودم چون خیلی کار داشتم ولی وقتی اومدم خونه پیله کردم که باید صحبت کنیم و شاید ساعت ۹ شب بود و گفت آخه اینجا خیلی سر و صدا هست و من گفتم چند دقیقه برو بیرون خونه زنگ بزن و باز بهونه آورد که تو هم خسته ای و باشه بعدا گفتم نه زنگ بزن گفت باشه فردا زنگ میزنم . من گفتم من سه بار ازت پرسیدم خونه تون کجاست و تو جواب ندادی پس درست متوجه شدم یه مشکلی هست . گفت من فردا زنگ میزنم  و تو چرا مشکوکی و این اصلا درست نیست (شروع کرد دست پیش بگیره که من بخاطر نگه داشتنش عقب نشینی کنم ) منم گفتم اصلا من دیگه علاقه ای ندارم خداحافظ و اونم هی میگفت باشه اگه نمیخوای بگو من گفتم نمیخوام باز تکست میداد و من بلاکش کردم . فرداش رفتم سر کار و یکهو دیدم یه تلفن ناشناس روی واتس اپ داره تماس تصویری میگیره و شماره هم مال هلنده . گوشی رو برداشتم و خودش بود و گفت تو من رو بلاک کردی و من خواستم بهت ثابت کنم که من واقعی هستم. گفتم تو تورنتو نیستی گفت حالا که من رو دیدی بازم شک داری و الان هم اینجا کارگرا شروع به کار کردن و من نمیتونم زیاد صحبت کنم . حالا من میدونم که نه ۹ شب و نه ۷ صبح هیچ کارگری کار نمیکنه چون همسایه ها از صدا شکایت میکنن ولی اون قطع کرد و شروع کرد از شماره جدید تکست دادن که شماره قبلی من رو آنبلاک کن گفتم تو الان تورنتو هستی ؟ گفت آره گفتم عصری میتونیم همدیگه رو ببینیم ؟ دوباره شروع کرد حمله کردن به من که تو چقدر تاکسیک هستی و چرا اینقدر شک داری و الان منو دیدی خب باشه اگه علاقه ای نداری بگو گفتم علاقه ندارم . میگفت آخه چرا ؟!! بهش گفتم دفعه بعد خواستی با کسی بازی کنی یک نفر جوون تر و احمق تر انتخاب کن و این یکی شماره رو هم بلاک کردم . کل این ماجرای صبح نیم ساعت هم طول نکشید ولی یک انرژی ای از من برد و انقدر حال من رو بد کرد که تمام روز انرژی نداشتم و غیر اینکه دروغ میگفت ول هم نمیکرد . 


یک نفر دیگه بود که اولش به نظر خوب میومد و یه مقدار چت کردیم و صحبتهای متداول که کارت چی هست و خونه ات کجاست و بچه داری یا نه . به نظر هم معقول و هم واقعی میومد خاک بر سرش مثلا دکتر داروساز هم بود و آدم انتظار داره یه کم شعور اجتماعی داشته باشه . روز آخری که داشتیم چت میکردیم گفت تو شیطونی یا خجالتی . جواب دادم بستگی داره به مقدار صمیمیتم با کسی که کنارش هستم . بعد گفت حالا انقدر روشنفکر هستی که سوالهای شیطنت آمیز بپرسم گفتم نه . بعد یه سری سوال پرسید که معمولی بود بعد یهو یه سوال نامربوط پرسید من جاخالی دادم و باز یه سوال نامربوط دیگه سعی کردم بهش بفهمونم که نمیخوام شکل مکالمه مون اینطوری باشه ولی ادامه داد . منم گفتم میشه بس کنی ؟ چند دفعه باید بگم که من راحت نیستیم با اینطور سوالها و اگه این تنها مساله تو هست کلا مناسب هم نیستیم و بهتره همینجا کات بشه . دیگه اون چیزی نگفت و منم همینطور و همونجا خوشبختانه تموم شد . 


یک نفر دیگه بود که شروع کردیم به چت کردن و به نظر معقول میومد . دو سه روز چت کردیم و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم . تماس تلفنی من رو مشکوک کرد که آدم بی انرژی ای هست و مثل من نیست . نه اینکه من خیلی پر انرژی باشم ولی زیاد با کسی که تو حرف زدنش و برخورد هاش شل و ول باشه جور نیستم . این وسط داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم و گفت دیتینگ رو چکار کردی ؟ گفتم هیچ کسی به طور خاص الان نیست . گفت تو خیلی سخت میگیری و چرا اینطوری هستی و این صحبتها . 

یکی دو ساعت بعد به همین آقا پیغام دادم و گفتم امشب کی میری خونه ؟ شاید بتونیم ویدیو کال کنیم. بعد از مدتی که جواب داد نوشته بود من ویدیو کال نمیکنم وعکس نود هم نمی میفرستم !!! اینا سیاستهای من هست و اگر تو ناراحتی دنبال یکی دیگه باش !!!!!! و من فکم تا زمین کش اومد که چرا با خودش درگیره ؟!! نوشتم ویدیو کال چه ربطی داره به نود ؟!! گفت خواستم بگم که بدونی ! منم نوشتم باشه و تموم شد . همون موقع این قسمت تکست رو اسکرین شات گرفتم و برای دوستم فرستادم و گفتم تو انتظار داری با این دیوانه ها من کنار بیام ؟ صد سال این کارو نمیکنم . اونم گفت تو چیز بدی نگفتی که ! گفتم مخصوصا اسکرین شات گرفتم که ببینی من چی گفتم و اون چی جواب داد . اینم از این. خلاصه اعصاب فولادین من داره کم میاره در حال حاضر .


کار و بچه ها طبق معمول هستن . دخترم دنبال کار هست ولی پیدا نکرده و منم که تو زندگی خیلی از هول بودن مادرم و اینکه باید همه چی هول هول انجام میشد ضربه خوردم که بهش هیچ فشاری وارد نمیکنم و بهش میگم نگران نباش تو که نگران اجاره خونه و بقیه مخارج نیستی با خیال راحت بگرد دنبال کار . فعلا جیم میره و دنبال کار میگرده و یه مسافرت هم برنامه ریزی کردن که با دوست پسرش برن . به نظر میاد که رابطه شون هم خوبه . پسرم هم میره سر کار و خوشحاله . شاید برای یه پدرو مادر ایرانی که خودشون تحصیل کردن خیلی ایده آل نباشه که بجه شون کار یدی انجام بده ولی مهم اینه که کاری رو داره یاد میگیره و خوشحاله . یادم میاد وقتی بیکار مطلق بود یه بار بهش گفتم اگه تو همینطوری که بیکار هستی خوشحال بودی بازم مشکل من کمتر بود ولی تو خوشحال هم نیستی و این ناراحتی من رو بیشتر میکنه . خوشبختانه الان خوشحاله و این مهمتر از هر چیزی هست برام .


خوش باشین

 










12 جولای 2025

- دیگه در مورد دیتینگ نمینویسم چون داستانش تکراری شده . دم به دقیقه آدمهای فیک دروغگو به پستم میخورن و کلافه شدم . یکیشون کاملا روز سه شنبه رو برام خراب کرد و انقدر از دستش عصبانی شدم که حال جسمیم هم خراب شد و تمام روز با حال بد کار کردم . 

- دوتا از دوستام برای امتحان امسال شروع کردن بخونن . دائم با من تماس میگیرن و تبادل نظر میکنیم و وقتی میبنیم که چقدر درس باید بخونن حالم بد میشه که چه کار سختی در پیش دارن . خیلی خوشحالم که این مرحله رو از سر گذروندم و خیلی باید شکر کنم که خوب گذروندم . 

- وضع کار به روال سابق هست شاید حتی یه کم پر رونق تر از یکی دوماه قبل . هنوز در مورد کار جدیدی که قرار بود بهم داده بشه باهام تماس نگرفتن و نمیدونم چی بشه. 

- با دوبار پیگیری مستقیم و یک بار پیگیری از طریق نماینده مجلس هنوز هم ویزای مامان و بابا صادر نشده و اینم کلافه کننده شده . 

- زیاد ورزش نمیرم و اصلا خوشحال نیستم از این موضوع . بهانه ای هم براش ندارم . اگه برم خوب ورزش میکنم جوری که همه جام درد میگیره فرداش ولی نمیرم .

5 جولای 2025


-  رفتم دستگاه Aertation رو کرایه کنم دیدم نه خیر نه من میتونم بلندش کنم بذارم تو ماشین نه اصلا جا میشه تو ماشینم . دست از پا درازتر برگشتم . تصمیم گرفتم وسیله دستی اش رو بگیرم و کم کم کارش رو انجام بدم . 

- با یه نفر چت میکردم گفت دنبال چی هستی ؟ گفتم دنبال کسی که بلد باشه دیت کنه ! بعد گفتم ببخشید اگه تند گفتم منظورم اینه که یه اصولی داره دیت کردن و بایدبراش وقت گذاشت و توجه کرد ولی انگار بعضی ها بلد نیستن . گفت آفرین و چه خوب گفتی و اینا و قرار گذاشتیم و ... چشمتون روز بد نبینه با یه لباس کژوال داغووووون اومد یعنی کژوال مرتب هم نه ! یعنی مونده بودم چی  بهش بگم . با اینکه گفت شام یا نهار بریم بیرون من قبول نکرده بودم و گفتم نه ترجیح میدم چای یا قهوه باشه و قهوه رو که خوردم در اولین فرصت گفتم کار دارم باید برم و فلنگ رو بستم .بعدش خیلی سرد جوابش رو دادم و گفت خب متوجه شدم اما باز دلش طاقت نیاورد و گفت چرا از من خوشت نیومد ؟ گفتم وقتی میگم باید کسی باشه که دیت بلد باشه یعنی تو دیت اول با شلوار جین و تی شرت نیاد . گفت مگه مشکلش چیه ؟ دیگه جواب ندادم . 

- در کل دیتینگ اصلا خوب پیش نمیره و مشکلی هم ندارم باهاش . همون قراری که رفتم که خیلی بدم اومد بعدش یه حس خوبی داشتم که آخیش نمیخوام باهاش ادامه بدم . نمیدونم نتیجه خاطرات بد هست یا اینکه به تنهایی عادت کردم و البته به نظرم این خوب نیست . دارم به یه الگوریتمی در مورد اونهایی که فیک هستن میرسم . به هیچ وجه اول تلفنم رو نمیدم و فکر میکنم شاید چند تا از کسانی که با اسم و عکسهای متفاوت اومدن چت کردن یک نفر باشن . به یکی گفتم تلفنمت ر وبده بهت پیغام بدم گفت تو تلفنت رو بده منم با اسمایلی خنده گفتم اول من گفتم وقتی تلفنش رو داد گفت تو توی تورنتو تلفن فلان منطقه امریکا رو داری ؟! جواب نداد و تموم . نفر بعدی اومد و سریع گفت تلفنت رو بده کانکت بشیم گفتم اول بگو که تورنتو هستی و پیش شماره تلفنت مال تورنتو هست ؟ باز جواب نداد . واقعا نمیفهمم موضوع رو . 

- این مدت که جنگ بود خیلی ها احوالپرسی کردن . همکارهایی که حتی باهاشون سلام و علیک نداشتم میومدن و میپرسیدن کشورت چطوره و چقدر متاسفیم که اینطور شده و این کارشون خیلی برام ارزش داشت . آدریان با اینکه میدونم در جریان جزئی ترین اتفاقات روز دنیا هست تماس نگرفت . احتمالا نخواست من فکر کنم درخواست برگشت داره ، نمیدونم .گفتم که راج تماس گرفت . یه بار دیگه هم وقتی تو لینکد این دید من امتحانم رو قبول شدم تماس گرفت و تبریک گفت و بازم گفت اگه کسی رو نمیبینی بیا همدیگه رو ببینیم که ازش عذرخواهی کردم . راج آدم احساساتی نیست تقریبا حتی خشکه . موقعیت خوبی داره از نظر شرایط کاری و مالی و به احتمال زیاد خیلی ها میتونن باهاش توی یه رابطه باشن ولی چرا باز هی میاد و میره و بهم میگه فکر میکنم یه دلیل داره . همونطور که گفتم وضع مالی خیلی خوبی داره ، خسیس هم نیست ولی حسابگره و مشخصه که حساب و کتابش خوبه . من فکر میکنم ( مطمئن نیستم ) دید که من به قول انگلیسی زبونها Gold digger نیستم و منتظر نیستم بشینم و اون برام خرج کنه برای همین خیلی دلش میخواد باهام در ارتباط باشه وگرنه فکر نمیکنم تعلق خاطر خاصی داشته باشه . آدم بدی هم نیست ولی متاسفانه جذبش نشدم . همین .

- شنبه نهار خونه دوستم دعوت شدیم و خیلی خوشحالم . از قبل هی میخواست دعوت کنه و دخترش تو کشور نبود و بعد که اومد جنگ شد و کسی حال و حوصله نداشت تا این هفته که قراره بریم .

- راستی داشتم میرفتم پشت چراغ قرمز بایستم حس کردم باید کنار ماشین محمد بایستم - به احتمال خیلی زیاد - ایستادم و از گوشه چشمم فکر کنم دیدمش ولی اصلا برنگشتم که چشم تو چشم بشیم ...  فکر کنم خودش بود .