یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

۹ آگست ۲۰۲۵

- در مورد توصیه های دیتینگ ممنون ازتون هستم ولی در نظر بگیرین که به تعداد آدمهای تو دنیا روش برای زندگی وجود داره . 


- خب در مورد علی  با دوستام صحبت کردم و بهم توصیه کردن حتما باهاش حرف بزن نه برای اینکه به هم برگردین بلکه برای اینکه بدونه به تو آسیب زده . منم گذاشتم 10 روز از تماس اون گذشت و تکست فرستادم براش و نوشتم سلام . نسبتا زود جوابم رو داد  خودش توضیح داد که الان امریکا هستم و تولد دخترمه و یکشنبه برمیگردم تورنتو . منم تبریک گفتم و گفتم حالا اومدی با هم صحبت میکنیم که گفت حتما . توی این چند خطی که نوشت انقدر هیجان بود که در دوره ای که دیت داشتیم این هیجان نبود . امیدوارم متوجه باشین که بعد از یه مدتی که کسی رو میشناسی میدونی تکست دادنش و عکس العملش چیه . خلاصه یکشنبه شد و مثل همون وقتها که با هم بودیم تکست داد که راه افتادم و ساعت 5 تا 6 میرسم ! من تو دلم گفتم خب به من چه ؟ و جواب دادم کار خاصی نداشتم فقط خواستم بگم یه موقع که وقت داشتی بریم پروژه تون رو ببینیم . نوشت حتما و ساعت 7 باشه قرارمون ؟ گفتم مگه از راه میای خسته نیستی ؟ گفت نه خسته نیستم . خلاصه از همون موقع تپش قلب من از اضطراب شروع شد . عصر شدو رفتم سر قرار و دیدمش و خیلی عادی و صمیمانه برخورد کردیم و رفتیم سر پروژه و منم با دقت دیدم و نظرم رو گفتم . بعد رفتیم یه جایی نشستیم برای حرف زدن . ازش پرسیدم چرا با من تماس گرفتی ؟ گفت خب دیگه اینقدر عقلم میرسه که کار بدی کردم ، البته تو هم تماس نگرفتی . گفتم بار اون رابطه همش روی دوش من بود و نمیخواستم اونطور باشه و برای همین منم تماس نگرفتم  ولی وقتی قطع شد اونقدر ناراحت نشدم که از تماس 10 روز پیشت بهم ریختم . عذرخواهی کرد و گفت شرایطم خیلی بد بود و با دوتا تراپیست دارم صحبت میکنم (نپرسیدم چرا دوتا ) بعد من شروع کردم به گله کردن . بهش گفتم بهت گفتم بیا و بچه های من رو ببین نیومدی . گفت درست میگی ولی اگه با روحیه الانم بودم حتما میومدم . گفتم اون کارو نکردی باز گفت اگه با روحیه الانم بودم اون کار رو هم میکردم و دفاع نکرد از هیچکدوم از گله گذاری هام .وسط حرفها هم من جسته گریخته بغض میکردم و یا اشک میریختم ولی نه خیلی زیاد . گفتم نمیشه هر وقت خواستی بیای و هر وقت خواستی بری . تو من آسیب زدی . گفت میدونم و معذرت میخوام و هیچکدوم از کارهاش رو سعی نکرد توجیه کنه . بعد گفت دلم برات تنگ شده بود و خیلی بهت فکر میکردم .من جوابی به این حرفش ندادم ولی برام عجیب بود چون آدمی نبود که این حرف رو بزنه . تو حرفهاش گفت ماشینم رو میخوام عوض کنم . بعد از یه مدتی گفت خونه ام رو میخوام عوض کنم و یواش ادامه داد روش زندگیم رو هم میخوام عوض کنم . خیلی حرف زدیم مثل همیشه . ما حرف هم که کم بیاریم از کار و شغلمون حرف میزنیم و چون رشته هامون نزدیکه خیلی میتونیم در موردش توضیح بدیم . بعد که پاشدیم بریم گفت اگه میشه تماس داشته باشیم وقتی دید من هیچی نگفتم گفت در حدی که اذیت نشی و من گفتم باشه و وقتی برای خداحافظی بغل کردیم هم رو یواش گفتم منم دلم برات تنگ شده بود که سرش رو چرخوند و گونه ام رو بوسید . 

از اون روز به بعد تقریبا هر روز باهام تماس میگیره و دوبار دیگه هم قرار گذاشتیم و توضیحاتش خیلی مفصله و نمیخوام وارد جزئیات بشم ولی دیگه رسما وارد دیت شدیم . 


اول آگست 2025

- این اعتیاد من به رسیدگی به فضای سبز داره وارد مراحل خطرناک میشه . هفته پیش 300 و خورده ای دلار دادم دوتا وسیله جدید برای رسیدگی به فضای سبز خونه ام خریدم . یکی اره پرچین و یکی هم نمیدونم فارسیش چی میشه Dethacher  که یه دستگاهی هست که ریشه چمنهای قدیمی که تو خاک مونده و خاک رو سفت و بد کرده در میاره و یه سر دیگه هم داره که باهاش سطح رویی خاک رو شل میکنه که هوا به خاک برسه . در مورد این دوتا کار با چند تا کانتراکتور تماس گرفتم که بیان برام انجام بدن بعضیهاشون گفتن اگه برای یک فصل قرارداد کلی ببندی این قرارداد رو هم میبندیم و یکی هم گفت میام انجام میده و 150 دلار میگیرم . منم فکر کردم اینکه دستگاهش رو بخرم به صرفه تره البته الان دیگه پارکینگمون داره میترکه چون دوچرخه بچه ها و لاستیکهای زمستونی و وسایل باغبونی و سطل آشغال هم اونجاست . کسی که اومد درایو وی رو درست کرد گفتم یه پد بتنی هم تو بک یارد زد که بتونه یه Shed اونجا بزنم و وسایل باغبونی رو به اونجا منتقل کنم ولی از نظر مالی دیدم بهتره فعلا نخرمش . یک بار این دومی رو استفاده کردم و فهمیدم به اون سادگی که آدم تو یوتیوب میبینه نیست و خیلی باید آروم و با حوصله کار کرد باهاش .


- یه کار دیگه ای که خیلی تو ذهنم همیشه هست کارهای دوستدار محیط زیسته . کلا میدونین که شعار محیط زیست سه تا R  هست ، Reduce  - Reuse - Recycle خب اینو همینجا بگذاریم . 

من همیشه از اینکه توی شرکت کلی دستمال کاغذی مصرف میکنم ناراحت بودم . هر بار میریم دستشویی و دستمون رو میشوریم باید با دستمال کاغذی خشک کنیم و این دستمالها که کثیف هم نیستن دور انداخته میشن . اینم اینجا بذارین .

شعبه ای از شرکت که بیشتر روزها میرم به قول خودشون هتل آفیس هست . تعداد بسیار کمی میز ثابت دارن و بقیه باید میز رزرو کنن و بشینن و هر کجا که گیرشون اومد میشینن بنابراین بیشتر روزها که میرم این شعبه باید پشت میزی بشینم که کسی دیگه دیروزش پشتش نشسته و به شرکت گفتم اسپری تمیز کننده بگیرن و با دستمال کاغذی میزو کی برد و ماوس رو تمیز میکنم و میشینم (بعضی ها اینکارو میکنن ولی نه همه ) . خب دیگه الان یاد گرفتم دستمالهایی که باهاش دستم رو خشک میکنم میگذارم روی میزم تا خشک بشه وقتی خشک شد میگذارم تو کیف لپ تاپم و فرداش باهاش میز رو تمیز میکنم . 

مدتی بود برای آشپزخونه میخواستم انبر بخرم . چیز خاصی هم نمیخواستم از همین ارزونها که تو آشپزی استفاده کنم . متوجه شدم هر بار که شرکت غذا از بیرون سفارش میده و سالاد یا چیزی باهاش هست ، کترینگ یه انبر هم روش میگذاره و اینا توی کشوی آشپزخونه تلنبار شده  . به مدیر داخلی شرکت گفتم و چند تا از اونا رو برداشتم تا Reuse  بشه . بعد یه اسپری تمیز کننده خریدم و بردم گذاشتم توی شرکت به جای اینها . 


- با اینکه به نظر نمیاد بیشتر از یک کیلو کم کرده باشم ولی از رژیمم خیلی راضیم و اشتهام خیلی کنترل شده و از این بابت خیلی خوشحالم . همیشه اول رژیم یه ضعف و یه یبوست دامنم رو میگیره که اونا رو رد کردم و مشکلی نداشتم و میخوام ادامه بدم همینطوری . ورزش رو میرم و بعضی روزها که ورزش نمیرم میرم بیرون و 45 دقیقه پیاده روی میکنم همراه با گوش کردن به پادکست . 


اگه موسیقی های بیکلام و با ته تم شرقی دوست دارین دوتا آهنگساز و نوازنده مغرفی میکنم بهتون که تو یوتیوب بزنین و آهنگهاش رو بشنوین شاید خوشتون اومد . اینها خیلی سبک کارشون با هم فرق داره ولی من هر دو رو دوست دارم . اولی که آهنگساز مصری هست به اسم  Hisham Kharma که سبکش موسیقی الکترونیک هست . دومی یک آهنگساز که در داغستان بدنیا اومده به اسم  Mark Eliyahu  که بیشتر کمانچه میزنه و البته با کیهان کلهر قابل مقایسه نیست ولی آهنگاش قشنگه . 


- خوش باشین 

26 جولای 2025

دفعه پیش از تایپ کردن خسته شده بودم ! شرمنده 

خلاصه این آقا که اسمش هم پرویز هست دلیل معقولی داشت برای اینکه آن مچ کرد ولی به نظر من دلیل اونقدر مهم نیست وقتی از کسی سوال میکنیم و من من میکنه و طولش میده و میپیچونه یعنی داره دروغ میبافه و وقتی کسی سریع و محکم جواب میده یعنی راست میگه و در مورد ایشون همین دومی بود و سریع و بدون معطلی جواب داد . 
اون شب بالای یک ساعت با هم حرف زدیم و مکالمه خوبی داشتیم . بعد حرفش رو پیش کشید که همدیگه رو چطور ببینیم و دیدیم که شنبه برنامه هامون به هم میخوره . حالا اون شب سه شنبه است .
چهارشنبه صبح رفتم سر کار و بعد دیدم پیغام داده که عصر میتونیم همدیگه رو ببنیم ؟ منم چند شب بود خوب نخوابیده بودم و داغون بودم ولی دوست ندارم بهانه بیارم و کسی رو سر بدونم گفتم باشه بعد کار میتونم و خودش گفت که میاد نزدیک  شرکت ما در صورتی که راهش دور بود و منطقی بود که وسط راه قرار بذاریم ولی شرایط من جوری بود که از خدا خواسته قبول کردم . حالا لباسم مال سر کار بود و یه مختصری لوازم آرایش داشتم خودمو رو مرتب کردم و رفتم . از خودش بگم که ظاهرش خیلی خوب بود و حتی از عکسهاش هم بهتربود . خیلی مرتب و تمیز و آراسته اومده بود . واقعا از طرز لباس پوشیدنش کیف کردم نه مثل اون آقای پاکستانی با کت و شلوار و پوشت ! اومده بود نه مثل اون یکی با تی شرت شل و کهنه و شلوار جین قراضه . نشستیم به حرف زدن و قشنگ کلیک کردیم . اصلا دنبال حرف نبودیم و بدون مکث حرف میزدیم . شاید یک ساعت بیشتر نشستیم و خودش گفت من از خونه میام و اوکی هستم ولی شما از سر کار میاین و اگه خسته هستین من متوجه میشم و منم که واقعا خسته بودم گفتم بله میدونم که شما خیلی رانندگی کردی ولی منم باید برم خونه و خداحافظی کردیم . 
آهان یادم رفت بگم که دکترا داره و استاد دانشگاه هست . اهل کرمانشاهه و یه ته لهجه کرمانشاهی داره. وقتی من بچه بودم یک همسایه کرمانشاهی داشتیم که خانمه به اندازه دنیا به من محبت کرده و من هر کجا لهجه کرمانشاهی میشنونم ناخودآگاه یه حس خوب و اطمینان میگیرم .

رسیدم خونه و من یه تکست دادم و بابت پذیرایی و راه زیادی که اومده بود ازش تشکر کردم و گفتم امیدوارم بازم ببینمت . اونهم که کلی راه داشت برسه دیرتر جواب داد و عذرخواهی کرد که دیر جواب داده ! چون تازه رسیده بود و گفت قرار میگذاریم همدیگه رو ببینیم . 
پنجشنبه رفتم شعبه دور شرکت و قرار بود عصرش صحبت کنیم . عصر که سوار ماشین شدم بهش زنگ زدم که توی راه حرف بزنیم . گفت یادته بهت گفتم که من اومدم پروفایل اپلیکیشنم رو حذف کنم که توجهم بهت جلب شد ؟ گفتم آره . گفت حالا میخوام بگم که چرا اصلا میخواستم اپلیکیشن رو حذف کنم . راستش مدتی هست برای یه شغل خیلی خوب دولتی در اتاوا اپلای کردم و مراحل زیادیش انجام شده و به احتمال قوی بزودی میرم اتاوا!!!! گفت خب حالا اگه کسی دیگه بود جای تو شاید با من میومد ولی انگار تو زندگیت و کارت توی تورنتو هست . گفتم شاید بتونم اتاوا کار پیدا کنم ولی بچه هام رو نمیتونم ول کنم . گفت آره خب چون نمیتونی بیای من پیشنهاد میدم ارتباط رو قطع کنیم تا وقتی شرایط من مشخص بشه و اگه احیانا و به احتمال خیلی کم من موندنی شدم تورنتو باهات تماس میگیرم اگه تو هم مجرد بودی میتونیم از همینجا شروع کنیم . اگر هم نشد که خیلی متاسفم . جا خورده بودم ولی گفتم آره منطقی میگی و امیدوارم بهترین برات پیش بیاد و تمام !!! 
یه مقدار کارش غیر منطقی بود که وقتی بلا تکلیفه چرا شروع کرد ولی خب اتفاقی هم نیفتاده بود و تموم شد به همین سادگی .

مدتهای زیادی میخواستم وزن کم کنم . حدود 10 کیلو اما زندگی من خیلی شلوغه و مسولیتهای زیادی دارم و هیچکس هم کمکم نمیکنه بنابراین دیدم نمیتونم . دیگه رفتم پیش دکترم و ازش مونجارو خواستم . اون گفت مونجارو خیلی گرونه ولی یه داروی خوراکی برای این کار اومده که اولین دارو هست که تایید FDA رو داره و ارزونتر هم تموم میشه . بعد از مدتی بالا و پایین کردن اونو گرفتم و الان 3 روزه میخورم و اشتهام خیلی خیلی کم شده و احساس خوبی دارم فقط مشکلم اینه که همش تشنه هستم و یا دارم آب میخورم یا دارم میرم دستشویی !  وقتی یک هفته گذشت حتما خودم رو وزن میکنم حتی اگه 1 کیلو هم کم شده باشه (مونجارو بیشتر کم میکنه ) بازم ادامه میدم . 

خوش باشین

25 جولای 2025

ماجرای عجیبی برام اتفاق افتاد و فشار روانی زیادی رو بهم تحمیل کرد . 
اول بگم که در یکی دوماه اخیر از همیشه بیشتر به علی فکر کردم . هر کی رو میدیدم یا تماس میگرفتم باهاش مقایسه میکردم و فکر میکردم که کسی به گرد پای اون نمیرسه انقدر که اون آدم کامل بود ولی خب درعین حال آدم بی احساسی بود و به همین خاطر هم من یک لحظه دیگه صبرم لبریز شد . جزییات برک آپ ما این بود که من رفته بودم ایران و اون رفته بود امریکا و توی این مدت یک بار هم تماس تلفنی یا تصویری نداشتیم . یک بار هم کلا نگفت که دلش تنگ شده و من هم دیگه خیلی برام سخت بود که بازم صبر کنم تا شاید یخش باز بشه و احتمالا دیگه نمیشه . یک بار همدیگه رو بعد سفرهامون دیدیم و برخوردش گرم نبود . منم بعد اون قرارمون باهاش تماس نگرفتم و اونم تماس نگرفت و تموم شد بدون هیچ حرفی . دلخور بودم ولی دلتنگ نشدم و غصه هم نخوردم .
چند ماه طول کشید تا به خودم بیام  و دوباره تو سایتهای دیتینگ ثبت نام کنم و بقیه داستانها رو کم و بیش میدونین ولی چیزی که برام سخت بود و سعی کردم در مورد ننویسم و فکر نکنم این بود که همه رو باهاش مقایسه میکردم . به نظرم کسی به کاملی اون نبود از هر نظر  و فاصله ها زیاد بود اما هیچوقت حتی یک لحظه شک نکردم که باهاش تماس بگیرم . اون آدم بی نظیر و کامله ولی اون رابطه  چیزی نبود که من بخوام . 

 شنبه عصر رفتم و یه آقای ایرانی رو دیدم . به طور مشخص کلیک نکردیم و توی قرار داشتم با خودم فکر میکردم که به نظر اوکی نمیایم با هم ولی شاید یکی دو جلسه ببینمش تا مطمئن بشم ظاهرا اون دید بهتری داشت و بعد قرارمون اظهار علاقه نکرد برای دیدن مجدد و همونجا تموم شد . همون شب تو اتاقم بودم و گوشی به دست ولی تو واتس اپ نبودم که دیدم یه پیغام واتس اپ اومد . نوتیف رو نگاه کردم تا ببینم اگه از طرف کسی هست که ممکنه کار واجب داشته باشه بازش کنم که یکهو اسم علی رو دیدم . انگار گوشی داغ باشه پرتش کردم روی تختم و رفتم تو هال نشستم . ضربان قلبم رفت بالا و انگار نمیدونستم چکار کنم . فکر کنم ۳۰ یا ۴۰ دقیقه گذشت تا تونستم خودمو جمع کنم و برم تلفن رو بردارم . نوشته بود که از نزدیک خونه تون رد میشدم با خودم فکر کردم بهت یه توضیح بدهکارم . ما یکهو تماسمون رو قطع کردیم . از طرف من به این خاطر بود که توی اون سفرم به امریکا خیلی تنش با دخترم و مادرش داشتم و خیلی روحیه ام خراب بود  . تو هم تماس نگرفتی که احتمالا اون هم تقصیر من بوده . اگه دوست نداری جواب بدی کاملا میفهمم و بهترین رو برات آرزو میکنم و یه سری کمپلیمان بهم داد و پایینش هم اسمشو نوشت یعنی فکر کرد شاید من تلفنش رو پاک کرده باشم .
منم همینطور که بی صدا اشک میریختم شروع کردم به تایپ کردن که امیدوارم خوب باشی و روحیات ما خیلی متفاوته و تو حتی در مورد اینکه مشکل داری با من صحبت نکردی و من دیدم انگار این رابطه رو فقط من نگه میدارم و دوست نداشتم اونطور پیش بریم . از دستت ناراحت نیستم و امیدوارم برات بهترینها اتفاق بیفته . اون نوشت مرسی که جواب دادی و من دارم با تراپیست کار میکنم ولی این قضیه زمان بر هست تا من بهتر بشم و خیلی هم تحت فشار هستم چون از اون مسافرتی که بهت گفتم هنوز دخترم باهام قهر هست . دیگه یه مقدار حرفهای متفرقه زدیم در مورد کارهامون و اون دلش میخواست کش بده حرف رو ولی واقعا برام سخت بود و من دلم میخواست تمومش کنم چون من یک بند اشک میریختم . در مورد کار که حرف میزدیم گفت اون خونه ای که بازسازی کردیم چند ماهه گذاشتیم برای فروش ولی فروش نرفته ولی خیلی قشنگ شده . دوست داشتم تو هم ببینیش و نظرت رو در موردش ببینم که من گفتم ببخشید من توان اینکه ببینمت رو ندارم و از اولی که چت کردیم من دارم گریه میکنم که سریع گفت ببخشید من قصد اینو نداشتم و خداحافظی کردیم .
 همونطور که میشه حدس زد فکرم بهم ریخت . فکر خاصی نمیکردم که چرا غیر مستقیم خواسته منو ببینه چون برام فرقی نداشت ولی اون فکرهای قبلی که بقیه رو باهاش مقایسه میکردم توی سرم میگشت و همینها شاید باعث شد که چند شب خوابم بدتر از همیشه بشه . 
دوشنبه شب باز به سختی خوابیدم و صبح که پا شدم دیدم توی یکی از اپلیکیشنها  با کسی مچ شدم . این یعنی قبلا لایک کرده بودمش و الان اون لایک کرده ولی هیچی یادم نمیومد و این معنیش این بود که خیلی وقت از لایک کردن من گذشته .  بعد دیدم که اسمش ایرانی هست و به فارسی سلام کرد . باهاش یک کم چت کردم وبعد دیگه رسیده بودم شرکت و بهش گفتم سر کار هستم و قرار شد شب تماس بگیریم آهان اینم بگم که توی همون دو سه تا جمله اون تلفنش رو داد و هم تلفن تورنتو بود هم اینکه توی این اپلیکیشن مسافت بین دو نفر رو اعلام میکنه و دیدم زیاد نزدیک نیست ولی خیلی هم دور نیست . خلاصه شب بعد شام رفتم تو اتاقم که حاضر باشم برای تلفنش و گفتم برم پروفایلش رو یک بار سر صبر ببینم که دیدم آن مچ کرده ! خوشبختانه یا بدبختانه من اونقدر به خودم مطمئن نیستم که همون موقع طرف رو بلاک کنم . حالا چرا مشکوک بود این کارش ؟ معمولا اونایی که فیک هستن آن مچ میکنن تا بعد که دستشون رو شد نشه تو اپلیکیشن ریپورتشون کرد . 
شبش با این آقا که اسمش پرویز بود بالای یک ساعت حرف زدیم و من خیلی کژوال بهش گفتم راستی بچه داری ؟ آخه من رفتم مشخصاتت رو از تو اپ بخونم که دیدم آن مچ کردی و نمیبینمت . گفت من آن مچ نکردم من پروفایلم رو پاک کردم . کلا مدتی بود که سر نزده بودم و رفتم که پاکش کنم که توجهم جلب شد به پروفایلت و لایک زدم . 
این دفعه طولانی میشه بقیه اش رو بعدا مینویسم 


19 جولای 2025

هفته پیش خیلی اعصابم خورد بود واقعا نای نوشتن نداشتم ولی الان میخوام از روند فرسایشی دیتینگ بنویسم . اونایی که یه ذره چت میکنیم و بعد هیچکدوم علاقه ای برای ادامه نشون میدیم که هیچی ٬ بقیه اش رو مینویسم . 


گفتم که در روزهای جنگ راج پیغام داد که خانواده ات چطور هستن و بعد گفت اگر کسی رو نمیبینی بیا همدیگه رو ببینیم که من اون موقع داشتم با کوین صحبت میکردم و همونو بهانه کردم و گفتم من دارم با یکی صحبت میکنم . اونم گفت اگه به نتیجه نرسیدی من اینجا هستم و یه اسمایلی خنده گذاشت و منم گفتم که لطف داری . بعد ماجرای کوین تموم شد . چند روز بعدش من داشتم رانندگی میکردم و از شعبه دور شرکت میومدم چت جی پی تی رو روشن کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن . فارسی هم حرف زدم و با لهجه بانمکی جواب میداد . گفتم اعصابم داره از این آدمها خورد میشه . گفت کدوم اپلیکیشن رو استفاده میکنی ؟ گفتم بهش گفت اون زیاد خوب نیست و آدمها فیک توش زیادن بجاش بیا از این دوتا اپلیکیشن استفاده کن. تو منطقه شما اینها بهترن . خلاصه منم که کلافه بودم وقتی رسیدم خونه اون قبلی رو پاک کردم و وقتی دلیلش رو پرسید هم توضیح دادم که خیلی آدمهای فیک داری بعد دوتا جدید نصب کردم . نگو راج توی یکی از اونهاست و دید من عضو شدم و پیغام داد که اونجا دیدمت و ریفر داد به همون نوشته اش که گفته بود اگه با کسی که حرف میزنی به نتیجه نرسیدی من اینجام که دیگه بهش گفتم نه معذرت میخوام کششی بهت ندارم و تو آدم خوبی هستی و امیدوارم کسی که میخوای رو پیدا کنی و امیدوارم تونسته باشم آب پاکی رو دستش بریزم . همون موقعا با یکی مچ شدم و شروع کردیم چت کردن و به نظر خوب میومد و چند روز چت کردیم و ویکند رسید و گفت من دارم خونه مادرم رو بازسازی میکنم که بفروشم آخه مادرم تازه فوت کرده و نمیخوام این خونه رو نگه دارم چون دلم میگیره توش و ویکند دوستای مامانم میان دور هم باشیم . اینم بگم که شماره تلفنش مال مونترال بود نه تورنتو که گفت شماره قبلیم بوده نگهش داشتم و وقتی ازش می پرسیدم منطقه خونه ات کجاست حرف تو حرف میاورد و جواب نمیداد یا میگفت تورنتو که خیلی کلی بود و اصلیتش هم هلندی بود . بهش گفتم مهمونات رفتن ویدیو کال کنیم که بعدش گفت من خیلی حال روحیم بده و اگه اجازه بدی بعدا منم گفتم باشه . در کل چت هامون خیلی خوب بود ولی میفهمیدم که یه مشکلی هست و یه چیزی رو دروغ میگه ولی مطمئن نشده بودم . روز بعدش که بازم تعطیل بود گفت خیلی درگیر بازسازی هستم و منم همش بیرون بودم چون خیلی کار داشتم ولی وقتی اومدم خونه پیله کردم که باید صحبت کنیم و شاید ساعت ۹ شب بود و گفت آخه اینجا خیلی سر و صدا هست و من گفتم چند دقیقه برو بیرون خونه زنگ بزن و باز بهونه آورد که تو هم خسته ای و باشه بعدا گفتم نه زنگ بزن گفت باشه فردا زنگ میزنم . من گفتم من سه بار ازت پرسیدم خونه تون کجاست و تو جواب ندادی پس درست متوجه شدم یه مشکلی هست . گفت من فردا زنگ میزنم  و تو چرا مشکوکی و این اصلا درست نیست (شروع کرد دست پیش بگیره که من بخاطر نگه داشتنش عقب نشینی کنم ) منم گفتم اصلا من دیگه علاقه ای ندارم خداحافظ و اونم هی میگفت باشه اگه نمیخوای بگو من گفتم نمیخوام باز تکست میداد و من بلاکش کردم . فرداش رفتم سر کار و یکهو دیدم یه تلفن ناشناس روی واتس اپ داره تماس تصویری میگیره و شماره هم مال هلنده . گوشی رو برداشتم و خودش بود و گفت تو من رو بلاک کردی و من خواستم بهت ثابت کنم که من واقعی هستم. گفتم تو تورنتو نیستی گفت حالا که من رو دیدی بازم شک داری و الان هم اینجا کارگرا شروع به کار کردن و من نمیتونم زیاد صحبت کنم . حالا من میدونم که نه ۹ شب و نه ۷ صبح هیچ کارگری کار نمیکنه چون همسایه ها از صدا شکایت میکنن ولی اون قطع کرد و شروع کرد از شماره جدید تکست دادن که شماره قبلی من رو آنبلاک کن گفتم تو الان تورنتو هستی ؟ گفت آره گفتم عصری میتونیم همدیگه رو ببینیم ؟ دوباره شروع کرد حمله کردن به من که تو چقدر تاکسیک هستی و چرا اینقدر شک داری و الان منو دیدی خب باشه اگه علاقه ای نداری بگو گفتم علاقه ندارم . میگفت آخه چرا ؟!! بهش گفتم دفعه بعد خواستی با کسی بازی کنی یک نفر جوون تر و احمق تر انتخاب کن و این یکی شماره رو هم بلاک کردم . کل این ماجرای صبح نیم ساعت هم طول نکشید ولی یک انرژی ای از من برد و انقدر حال من رو بد کرد که تمام روز انرژی نداشتم و غیر اینکه دروغ میگفت ول هم نمیکرد . 


یک نفر دیگه بود که اولش به نظر خوب میومد و یه مقدار چت کردیم و صحبتهای متداول که کارت چی هست و خونه ات کجاست و بچه داری یا نه . به نظر هم معقول و هم واقعی میومد خاک بر سرش مثلا دکتر داروساز هم بود و آدم انتظار داره یه کم شعور اجتماعی داشته باشه . روز آخری که داشتیم چت میکردیم گفت تو شیطونی یا خجالتی . جواب دادم بستگی داره به مقدار صمیمیتم با کسی که کنارش هستم . بعد گفت حالا انقدر روشنفکر هستی که سوالهای شیطنت آمیز بپرسم گفتم نه . بعد یه سری سوال پرسید که معمولی بود بعد یهو یه سوال نامربوط پرسید من جاخالی دادم و باز یه سوال نامربوط دیگه سعی کردم بهش بفهمونم که نمیخوام شکل مکالمه مون اینطوری باشه ولی ادامه داد . منم گفتم میشه بس کنی ؟ چند دفعه باید بگم که من راحت نیستیم با اینطور سوالها و اگه این تنها مساله تو هست کلا مناسب هم نیستیم و بهتره همینجا کات بشه . دیگه اون چیزی نگفت و منم همینطور و همونجا خوشبختانه تموم شد . 


یک نفر دیگه بود که شروع کردیم به چت کردن و به نظر معقول میومد . دو سه روز چت کردیم و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم . تماس تلفنی من رو مشکوک کرد که آدم بی انرژی ای هست و مثل من نیست . نه اینکه من خیلی پر انرژی باشم ولی زیاد با کسی که تو حرف زدنش و برخورد هاش شل و ول باشه جور نیستم . این وسط داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم و گفت دیتینگ رو چکار کردی ؟ گفتم هیچ کسی به طور خاص الان نیست . گفت تو خیلی سخت میگیری و چرا اینطوری هستی و این صحبتها . 

یکی دو ساعت بعد به همین آقا پیغام دادم و گفتم امشب کی میری خونه ؟ شاید بتونیم ویدیو کال کنیم. بعد از مدتی که جواب داد نوشته بود من ویدیو کال نمیکنم وعکس نود هم نمی میفرستم !!! اینا سیاستهای من هست و اگر تو ناراحتی دنبال یکی دیگه باش !!!!!! و من فکم تا زمین کش اومد که چرا با خودش درگیره ؟!! نوشتم ویدیو کال چه ربطی داره به نود ؟!! گفت خواستم بگم که بدونی ! منم نوشتم باشه و تموم شد . همون موقع این قسمت تکست رو اسکرین شات گرفتم و برای دوستم فرستادم و گفتم تو انتظار داری با این دیوانه ها من کنار بیام ؟ صد سال این کارو نمیکنم . اونم گفت تو چیز بدی نگفتی که ! گفتم مخصوصا اسکرین شات گرفتم که ببینی من چی گفتم و اون چی جواب داد . اینم از این. خلاصه اعصاب فولادین من داره کم میاره در حال حاضر .


کار و بچه ها طبق معمول هستن . دخترم دنبال کار هست ولی پیدا نکرده و منم که تو زندگی خیلی از هول بودن مادرم و اینکه باید همه چی هول هول انجام میشد ضربه خوردم که بهش هیچ فشاری وارد نمیکنم و بهش میگم نگران نباش تو که نگران اجاره خونه و بقیه مخارج نیستی با خیال راحت بگرد دنبال کار . فعلا جیم میره و دنبال کار میگرده و یه مسافرت هم برنامه ریزی کردن که با دوست پسرش برن . به نظر میاد که رابطه شون هم خوبه . پسرم هم میره سر کار و خوشحاله . شاید برای یه پدرو مادر ایرانی که خودشون تحصیل کردن خیلی ایده آل نباشه که بجه شون کار یدی انجام بده ولی مهم اینه که کاری رو داره یاد میگیره و خوشحاله . یادم میاد وقتی بیکار مطلق بود یه بار بهش گفتم اگه تو همینطوری که بیکار هستی خوشحال بودی بازم مشکل من کمتر بود ولی تو خوشحال هم نیستی و این ناراحتی من رو بیشتر میکنه . خوشبختانه الان خوشحاله و این مهمتر از هر چیزی هست برام .


خوش باشین