بنایی ادامه داره . جمعه که آخرین روز کار اینجا بود فکر میکردم کار بالا تمومه و میام و شروع به نظافت و چیدن خونه میکنم . از سر کار رسیدم خونه دیدم طبقه بالا هیچ کاری نشده و همه وسایل پیمانکارمون ولو هست . یه در کابینت خراب شده بود ازش خواسته بودم درست کنه که روی وسایلم خاک نشینه اونم درست نشده بود . انقدر حالم بد شد که دیدم زانوهام شل شده و نمیتونه منو نگه داره بدون اینکه برم یه سر بهشون بزنم رفتم توی رختخوابم افتادم و تا شب بیرون نیومدم . شب که اونا رفته بودن رفتم پایین رو نگاه کردم و دیدم خیلی از کارهای پایین پیش رفته . دیگه شب خوابیدیم و فردا صبح که اومدن رفتم پهلوی پیمانکار اصلیم و خیلی ملایم گفتم مگه نگفتین که جمعه کار سنباده بالا تموم میشه که من بتونم نظافت کنم ؟ گفت اومدیم بالا دست زدیم بتونه ها خشک نشده بود نتونستیم سنباده بزنیم . دیدم خب راست میگه تا بتونه خشک نشه که نمیشه سنباده زد . گفتم من خواهش کرده بودم در کابین رو درست کنین . گفت اومدم درست کنم دیدم کلا لولاش خرابه رفتم لولا خریدم اومدم دیدم بهش نمیخوره رفتم عوضش کردم امروز براتون درستش میکنم . کلی خوشحال شدم که دیشب که خیلی حالم گرفته بود نیومدم ببینمش که بی مقدمه بداخلاقی کنم چون حق داشت . بعد گفتم امروز تموم میشه گفت نه دوشنبه تموم میشه گفتم نه تر خدا دیگه نمیتونم تحمل کنم . گفت باشه امروز شما نظافت کن و وسایلت رو بچین من دوشنبه که میایم دست دوم سنباده رو بزنیم دور تا دور محل کارمون رو نایلون میکشیم خاک نیاد . گفتم باشه . دیگه شنبه عصر و یکشنبه به نظافت و جابجایی گذشت و دوشنبه صبح رفتم سر کار و عصر برگشتم ... چشمتون روز بد نبینه همه زندگیم خاک بود و بدترین قسمتش هم آشپزخونه که روی کتری قوریم به طور واضحی خاک نشسته بود . نگاه کردم دیدم نایلون کشیدن ولی یه گوشه نالیون جدا شده از سقف و به زندگیم گند زده . رفتم بهش گفتم انقدر شرمنده شد که چیزی نتونستم بهش بگم و اومدم بالا دوباره شروع کردم به تی کشیدن و گردگیری .
خلاصه پدری ازم در اومده توی یک ماه و خورده ای اخیر که با پوست کلفتی دارم میگذرونمش ولی الان که ۱۰ شبه و منتظرم آب خورشتم جمع بشه تا بگذارم تو یخچال دیگه رو مبل خونه نشستم و لپ تاپ روی پامه و یه حسی بهم میگه دیگه نزدیک آخراشه ...
- بنایی تموم نشده و کلافه ام . خونه خاک خالیه . اتاقها مثلا تمیزه ولی قطعا اینطوری نیست . چند روز پیش قابلمه ام رو از توی کابینت در آوردم دیدم روش یه عالمه خاک نشسته . فکر میکردم تا این ویکند کار طبقه خودمون تموم یشه و بتونیم یه نفسی بکشیم ولی تموم نشد . حالا بهم گفتن تا چهار شنبه کارهای خاکی تموم میشه و ما میتونیم هال رو بچینیم و بشینیم اما اونا ممکنه رفت و آمد کنن برای نصب ماشین لباسشویی و غیره که من راضیم .
- کار ادامه داره و دوستش ندارم چون رییسمون اعضاب خورد میکنه انقدر داد و هوار میکنه و تمرکز همه رو بهم میریزه . بازم این مشکل رو میتونستم تحمل کنم اگه حقوقش قابل قبول بود که نیست .
- برای پرداخت پول بنایی هم به مشکل خوردم . خودم پول داشتم یه بنده خدایی به مشکل بدی برخورده بود دادم بهش کلی هم سفارش کردم که میدونی که من کٍی پولو میخوام و گفت باشه . یکهو طرف مریض خونه نشین شد افتضاح و نتونست پولم رو بده . یه استرسی به من وارد کرد هی امروز و فردا کرد تا اینکه دیدم اینطوری نمیشه طبق معمول به مادر و پدرم رو انداختم و اونا برام پول فرستادن و یه مقدار کارم رو پیش بردم . باز معلوم نیست کٍی پولم رو بده . خیلی حالم گرفته شد من اصلا توی شرایطی نبودم که بخواد این بلا رو سر من بیاره . میدونم مریض شد ولی الان بیشتر یه ماه از موعدی که من پول رو خواسته بودم گذشته و دیگه باید میداد خیلی اذیتم کرد . با اینکه میدونم مریضه و گرفتار شده ولی خودم رو گرفتار تر میدونم .
- دیروز تولدم بود و بخاطر اینکه وسط بنایی بودیم کاری نکردیم . راستش بعد اون وام و این پولم که به دستم نرسیده حال کاری هم نداشتم . دیشب یکهو زنگ خونمون رو زدن و من تعجب کردم برای اینکه کسی رو ندارم که بیاد و رفتم در رو باز کردم دیدم یه خانم محجبه خیلی شیک سلام کرد و منم سلام کردم و یه کم نگاهش کردم و گفتم مثل اینکه اشتباه اومدین . گفت نه مگه شما فلانی نیستین ؟ گفتم چرا . بعد یه کیک و یه گلدون گل داد دستم و گفت اینا رو فلان دوستتون از ایران سفارش کرده بود برسونم بهتون . منم هاج و واج نمیدونستم چی بگم و چه کار کنم فقط بغض کردم و یه مقدار تعارف کردیم و اون رفت و منم اومدم خونه زار زار گریه کردم . دخترم بغلم کرد و من بیشتر گریه کردم . خلاصه وقتی یه کم آروم شدم چایی گذاشتیم و با کیک خوردیم . کیک از شیرینی فروشی ایرانی خریده شده بود و مزه کیکهای ایران رو میداد که خیلی وقت بود نخورده بودیم و خیلی بهمون چسبید .
-خلاصه اشکها و لبخندهایی داشتیم
خب چند روز پیش اسباب کشی کردیم و هنوز اینترنت نداریم توی خونه جدید و توی
شرکت هم فونت فارسی ندارم هم وقت نمیشه . الان هم چون از صبح مثل اسب کار
کردم به خودم استراحت دادم و دارم با صفحه کلید مجازی تایپ میکنم .
تا
روز محضر یا به قول اینها کلوزینگ دلم آشوب بود و نگران بودم اما بالاخره
انجام شد و فرداش با اینکه وسط هفته بود مرخصی گرفتم و اسباب کشی انجام شد
ولی این دفعه کامیون و کارگر گرفتم چون دیدم دیگه توانش رو ندارم . خب کار
سریع انجام شد و همون موقع جای خواب رو رو به راه کردیم و برگشتم خونه ای
که بودیم نظافت کردم و وسایل یخچال و فریزر رو برداشتم و کلید رو گذاشتم و
اومدم خونه جدید .
همه چیز اوکی هست جز اینکه تا یک هفته یا ده روز
دیگه بنایی داریم و فقط اتاقها رو تمیز کردیم و اونجا هستیم و نشیمن رو
نمیتونیم استفاده کنیم که چیز مهمی نیست و درست میشه .
خلاصه الان هم
درگیر جابجایی آب و برق و گاز و گرفتن اینترنت هستم و توی خونه جدید نامه
ها رو دم خونه نمیارن و باید صندوق پستی بگیرم البته صندوقها سر کوچه است و
داستانهای اینطوری ...
خوش باشین
خیلی وقته به پسرم میگم برو سر کار . اگر شروع بکنه خوب کار میکنه ولی همیشه استارتش مشکل داره . مدتی گفتم و هیچ اتفاقی نیافتاد تا نزدیک فارغ التحصیلیش شد بهش گفتم تو که قرار نیست امسال بری دانشگاه پس حتما باید بری سر کار . یه کم به خودش اومد و رفت و دنبال کار گشت و رزومه داد اما خبری نشد . یکی از فامیلهای دورمون رو اینجا دیدم . از این طرف و اون طرف صحبت کردیم بعد بهش گفتم که پسرم دنبال کار هست ولی پیدا نکرده . گفت چرا YES رو نمیره ؟ گفتم این چیه ؟ گفت منم درست نمیدونم تبلیغش رو توی مترو دیدم و به جوونها کمک میکنه کار پیدا کنن . اومدم خونه و سرچ کردیم ظاهرا مخفف Youth Employment Service هست . پسرم آنلاین ثبت نام کرد و هفته بعد باهاش تماس گرفتن و قرار گذاشتن که بره اونجا . رفت و با هیجان برگشت . گفت ۳ هفته کلاس رزومه نویسی و مصاحبه و اینا دارن . بعد به جاهایی معرفیت میکنن برای کار . برای اون ساعتهایی که سر کلاس هستم حقوق میگیرم ! و بعد هم که جایی استخدام شدم تا ۱۰ هفته حقوقم رو اینا میدن و باهام در تماس هستن که اجحافی از طرف کارفرما نشه و بعد دیگه با خودمه .
کلاس رو داره میره و چند تا مصاحبه رفته و قراره دوشنبه که اینجا تعطیله برای یک روز بره یه کاری رو امتحان کنه .یه روز هم از کلاس گفتن میبریمتون یه محلی که ۴ تیکه لباس بهتون بدیم !!! من تعجب کردم . بعد پسرم با این کیفهای مخصوص جابجایی کت و شلوار اومد خونه . گفتم چی بود ؟ گفت یه جایی بود که لباسهای رسمی که مثلا جور نبودن و مثلا از این رنگ فقط این سایزش مونده بود رو فرستاده بودن . به پسر من دو تا کت رسمی و دوتا بلوز مردونه خیلی شیک داده بودن . گفتم کاش یه شلوار ست با یکی از کت ها میگرفتی گفت شلوار اندازه من نبود . خلاصه اینها هم مجانی بهشون داده شد .
بعدش نشستم فکر کردم چقدر جوون تحصیلکرده و تحصیل نکرده توی ایران هست که بلد نیستن یه رزومه بنویسن . بلد نیستن مصاحبه کنن . کسی بهشون حق و حقوقشون رو یادآوری نمیکنه که این سوالها توی مصاحبه ممنوعه و حق ندارن در این موارد تو رو قضاوت کنن . تا ده هفته باهات در تماس می مونیم که اجحاف بهت نکنن !!!! پسرم گفت مخارج این موسسه رو دولت میده . گفتم برای اینکه دولتشون عاقله میدونه هر چی تو روز زودتر وارد بازار کار بکنه زودتر به مالیات دادن میفتی . احتمال اینکه خلافکار بشی کمتره و خیلی زود این پول رو به طور غیر مستقیم بهشون برمیگردونی . واقعا اقتصاد سالمی دارن
- من هیچوقت ماشین شاسی بلند نداشتم . بلند که هیچی ُ توی ایران تیبا داشتم که از کوتاه هم کوتاه تر بود . ماشینی که اینجا دارم هم یه سدان متوسطه . یعنی از این صندوق دارهای متوسط .
دیروز اسباب کشی بود و اینجا خیلی رسمه که میری یه کامیون اجاره میکنی و میای خودت کارهات رو میکنی . من کامیون رو آنلاین اجاره کرده بودم و گفتم خب خودمون کارهاشو میکنیم بعد پشیمون شدم و بهشون گفتم دو نفر نیروی کمکی میخوام که گفتن نداریم و دیگه مجبور شدیم خودمون کارها رو بکنیم .
اما منظورم به روندن اون کامیون بود . حالا کامیون که میگم اندازه خاور که نبود نسبتا کوچیک بود ولی خب از ماشینهای متدوال بزرگتر . منم رفتم و گرفتمش و موقع رانندگی احساس کردم چقدر ابهت دارم
یعنی یه نگاهی به این ماشین شاسی بلندهای اطرافم مینداختم که شما کوچولو ها چی میگین ؟ 
و اما جونم براتون بگه از اسباب کشی که من رسما جونم در اومد . از روز قبلش داشتیم بسته بندی میکردیم و تختها رو پسرم باز میکردم و خلاصه خونه محشر کبری بود . روزی که کامیون گرفتم دیگه داشتم به مرحله از هم گسیختگی میرسیدم از خستگی که موقع جابجایی وسایل توی پارکینگ خونه دوستم سرم رو محکم به جایی زدم و خیلی درد گرفت . دیگه همونجا زدم زیر گریه و پسرم منو بغل کرد و هی میگفت هیچی نیست ُ هیچی نیست انگار که بخواد یه بچه دوساله رو آروم کنه .
-دیگه تا ساعت حدود یک وسایل بزرگ رو با کامیون جابجا کردیم و بعد رفتیم نهار و برگشتم خونه دوستم و پریدم یه دوش بگیرم که انقدر خسته و کثیف بودم که انگار از جهنم رفتم تو بهشت . دیگه یه کم خستگی در کردم و ادامه اسباب کشی با ماشین خودم و ادامه پیدا کرد تا احتمالا امروز بعد از کار برم و وسایل رو تموم کنم و نطافت کنم و بیام .
- وام جدید اپروو شده ولی خب این دفعه تا نهایی نشه خیالم راحت نمیشه .
خوش باشین