- اول از آخر بگم که اینقدر خبر بد از ایران میاد که نمیگذاره یه کم از انقباض در بیایم . حالم خیلی گرفته است . قبلا خبرها در حد سایتها و گروههای ایرانی بود اما از کشته شدن سلیمانی به بعد رادیوی کانادا هم که تو شرکت برای پخش موزیک روشنه این خبرها رو میگه . ترور فرمانده سپاه ُ بعد حمله موشکی ایران و بعد سقوط هواپیما .
- متولد شدن در خاورمیانه تلخی بی پایانی با خودش میاره . از اون تلخی ها که به قول مادرم ؛ ماما میاره و مرده شور میبره ؛
- و هر روز تنمون میلرزه چه در ایران باشیم و چه نباشیم
- تنبلی و فیلم ها باشه برای بعدا
- خب کریسمس اومد و رفت . یه مقدار کادو دادیم و گرفتیم و خوب بود . بهترینش دختر همسایه بود که براش یه عروسک میومون گرفته بودم و صبح روز کریسمس مادرش عکسش رو با عروسکه برام فرستاد و قیافه خندون دختره انقدر قشنگ بود که کلی حالم رو خوب کرد . لابد فکر میکنین دختره کم اسباب بازی داره که ذوق کرد وباید بهتون بگم خونشون عین مغازه اسباب بازی فروشیه و من یک بار که رفتم دهنم باز موند از مقدار اسباب بازی ای که فقط توی طبقه پایین بود حالا توی اتاقش چقدر داره خدا میدونه .
- کلی چیز هی میاد تو ذهنم که بنویسم و همش به خودم میگم برم تو وبلاگم بنویسم ولی میام اینجا یادم میره
- آهان بعد از اعتیادم به اینستا و تلگرام و واتس اپ که نتونستم ترکشون کنم بالاخره مقاومتم شکست و معتاد به توییتر شدم . من مارال هستم یک مسافر 
- نهار روز قبل کریسمس که شرکت دعوت کرده بود جاتون خالی رفتیم و با همکارها معاشرت کردیم و تازه فهمیدم اون آقای دیگه ای که تو شرکت هست اهل بنگلادشه . جالب اینحاست که ازش پرسیدم اهل کجایی ؟ گفت یه کشوری تو آسیا نزدیک هند و ... همینطور داشت توضیح میداد و منم قیافه ام عین علامت سوال بود که این کدوم کشور ناشناخته تو آسیاست که گفت اسمش بنگلادشه !!!! گفتم تو اینقدر توضیح داشتی در مورد بنگلادش میدادی ؟ گفت آره خب مردم نمیشناسنش !! گفتم همه میشناسن مگه میشه ندونیم بنگلادش کدوم کشوره ؟ گفت باور کن یه همکار داشتم بعد یک سال همکاری ازم میپرسید شما تو هند این کارو میکنین ؟!!! ظاهرا آمریکای شمالیها خیلی اطلاعات عمومیشون کمه و مخصوصا جغرافیاشون هم ضعیفه .
- اون همکارمون هم که اهل برزیل هست گفت آره منم به هر کی میگم مکزیکی برزیلی هستم شروع میکنه باهام اسپانیش حرف میزنه ولی ما پرتغالی حرف میزنیم . گفتم منم نمیدونستم زبانتون چیه و ممکنه در حد زبان رو آدم اطلاعات نداشته باشه . همونطور که خیلیها تصور میکنن ایرانیها عربی حرف میزنن چون توی خاورمیانه بیشتریها عربی حرف میزنن ولی ایران نه .
- روز اول تعطیلات بیشتر به استراحت گذشت و از امروز به بعد برنامه مدون و مفصلی برای معاشرت دارم و خیلی هیجان زده ام . راستش معاشرتم در یک سال و نیم اخیر در مینیمم ممکنه بوده و تازه دارم کم کم خودمو پیدا میکنم .
- امروز به یه جایی دعوتیم یه از روی گوگل حدود یک ساعت رانندگی باید بکنم تا برسم بهش که تجربه نشون میده حتما مسافت بیشتر از اینهاست . دوتا شهر اونطرف تر از ما به اسم اوکویل داریم میرم . خونه یه دوست بسیار عزیز و قدیمی .
- فردا صبح هم صبحونه مهمون دعوت کردم و خیلی خوشحالم که همکارهای شرکت قبلی رو میبینم . مدت کمی باهاشون همکار بودم اما ارتباط خیلی خوبی ایجاد کردیم و خیلی خوشحالم که با این آدمهای به این خوبی آشنا شدم .
-همکارهای این شرکت هم خوبن ولی دوتا همکار ایرانیم دوتا آقا هستن و خیلی کوچیکتر از من هستن با بچه های کوچیک که دغدغه های متفاوتی دارن اما همکارهای قبلی دوتا خانم تفریبا همسن خودم هستن و باهاشون بیشتر جور شدم .
- شب کریسمس ماشین رو برداشتیم و رفتیم خونه هایی که برای کریسمس چراغونی کردن رو ببینیم . همینطور توی کوچه ها میچرخیدیم و نگاه میکردیم بعد هم اومدیم خونه و فیلمی از دکتر سوز دیدیم به اسم how Grinch stole Christmas و اینجوری خودمونو تو حال و هوای کریسمس گذاشتیم .
آخی دلم باز شد اینجا نوشتم . باید بیشتر بنویسم . نوشتم خوب است .
قربانتون
- خب من به لاک علاقه دارم . البته از اول نداشتم ولی تازگیها علاقه پیدا کردم ولی برای خیلی سخته زدنش . راستش زدنش سخت نیست . اینکه باید بعدش نیم ساعت بی حرکت یه جا بشینم عذاب آوره اما از وقتی این سری اومدم کانادا یه اتفاقی میفته که مجبورم لاک بزنم . ناخونام به طرز عجیبی میشکنه . یعنی لازم نیست بلند باشه تا بشکنه حتی اگه از ته هم بگیرمشون به محض اینکه به جایی بخوره از وسط هم میشکنه . این شکستن به صورت یه خط روش باقی می مونه و وقتی اون قسمت بلند میشه میاد جلو لب پر میشه و از گوشه اش میشکنه و خلاصه بلای بدی سرم میاره . وقتی لاک میزنم این اتفاق نمیفته و بین این لاک زدن تا لاک بعدی که پاکش میکنم میبینم ناخونام سالم هستن . البته اینو هم بگم که من خیلی خوب لاک میزنم و اگه همون ۱۰ دقیقه اول بتونم سر جام بند بشم و گند نزنم بهش لاکهام نزدیک یک هفته سالم می مونن و راحتم .
- دیروز پروژه کلاسم رو به نحو کاملا نامطلوب خودم تحویل دادم و از اینکه خوب نبود ناراحتم ولی از اینکه تموم شد خوشحالم و یه باری از روی دوشم برداشته شد . البته بازم باید کلاس برم ولی خب تا شروع ترم جدید یه نفسی میکشم .
- شرکت خوبه و به کوب دارم کار میکنم ولی کارش خوبه و راضی هستم خدا رو شکر .
سلامت باشین
- دوستم مریض شده بود . یعنی از آنفولانزا شروع شد ولی به مشکل ریه بدجور خورد و سه شب بیمارستان خوابید و دوشنبه اومد خونه . طبق معمول هممون هم بی کس و کار هست و من دوشنبه از سر کار که اومدم خونه یه کم غذا ذرست کردم و رفتم خونشون . خب تازه از بیمارستان اومده بود و خونه هم خیلی بهم ریخته بود و خودش هم خیلی حالش بد بود . یه کم خونه اش رو جمع و جور کردم و اومدم خونه . فرداش رفتم یک کم خرید برای خونه کردم و اومدم خونه . روز بعدش کلاس داشتم و دیر رسیدم . روز بعدش یه کم غذا نیمه آماده کردم و رفتم خونه اش که دیدم خوشبختانه هم خودش رو به راهه و هم زندگیش به روال برگشته . شب بعدش یه جلسه آنلاین کاری داشتم و اینطوری شد که در هفته ای که گذشت حتی یک شب بعد از کار خونه نیومدم و بیکار نبودم . شنبه دیدم نا ندارم و با اینکه صبحش رفتم دخترم رو جایی رسونده بودم دیگه بقیه اش رو سعی کردم به استراحت بگذرونم . البته نه کامل چون فقط حدود دو ساعت داشتم اتو میزدم ولی دیگه خیلی به کوب کار نکردم .
- میگم بالای دوساعت اتو میزدم برای اینه که حتما جلوی تلویزیون و در حال فیلم دیدن اتو میزنم و یکی و نصفی فیلم دیدم باهاش . اولش بقیه فیلم ZOO KEEPER'S WIFEرو دیدم و بعد هم فیلم ELIZABETH .
- من معمولا لاک میزنم ولی کم رنگ و رنگهای روشن . پوست پیازی یکی ازرنگهای مورد علاقه من برای لاک هست . هفته گذشته هوس کردم لاک قرررررمز بزنم . یه بار زدم و هم خیلی بد زدم و هم بعدش دستم رو زدم این طرف و اونطرف گند زده شد و پاکش کردم . روز بعدش دوباره زدم و همون اتفاقها افتاد و باز پاکش کردم . اما از رو نرفتم و امروز یه کم متمدنانه وقت گذاشتم برای خودم و لاک رو با دقت زدم و صبر کردم خشک بشه و هورااااا الان من لاک قرررررمز دارم .
- اون جلسه آنلاینی که داشتیم باعث شد من یه مقدار روی پروژه قدیمیم مجبور بشم کار کنم که مثلا الان دارم کار میکنم !!! و همینطور پروژه کلاسم رو باید تحویل بدم و میبینین که دارم روشون کار میکنم 
- بعد از نوشته قبلم یه بار دیگه خوندمش و دیدم چقدر عصبانی بودم . بوخودا من خشن نیستم ولی خب دیگه بعضی اوقات قاطی میکنم .
- اوضاع رو به راهه و چقدر خوشحالم که خونه مون رو عوض کردیم . تمام پاییز و زمستون و بهار پارسال من توی اون خونه لرزیدم به خودم و تمام این سه تا فصل من یه زیر پوش و یه پولیور و یه سویی شرت یا به قول بچه هام هودی میپوشیدم تو خونه . یکی یه لحاف داشتیم اما مگه گرمم میشد ؟یه پتوی پشم شتر داشتم که اونو هم به لحاف اضافه کرده بودم تا شب خوابم ببره البته یه تشکچه برقی هم داشتم تو تخت
. امسال و توی این خونه که شاید با همون قدمت باشه درجه حرارت رو روی همون دما یعنی ۲۱ درجه میگذاریم ولی خیلی راحتتریم و من بعضی اوقات روی تی شرتی که پوشیدم هودی هم میپوشم ولی شب با اون نمیخوابم . پتوی شتر هم هنوز از تو کمد در نیومده و مشکلی بوجود نیومده .
- سرما یکی از کابوسهای منه و من نمیدونم با این روحیه تو کانادا چکار میکنم .
- کار رو به راهه و پیش میره . کلاسها هم به همون منواله و همین
عزت زیاد