- یه فیلم مستند میدیدم در مورد عملکرد و واکنشهای رفتاری . یک جا یه مطب رو شبیه سازی کرده بودن و یه عده هنرپیشه توش نشسته بودن و یه خانم معمولی وارد میشه و میشینه . هر مدت ( مثلا دو دقیقه یک بار) یک صدای زنگ میاد و همه هنرپیشه ها خیلی عادی و با قیافه جدی بلند میشن و برای چند لحظه می ایستن . خانم جدید جمع رو مات و مبهوت نگاه میکنه و دقعه بعد بازم همینطور دفعه سوم معذب میشه و خلاصه اونم شروع میکنه همین کارو میکنه و کم کم هنرپیشه ها کم کم خارج میشن و آدمهای جدیدی میان و جالب اینجاست که همین روال ادامه پیدا میکنه . وقتی داشتیم اینو میدیدم به دخترم گفتم نمیتونم بگم این آدمها چرا اینکارو میکنن و من اگه بودم این کارو نمیکردم ولی احتمالا من از یکی میپرسیدم چرا بلند میشین ؟
- هفته پیش رفتم پیش یه آقایی که یه مدارکی رو برام آماده کرده بود برای یه کار بانکی داد به من و گفت اگه گفتن وام میخوای بگو نمیخوام . خب منم پول لازم دارم گفتم چرا بگم نمیخوام ؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد به من و گفت بگو نمیخوام . من دوباره پرسیدم چرا نمیخوام ؟ گفت بگو نمیخوام . من بازم پرسیدم چرا نمیخوام ؟ جواب داد حتما من یه چیزی میدونم !!!! گفتم آره من همونو میخوام بدونم . . بعد من همینطور بر بر نگاهش کردم . گفت آخه اگه وام بخوای ازت مدارک درآمدی میخوان و اینها به این دلیل مشکل ساز میشه . گفتم خب دونستن این برای من چه اشکالی داشت ؟ گفت ممکنه من صلاح ندونم بگم !!!!! یعنی یه بیشعور به معنای واقعی که اگه کارم دستش نبود همونجا کاغذها رو پرت میکردم میومدم بیرون . یعنی این ملت ایران میگن دولت ما و مسوولین بد هستن اما خدا نکنه یه کار کوچیکی دستشون باشه . هر کدوم یه دیکتاتور به معنای واقعی میشن .
- شرکت جدید درست نقظه مقابل شرکت قدیم هست . اونها شونصد هزار تا استاندارد و جدول و چیزهای دیگه داشتن اینا محض رضای خدا یه قالب استاندارد برای نقشه هاشون ندارن .
دارم کارم رو میکنم و مشکلی نیست . تجربه شرکت قبلی نشون داده که خیلی نباید به روی خودم بیارم که چیزی رو بلد نیستم و سوال نپرسم .
اگه حقوقش تا این حد بد نبود یه کم دووم میاوردم ولی اصلا نمیشه با این حقوق موند . البته روز اول به صاحب شرکت گفتم شما واقعا همچین حقوقی پیشنهاد شد یا اشتباه تایپ کردی ؟ گفت نه خب من که نمیدونم تو چقدر بلدی بگذار با کار تو آشنا بشم . ولی امید زیادی بهش نمیره .
- یه غلطهایی کردم که به زودی به مشکل مالی میخورم . بیاین گلریزون کنین برام پول جمع کنین . قول میدم همشو پس بدم بوخودا.
- هفته گذشته افتضاح گذشت . روزها شرکت بودم و عصرها هم ادیت نقشه های قبلی که دستم بود رو انجام میدادم . کلاسم هم که هنوز تموم نشده . دیگه جمعه حس موت داشتم . این دو روز آخر هفته یه مقدار استراحت کردم و بهتر شدم .
- نمیدونم این خواب وسط روز چیه که اگه من ظهر یکی از دو روز تعطیل رو بخوابم برای تمام هفته برام انرژی جمع میشه . امروز ظهر هم خوابیدم و الان خیلی حال بهتری دارم .
- کلاس نرم افزار داره تموم میشه و خیلی خوشحالم . هم نرم افزار رو دوره کردم و هم تمرینی شد برام . یه ترم دیگه هم داره که فعلا نمیتونم برم شاید سال دیگه .
- برای سپتامبر باید یه کورس آنلاین بگیرم که ازش میترسم . تا حالا کورس آنلاین نگرفتم .
خوش باشین
- امتحان رو ۱۷ روز پیش دادم یه بار زنگ زدم ویه بار هم ای میل زدم که جوابش چی شدولی جواب ندادن . خیلی حالم رو گرفتن چون جواب رد دادن که تعارف نداره نمیدونم چرا بی جواب گذاشتن و به نظر من کارشون بی ادبی بود .
-توی این وسط یه کار پیدا کردم که کارش خیلی خوبه ولی حقوقش از افتضاح هم بدتره و قبولش کردم . بدترین قسمتش اینه که باید بازم دنبال کار بگردم .
- دو روز هوا وحشتناک گرم شد شرجی و غیر قابل تحمل اما دیشب بارون اومد و الان خیلی هوا خوبه و پنجره ها رو باز کردیم و داریم از هوا لذت میبریم .
- کلاسی که میرفتم فقط دو جلسه اش مونده و خوشحالم چون ساعت خیلی بدی بود و خسته ام کرد . حالا اول سپتامبر باید یه کورس دیگه بردارم که آنلاینه و یه کم ازش میترسم ولی چاره ای ندارم و برای تایید مدرکم هست .
- دیروز خیلی آشوب بود نزدیک شب بود و آفتاب نبود ولی هوا خفه کننده گرم بود با اینحال نتونستم بشینم و رفتم تو باغچه به هرس کردن و کندن علفهای هرز . خیلی خسته شدم ولی یه کم از آشوب در اومدم .
- چند روز هم خیلی کار میکردم و هم درس میخوندم و خیلی خسته شدم . کارها رو که تحویل دادم درسم هم به یه جایی رسید و معلوم شد امتحانی که دارم ۲ هفته بعدشه برای همین درس رو تعطیل کردم و یه کتاب شروع کردم . همسر خاموش از ای اس ای هریسون . کتاب خوبی بود و کشش داشت اما آخرش رو زیاد دوست نداشتم یه مقدار گنگ بود و اثر بقیه کتاب رو شست و برد . بازم خوب بود در کل ولی نه خیلی زیاد . حالا کتاب بریت ماری اینجا بود رو هم از کتابخونه گرفتم و باید شروع کنم ولی فعلا روم نمیشه . از فردا باید درس شروع کنم و بخونم و قبل امتحان هم دوره کنم که گند نزنم .
- همسر خاموش یه داستانیه مثل داستان امروزه نجفی و مهدی هاشمی و غیره . من توی زندگی هیچکدوم نیستم و حق قضاوت ندارم فقط از این ناراحتم که توی این رابطه دو طرفه ازدواج اگه سردی یا طلاق عاطفی اتفاق بیفته فقط مرد هست که میتونه بره شرعی و قانونی خلا عاطفی / نیاز جن سیش رو تامین کنه و زن باید بشینه نگاه کنه . اگه این موضوع دو طرفه بود برای من میتونست قابل قبول باشه و البته زندگی ای رو هم دیدم که بخاطر سردی مرد خانواده و با وجود یه بچه خردسال از هم پاشیده . شاید اگه زن میتونست نیاز جن سی اش رو جای دیگه برطرف کنه اون زندگی بهم نمیخورد . کاری که ظاهرا بعضی از مردها میکنن .
- دیشب جشن فارغ التحصیلی پسرم بود و امروز هم مراسمشون . دلم میخواست براش باشکوه تر برگزار بشه که خودش این کارو نکرد و خیلی همه چی رو ساده گرفت . اما من یه حس دوگانه و متناقض داشتم . امروز توی مراسم براشون خوشحال بودم و دلم گرفته بود که اینهمه درس خوندم حتی یک بار توی عمرم این لباس رو نپوشیدم و اون کلاه رو سرم نگذاشتم . به نظرم بی انصافی بود .
- رسیدیم خونه لباس پسرم رو پوشیدم و کلاهش رو گذاشتم و از خودم عکس گرفتم . حساب کردم دیدم 23 سال بعد از فوق لیسانسم هست . دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه 