- یه روز از خونه کار کردم بد نبود ولی دیدم یه مقدار هماهنگی باید انجام بدم برای همین دوشنبه رفتم سر کار . هیچکس جز همکار کنار دستی من نیومده بود و اونم سرفه میکرد !!! راستش زیاد نترسیدم چون ازش پرسیدم چی شده سرفه میکنی و به نظرم اومد که مشکل چیز دیگه ای هست اما تو شرکت با ماسک نشستیم هر دو .
بقیه هفته رو هم از خونه کار کردم و راستش رو بخواهین خیلی خیلی سخت بود .
- من قبلا تو خونه کار میکردم . توی خونه قبلی میز صبحونه خوری نداشتیم و بجاش توی اون فضا یه میز کار و کشو پرینتز و هر چی لازم بود گذاشته بودم . خوب هم به کارم میرسیدم . این خونه که اومدیم اتاق خوابها یه کم اندازه هاشون بی تناسب بود . یکدونه خیلی بزرگ یکی متوسط و یکی کوچیک . من متوسطه رو خیلی دوست داشتم چون به حیاط هم راه داشت و خوش منظره بود اما دیدم درست نیست یه اتاق خواب بزرگ رو بدم به یکی از بچه ها و یه اتاق خواب کوچیک رو بدم به اون یکی . از اون طرف همیشه اتاق خواب بزرگتر و بهتر رو میدادیم به دخترم چون همیشه داره کار هنری میکنه و جا لازم داره و یه کم بدعادت شده . دیدم فرصت خوبیه بهش بگم همیشه از این خبرا نیست پس اتاق خواب بزرگ رو خودم برداشتم و بهشون گفتم خودتون سر اون دوتا اتاق خواب توافق کنین . خلاصه وقتی اتاق خواب به اون بزرگی رو برداشتم دیدم میز کارم همونجا جا میشه و بردمش اونجا اما چشمتون روز بد نبینه که اصلا ایده میز کار تو اتاق خواب چیز خوبی نبود و نتونستم ازش استفاده کنم .
حالا این روزها بجای اون صندلی راحت اداری روی یه صندلی سفت نهار خوری آیکیا میشینم چون پشت میز نهار خوری نشستم و دارم کار میکنم و خیلی بهم سخت میگذره . احتمالا دوشنبه دوباره نقل مکان میکنم به شرکت
- موهای پسرم همیشه بلند بود نه از اون بلندها که بتونه ببنده ولی نسبتا بلند .دیگه تو قرنطینه خیلی بد شده بود . من چیزی نمیگفتم ولی خودش اومد گفت ازشون کلافه شده و از من خواست بزنمش . اول فکر کردم میخواد براش یه کم کوتاه کنم اما گفت نه با ماشین کامل بزن !!! ماشن اصلاح سر نداریم و ماشین اصلاح صورتش رو آورد و یه شونه زد سرش و افتادم به جون موهاش . حالا فکر کنین موهای حدود ۱۰ سانت رو بخوای ماشین کنی . خیلی سخت بود اما شد . بعد شونه سر ماشین رو برداشتم و دور تا دوتا دور رو هم قشنگ تمیز کردم . رفت حموم و اومد و گفت وای چه سبک شدم !!! شبیه اونهایی که تو پریزن بریک هستن شده یعنی مثلا موهاش الان دو سه میلی متره . جالبه
- خودم هفته پیش موهامو رنگ کردم که تقریبا همیشه میکنم و لاک هم همیشه خودم میزنم و اتفاق خاصی برای شرایط من نیفتاده
- راستی شاخ غول رو شکستم و به یاری همسایه ها تکلیف اول کورسی که داشتم رو سابمیت کردم . یکی دو هفته نفس راحت میکشم و بعد برم سراغ بقیه تکلیفها
عزت همگی زیاد
- یک خواننده گرامی به اسم نسیمه یه سوال از من پرسیدن که امیدوارم اینجا رو بخونن و متاسفانه اصلا اطلاعی ندارم که بتونم راهنماییشون کنم .
- یه روز از تو خونه کار کردم و دقیقا همون روز تو خونه شیر نداشتیم ( سالی یکبار هم این اتفاق نمیفتاد)و من نتونستم قهوه بخورم چون بدون شیر نمیخورم . خلاصه بدون قهوه بودن سخت بود ولی در کل کار بد نبود .
- صبح رفتم خرید و چشمتون روز بد نبینه تا الان که ساعت ۸ شب هست من هی داشتم میشستم و جمع میکردم و بسته های کاغذی رو با دستمال الکلی ضدعفونی میکردم و سرویس به تمام معنا
- روحیه ام خوب خرابه
- صبح توی بغل پسرم گریه کردم از شدت ناراحتی
- دارم برنامه خشت خام و گفتگوی حسین دهباشی و محسن کنگرلو میشنوم . جالبه البته هنوز تموم نشده
- این کورس آنلاینی که برداشتم ۴ تا تکلیف داره که دارم جون میکنم شاید یکیش رو بتونم انجام بدم . البته هر کدومش شامل ۴-۵ کار هست ولی منظورم مرحله اوله . همین الان بهم بگن مینیمم نمره قبولی رو میدیم بیا برو با رقص از صحنه کورس حذف میشم
-سال نو مبارک یا به قول بعضیها تموم شدن سال ۹۸ مبارک !
- ترکیب غربت و قرنطینه دیگه یه چیزیه افتضاح اندر افتضاح ٰ خدا نیاره براتون
از بقیه روزمرگیهام بگم : دسترسی به فیلمم اینجا خیلی خوبه . کتابخونه و نتفلیکس و یوتیوب .
کتابخونه ها رو تعطیل کردن اما یوتیوب و نتفلیکس وجود داره . یه لیست بلند بالا داشتم از کتاب و فیلم که لیست فیلم همینطور داره کم و کمتر میشه ولی لیست کتاب نه . البته کتاب صوتی همیشه تو ماشین گوش میدم ولی خب اگه یه فیلم حدود ۲ ساعت طول میکشه یه کتاب ممکنه تا ۱۵ ساعت باشه و خیلی بیشتر طول میکشه .
- کتابی که الان دارم گوش میدم کتاب دو قرن سکوت هست
- قبلا صبح ها میرفتم دخترم رو میبردم مدرسه و بعد از اینکه پیاده میشد کتاب گوش میدادم تا شرکت که حدود ۴۰ دقیقه رانندگی میشد اما الان که مدرسه ها تعطیل شدن حدود ۱۵ دقیقه طول میکشه تا محل کار و کمتر وقت میکنم کتاب گوش بدم و طولانی شده کتاب اخیرم .
- وقت دندونپزشکم رو کنسل کردن بخاطر کورونا ٰ رستورانها تعطیل شدن و ما هم که البته جایی نمیرفتیم ولی دیگه کاملا خونه نشین شدیم .
-سعی میکنم ساعت بیشتری سر کار بمونم حالا که رانندگیم کمتره ولی دو روز توی این هفته سر درد وحشتناکی داشتم و نتونستم .
- روز اول عید رو تعطیلمون کردن البته از مرخصیمون کم کردن .
- درس دارم و حتی شروعش هم نکردم 
- بنا به ساعتهای زیادی که تنها هستم داشتم تو گوشی میچرخیدم که یکهو بالاش نوتیفیکیشن تلگرام رو دیدم . همون همکلاسیم تو پی وی نوشت همسرم فرشته شد .
دلم ریخت و فورا رفتم جوابش رو دادم که چی شده ؟ گفت همسرم آسمونی شد . گفتم میشه بهت زنگ بزنم ؟گفت نه نمیتونم صحبت کنم و فقط یه چند جمله ای رد و بدل کردیم .
- نمیدونم موندن همسرش با اون وضعیت که داشتن آب شدنش رو میدیدن بهتر بود یا رفتنش ولی واقعا چرا باید این بلا سرشون میومد ؟ میگفت من چه شوهری هستم که نتونستم درمانش کنم ؟ الان حتی یه ختم نمیتونم براش بگیرم و خیلی خیلی دلم سوخت چون عزاداری معمولا صاحب عزا رو یه کم آروم میکنه و الان حتی این رو ندارن .
- زندگی منصفانه نیست و باید بهش عادت کنیم ولی نمیدونم چرا همش یادم میره . اگه ایران بودم هم نمیتونستم بهشون سر بزنم چه برسه دیگه از اینجا .
- در یک سال و نیم اخیر اتفاقهای عجیب و غریبی به من گذشت . البته ۴ ماهه اخیر که توی این شرکت هستم با ثبات بودم و چیز خاصی نشده اما اتفاقهای قبلش جوری بود که الان که بهش فکر میکنم به خودم میگن چطور ازش جون سالم به در بردم ؟
- با دوستم تو امریکا حرف میزدم . یه مقدار زندگیش سخته و درد دل میکرد . بعد خودش هم فهمید که در مقابل من مشکلات اون چیزی نبوده و آخر حرفهاش گفت البته خودتو با من مقایسه نکن آخه تو خیلی عرضه داری !!!
- با عرضه ترین آدم دنیا هم خسته میشه و یه وقتهایی دلش میخواد ۴-۵ روز در سال یکی بیاد بگه من اینجا هستم غصه نخوریها . تو فکرشون نکن این با من .
- چند سال پیش باید میرفتم کرمانشاه . کارم زیاد طول نمیکشید . از اون طرف یه همکلاسی دانشگاهم سنندج زندکی میکنه که سالهاست خانمش مریضه و روحیه خودش و دخترهاش خیلی خرابه . دوبار تهران دیده بودمشون . اون روز بهش گفتم اگه کارم زود تموم بشه میام سنندج خانمت رو ببینم و رفتم که البته کاش نمیرفتم . به نظر میومد خوشحال شدن که براشون مهمون اومد و مخصوصا مادر خانمش خیلی پذیرایی کرد و سنگ تموم گذاشت اما دیدن خانمش که مثل یه گیاه شده بود خیلی خاطره بدی شد برای من . اصلا یه چیز دیگه میخواستم بگم که ازش دور شدم .
خلاصه نهار خوردیم و با عذر خواهی گفتم باید برم تهران تا شب برسم و پا شدم . خودش اومد منو برسونه ترمینال . رسیدیم اونجا دید یه اتوبوس داره حرکت میکنه با ماشین رفت کنار اتوبوس و بوق زد و پرسید تهران میری ؟راننده گفت آره . گفت صبر کن و ماشین رو همون کنار پارک کرد و با من پیاده شد و با من اومد تا دم اتوبوس . هر چی هم گفتم خودم میرم قبول نکرد و منو سوار کرد و رفت . وقتی رفتم کرایه اتوبوس رو بدم هم شاگرد راننده گفت اون آقا کرایه تون رو داده .
شاخ در آوردم . هیچوقت توی زندگی کسی کنارم نبوده که این کارو برام بکنه . نه پدرم و نه همسرم و نه مادرم . حتما هر کدمشون بودن نهایتا ممکن بود من برسونن ترمینال ( به احتمال ۵۰ درصد یا کمتر ) و خلاص . دیگه اتوبوس در حال حرکت رو بگیرن که اصلا . تا دم در اتوبوس بیان که بیخیال . کرایه بدن که عمرن.
- خیلی تعجب کردم و دیدم حتی برای یه بار در عمرم از اینکه یه نفر به عنوان دوست اینقدر هوام رو داشته چقدر خوبه . امیدوارم خانمش سالم بشه و دل همشون خوش بشه .
- هیچوقت به بچه تون همسرتون و دوستتون نگین تو که مشکلی نداری چون خودت قوی هستی به خدا آدم قوی هم یه وقتهایی تکیه گاه میخواد