- عجیب سرم شلوغه . کلاسهای آمادگی آزمونم شروع شده و دو روز در هفته از ساعت 6 تا 9 شبه و دیگه بعدش خیلی خیلی خسته ام . یک روز در هفته با همکارم می مونیم شرکت و کدهای ساختمانی رو با هم میخونیم . بقیه روزها هم که به کارهای خونه و یا خستگی میگذره .
- پسرم رفته سر کار . هر روز میره و نسبتا دیر برمیگرده و خیلی خوشحال و راضی میاد خونه . کارفرماها آدمهای خوبی هستن و رفتار خوبی باهاش دارن ، خیلی بهش کار یاد میدن و در کل داره از کارش لذت میبره . نمیدونم چطور باید از دوستم تشکر کنم . کارمهمی برامون انجام داد .
- یک هفته شده بود که پسرم میرفت سر کار بهش گفتم سپتامبر که کلاسهات شروع بشه چکار میکنی ؟ گفت نمیدونم فکر نمیکنم بتونم به کار ادامه بدم و بار من رو انداخت تو هول و ولا . گفتم خب کلاسهات رو نیمه وقت بردار که بتونی به کارت برسی حیفه از دست بدی . براق شد که کلاسها که دست من نیست ، من قولی نمیتونم بدم . منم با لحن یه کم عصبانی گفتم چرا به من قول بدی ؟ مگه برای من داری کار میکنی ؟
- دوستم رو دیدم و بهش گفتم بیا ، با زحمت خودش که کار پیدا نکرده دلش بسوزه . مفت رفته سر کار لابد بخاطر کلاسهاش میخواد کار رو ول کنه . گفت بیارش با من و شوهرم حرف بزنه ما هم بهش میگیم که اینکارو نکنه . خلاصه ما که میخواستیم برای تشکر بریم خونشون ، رفتیم گل خریدیم و شیرینی و رفتیم و اونا هم یه مقدار توی حرف بهش یادآوری کردن که کار خوبیه این کار و بهتره نگهش داره .
- منم دوتا پروژه ام راه افتاده و به بدبختی دارم اونا رو هم میکشونم ولی آسون نیست .
- قسمت آخر سریال در انتهای شب مونده . اونو ببینم و میام نظرم رو میگم
- شرکت نمیدونم چکار کرده که دیگه با کامپیوترش نمیتونم به بلاگ اسکای وصل بشم . نه اینکه نتونم وبلاگ خودمو آپدیت کنم ، الان دیگه حتی نمیتونم وصل بشم و وبلاگ بقیه رو بخونم . بدبختیه
- سر کار که میرم طبق معمول و دیگه رسما 4 روز کاری میرم شعبه نزدیک شرکت و یک روز میرم شعبه ای که دور هست و همون یک روز هم جونم در میاد . نمیدونم چور همین چند ماه پیش 5 روز هفته میرفتم اونجا .
هفته پیش دقیقا همون روزی که باید میرفتم شعبه دور توفان شد و چشمتون روز بد نبینه . توفان بریل از امریکا شروع شد و هی اومد سمت شمال و چهارشنبه نوبت ما بود . حالا همون روز هم من با همکارم قرار گذاشته بودیم کد های ساختمانی که جزو امتحانمون هست رو ببریم شرکت و با هم شروع کنیم خوندن و تگ بزنیم . صبح وسط بارون و با دید بسیار کم خودمو رسوندم شرکت و حالا میخوام برم توی شرکت . یه کیف رو دوشی دارم که کیف پول و عینک و اینا توشه . یه کیف کوله دارم که شرکت داده و لپ تاپ و چند تا دفتر یادداشت و جا مدادیم توشه اما کدهای ساختمانی دوتا کلاسور بزررررررگ هستن که باید دست میگرفتم میبردم و توی اون بارون حتما خیس آب میشدن . اول گفتم برو سر کار و بعد وقتی بارون قطع شد بیا ببر ولی پیش بینی کرده بودن که تا شب بارون میاد . یادم اومد یه بار کشف کردم که زیر کوله پشتی یه زیپ هست و توش یه کاور برای کوله هست . اونو برداشتم و کشیدم روی کدها و بردمشون تو شرکت
.
اون روز تا ساعت 4 سر کار بودم. ساعت 4 کار رو تعطیل کردیم و با همکارم رفتیم توی یه اتاق کنفرانس و نشستیم به کار کردن و خوندن تا حدود ساعت 6 بعد رفتم دو جا خرید کردم و رفتم خونه . گفتن نداره که مثل جنازه رسیدم خونه .
اومدم خونه و دیدم خونه بهم ریخته است . لباسهایی که اتو نکردم هنوز روی مبله و آشپزخونه جمع نیست و خیلی اوضاع بدیه . چیزی نگفتم ولی خون خونم رو میخورد .
فردا یا پس فرداش داشتم با دوستم درد دل میکردم و گفتم واقعا دارم از این وضع اذیت میشم . یه ساعت بعدش با من تماس گرفت و گفت یه آشنایی داریم توی کار نصب تجهیزات گرمایش و سرمایشه . الان بهش زنگ زدم گفت پسرت بره پیشش ببینن که میتونن کاری براش بکنن یا نه .
براش نوشتم نمیدونم کارش درست بشه یا نه اما حداقل برای چند روز این غصه رو از روی دلم برداشتی امیدوارم غصه نداشته باشی هیچوقت .
حالا فردا دوشنبه هست و پسرم قراره بره تا ببینن کاری میشه کرد یا نه .
- این ویکند هم علی اینجا اومده بود تورنتو و یکشنبه رفتیم یه مارکت تو داون تاون و جاتون خالی همونجا هم نهار خوردیم . خیلی حرف زدیم . اونم خیلی شرایطش بالا و پایین داره و الان تو شرایطی هست که کلافه است و نمیدونم چه اتفاق جدیدی افتاده گفت ازم نپرس چی شده و منم نپرسیدم .
- دیدن سریال در انتهای شب رو شروع کردم و فعلا دو قسمتش رو دیدم . چقدر هدی زین العابدین زیباست و خوب هم بازی میکنه . بازم مینویسم در مورد این سریال
- زندگی ادامه داره . باز پسرم نمیره سر کار که برام قابل پیش بینی بود اما هر روز میره بیرون و اگه نره خودم بهش یادآوری میکنم که خونه نباید بمونه . غیر از اینکه از بیرون رفتن بدش میاد و دوست داره همیشه خونه باشه از گرما و آفتاب هم به شدت فراریه و میدونم این مساله داره اذیتش میکنه . خوشحال نیستم ولی اگه بخاطر پیشرفتش حاصر نیست از منطقه امن خودش بیاد بیرون باد بفهمه همه چی اونطور که آدم میخواد نیست .
- یه کم درس میخونم بعد میزنم تو سر خودم که نمیرسم و چه غلطی کردم این امتحان رو ثبت نام کردم بعد باز دوباره ول میکنم و بعد دلم هری میریزه پایین و باز شروع میکنم به خوندن . یه نوشته طنزی یه جا خوندم که درسا جلوم گذاشتم که بخونم اصلا نمیدونم چی بخونم ، نمیدونم چیو باید بفهمم ، نمیفهمم چیو نمیفهمم ... بابا سن من از این مسخره بازیها گذشته . الان این حس رو درک میکنم
- با لی لی و فرناز ویدئو کال داشتیم و صحبت شد یه مسافرت با هم بریم . بهشون گفتم من از نظر مرخصی خیلی در مضیقه هستم . لی لی گفت دو روز میتونی مرخصی بگیری ؟ گفتم آره گفت خب دو روز مرخصی بگیر و دو روز هم ویکند رو بگذار روش بریم فلوریدا . گفتم باشه . احتمال اینکه جور نشه زیاده برای همین بحث نکردم ولی الان اولویت اول من آوردن مامان ایناست و بعدش تموم کردن پروژه ها و بعد پاس کردن امتحان . امتحان اوایل نوامبره و اون بگذره بقیه اش کم کم انجام میشه ولی اون خیلی ترس انداخته توی دلم .
- خب برگردم سر درسم . الان تابستونه و اینجا پر فستیوال و تفریحه ولی نمیرم که مثلا درس بخونم ... که اونم .... بگذریم .
- بیحالی و ضعفم کم کم داره بهتر میشه . هنوز خیلی پر انرژی نیستم اما خوبم . بویایی و چشاییم بهتر شده اما فکر نکنم کامل برگشته باشه .
- پسرم چند روز رفت سر کار قبلیش . اونا کسی رو به طور ثابت نمیخوان ولی هروقت نیرو لازم دارن خبرش میکنن . دیگه فعلا از هیچی بهتره .
یه منطقه ای تو تورنتو هست به اسم Distilliary district . اینجا یه سری کارخونه آبجو سازی بوده . ساختمونهای نسبتا بزرگ و خیلی قدیمی . ساختمونها رو بازسازی کردن و تغییر کاربری دادن توش رو تبدیل کردن به فروشگاه و رستوران و الان یه قسمت توریستی هست . ویکند قبلی علی گفت که داره میاد سمت تورنتو . منم تو اینستاگرام دیدم توی این منطقه نمایش فیلم توی فضای آزاد هست . بهش گفتم بلیط بگیرم ؟ گفت بذار بعدا میگم . منم دیدم بلیط تموم میشه دوتا گرفتم و گفتم یا میتونه بیاد یا نمیتونه و آخرش هم نتونست بیاد . منم با پسرم رفتم . فیلمش بد نبود اما فوق العاده نبود اما تجربه خیلی جالبی بود . یه سری مبل بادی تو محوطه گذاشته بودن . به همه کسانی که بلیط خریده بودن هدفون بیسیم دادن و رفتیم زیر سقف آسمون فیلم دیدم . من دوست داشتم و بهم خوش گذشت گرچه پول بلیط و شام و پارکینگ برای من زیاد بود اما دیگه انگار بخوای تفریح کنی همینه .
- علی که دید شب نمیتونیم بریم فیلم صبحش گفت بیا بریم برانچ که وعده مورد علاقه منه . منم صبح وقت دندونپزشکی داشتم ولی میدونستم وقت زیادی نمیگیره و خیلی وقت بود میخواستم آزمایش خون بدم و دیگه صبح پا شدم رفتم آزمایشگاه و بعد رفتم دندونپزشکی و بعد رفتیم برانچ و خیلی حرف زدیم و خوب بود .
- مدت خیلی زیادیه که ورزش نکردیم . بیشتر بخاطر مریضی من بود بعدش هم دوستام رفتن ایران و بالاخره این هفته ورزش رو شروع کردیم و آی چسبید . البته دو سه روز بعد از ورزش پا درد داشتم و سخت راه میرفتم اما خوب بود .
- وسط هفته پیش هم به نظرم اومد مدت زیادیه ناخونام رو مانیکور نکردم و خیلی بد شده . راستش مانیکور و پدیکور برای من فقط برای مرتبی بعدش نیست . یه مقدار زیادی هم برای اینه که انگار به خودم میرسم و کسی داره ازم مراقبت میکنه با ماساژی که به دست و پا میدن و برای روحیه ام خوبه و رفتم و خیلی حس خوبی ازش گرفتم . مدتها هم بود میخواستم رنگ صدفی کنم ناخونام رو و همینکارو کردم و خیلی خوشگل شد .
- مرسی از همه دوستانی که لطف کردن و نظر دادن و راهنمایی کردن . فعلا کار میکنه و از اول سپتامبر هم کلاساش شروع میشه . ازش خواهش کردم درسش رو تموم کنه و لی نمیدونم ... فقط امیدوارم این کارو بکنه . ممنونم ازتون .
- هفته گذشته شنبه و یکشنبه حالم خیلی بد شد . تقریبا هیچ کاری نمیتونستم بکنم و فقط توی تختم افتاده بودم . تنها کاری که خیلی آروم آروم تونشتم انجام بدم این بود که توی تخت کامپیوترم رو بگذارم روی پام و پرونده مامان و بابا رو پیش ببرم و تونشتم تمومش کنم ... هوراااا . امیدوامر زودتر جواب بدن و بتونن بیان .
- توی همین دو روزی که حالم خیلی بد بود پسرم هم من رو به خدا رسوند از ناراحتی . یکشنبه من با حال بد افتاده بودم روی مبل و حتی نا نداشتم پاشم برم یه لیوان آب یا چایی برای خودم بیارم و اون خوابیده بود تا ..... دقیقا 12 ظهر که من رفتم تو اتاقش و گفتم بسه دیگه پاشو و برو خونه پدرت . من دارم از دستت دیوونه میشم . بلند شد و فهمید حال من بده گفت چشم چشم و شروع کرد وسایلش رو جمع کردن . گفتم من حالم بده کسی نیست یه لیوان آب دست من بده تو تا ظهر خوابیدی ؟ گفت ببخشید ( دخترم به شدت سر درسش بود ) گفتم مگه شرط نکرده بودم یا باید درس بخونی یا سر کار بری ؟ تو که الان هیچ کدوم این کارا رو نمیکنی پس برو اونجا و رفتم تو اتاقم . بعد چند دقیقه اومد تو اتاقم و گفت آخه مامان اونجا خانم بابا هست و من راحت نیستم از فردا صبح زود از خونه میرم بیرون و شب میام قول میدم . گفتم میری ها ! گفت قول میدم و بلافاصله رفت شروع کرد آشپزخونه رو جمع کردن و کارهای خونه رو کردن .
- این خط این نشون 4-5 روز از خونه میره بیرون و باز همون آش و همون کاسه است . انگار تنها کسی که میتونه آدم رو داغون کنه پاره تن خود آدمه .
- پسرم دو روز از خونه رفت بیرون تا شد چهارشنبه و قرار بود بیان داکتهای خونه رو تمیز کنن . اومدن و یه مشکلی بود نتونستن و بقیه روز موند خونه . پنجشنبه صبح هم به بهانه اینکه باید اون مشکل رو حل کنه !!! موند خونه و بعد از ظهر هم گفت باید برم مصاحبه . رفت و انگار برای یه رستورانه که قراره چند ماه دیگه افتتاح بشه این یعنی من باشم تا صبح دولتم بدمد .
- الان که پنجشنبه شب هست حال جسمیم خیلی بهتره و حال روحیم افتضاحه و عصر انقدر آشوب بودم که بدون هدف پاشدم رفتم بیرون .
همین