اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه خیلی سرم شلوغه . یه مقدار کارم کمتر شد رفتم سراغ درس تا دوباره کار زیاد بشه و دوماه دیگه امتحان رو که بدم از درس خلاص میشم .
ویزای مامان و بابا نیومده و حسابی کلافه ام .
بهترین اتفاق این مدت این بود که کالج پسرم شروع شده و داره کلاساش رو میره . از اونطرف هم قراره نصف هفته سر کار هم بره . همکلاسی هاش رو دیده و اونا کلی بهش گفتن که تو چقدر شانس آوردی که کار گیر آوردی و این خیلی خوب بوده و قدر کارش رو بهتر میدونه .
علی رو میبینم و دلم میخواد یه فرصت مناسب بشینم مفصل باهاش حرف بزنم ولی انقدر ذهن خودم شلوغه که نمیتونم .
- اتفاق خاصی نیفتاده . بالاخره برای رفرنسی که شده بودم بهم زنگ زدن و فرمش رو برام ای میل کردن . با زوم با رضا حرف زدم و موارد رو با هم چک کردیم که مورد خاصی هم نبود ولی خیلی خندیدیم . آخه وقتی که با هم همکار بودیم من مثلا خواهر رضا بودم و برای همسرش خط و نشون میکشیدم و مثلا خواهر شوهر بازی در میاوردم . اون روز هم تماس زوم داشتیم هی توی جوابها میگفتم حتما اشاره میکنم که نباید شوهرشو اذیت کنه و گرنه باید اخراج بشه و ادامه همون شوخی ها بود و خیلی خندیدیم .
- یادم رفت بگم که چند هفته پیش محمد بهم تکست داد . نکته اش این بود که هر بار تکست میداد من خیلی با روی باز جوابشو میدادم تا اینکه با هم دعوامون میشد اما این دفعه از دعوا شروع کردم . یعنی اول که تحویلش نگرفتم بعد گفتم تو میدونی من میتونستم شانس بزرگی برای تو باشم ؟ ( من آدم از خود راضی ای نیستم ولی اون یه آدم با زندگی بهم ریخته بود و من آدم جمع و جور کننده ای هستم و میتونستم براش خیلی مفید باشم ) گفت میدونم ولی من لیاقت تو رو نداشتم . گفتم پس برای چی تماس گرفتی ؟ گفت ببخشید اشتباه کردم . ولی من ول نکردم خیلی دلم پر بود گفتم هر وقت خواستی اومدی هر وقت خواستی رفتی این وسط چیزی که مهم نبود احساسات من بود و همینطور نوشتم تا اینکه نوشت اشتباه کردم تماس گرفتم ، غلط کردم ، ...ه خوردم و من جوابی ندادم . بعید میدونم دیگه تماس بگیره .
- کار به روال سابقه و درس هم میخونم اما یکهو پروژه هام شروع شدن و به بدبختی افتادم به کار کردن . اما اشکال نداره از اول گفته بودم که پروژه های شخصیم مهم هستن چون تعهد دادم براشون و درس رو میتونم بذارم کنار . علی که به نظر من یکی از پرکارترین آدمهایی هست که دیدم به من میگفت چطور میتونی بری سر کار بعد بیای خونه تو کلاس شرکت کنی و بعد هم بشینی باز پروژه خودت رو کار کنی ؟ اصلا نمیتونم تصورش رو کنم ! البته بازم به نظر من کار اون سخت تر میاد .
- در مورد علی یه اتفاق مهم افتاد . اول بگم که رابطه ام با علی خیلی متفاوت تر از هر چیزی هست که بشه اسمش رو یه رابطه گذاشت . وقتی هست خیلی خوبه ولی وقتی نیست اصصصصصلا نیست . نه تماس میگیره نه تکست میده و اوایل ناراحت میشدم و میگفت خب لابد دیگه نمیخواد تماس بگیره ولی بازم وقتی برمیگشت تورنتو و میگفت که اینجا هستم و قرار بذاریم باز مثل همیشه بود و کم کم فهمیدم این مدلشه . اظهار محبت نمیکنه . به من که هیچی من متوجه شدم به دخترش هم محبتش رو نشون نمیده و این یکی رو بهش میگفتم که باید اون بدونه که تو بدون قید و شرط و تحت هر شرایطی دوستش داری ولی بازم چیزی ازش در این مورد نمیشنیدم .
ویکند قبلی رفتیم بیرون و خیلی قدم زدیم و بعد هم شام رفتیم بیرون و زمان زیادتری از معمول رو با هم گذروندیم و وسطش گفت راستی من دارم با یه تراپیست صحبت میکنم !!! با تعجب نگاهش کردم گفتم برای چی ؟ گفت خب اشکال که نداره . گفتم نه ولی خیلی ها هستن که خیلی به تراپیست احتیاج دارن ( تو دلم گفتم مثل محمد ) ولی تو رو حس نمیکردم که احتیاج داشته باشی . گفت نه من نگران رابطه با دخترم بودم که رابطه خیلی خوبی نداریم و با یه تراپیست تو ایران حرف زدم ولی اون بعد یک ساعت حرف زدن با من گفت دخترت رو ول کن تو خودت مشکل داری و اصلا با احساسات خودت ارتباط برقرار نمیکنی !! من گفتم آفرین بهش . گفتم تو حس کرده بودی ؟ گفتم آره خب تو خیلی سرد هستی تو رابطه احساسی و منم برای اینکه خیلی بی تعادل نباشیم خودمو عقب کشیدم و درگیر نکردم و اونقدر سن و تجربه دارم که سعی هم نکردم تو رو عوض کنم ولی خب متوجه شده بودم و فکر کردم چون زندگی متاهلیت سرد بوده و همسرت اخلاق خشکی داشته اینطور شدی . گفت بیشترش به اون خاطر هست ولی خانواده خودمون هم خیلی احساسی نبوده . من دیگه بحث رو ادامه ندادم و فقط بهش گفتم خیلی خوشحالم کردی که این کارو کردی به نظرم خیلی کار خوب و مثبتیه .
مثلا سه روز تعطیلیه و من همش نشستم پای کامپیوتر و دارم کار میکنم
. برم سر کارم . خوش باشین
- توی یکی از شرکتهای قبلی یه آقای ایرانی همکارم بود . اسمش رو میگذارم رضا . چندین سال از من کوچیکتر بود و دانشگاهی که درس خونده چند رتبه از من پایینتر محسوب میشد . این آقا چند سال سابقه کار کانادایی بیشتر از من داشت ولی خیلی خیلی وارد تر از من به قوانین شهرداری و کدهای ساختمانی بود . من هر سوالی داشتم ازش میپرسیدم و یک بار نشد یه اخم بکنه و یا فکر کنم دوست نداره جواب بده . همیشه با روی باز و کامل و دلسوزانه جواب میداد و راهنمایی میکرد . خیلی ازش یاد گرفتم و خیلی مدیونش هستم ، تماسمون هم از اون موقع قطع نشده گاهی گداری تماس داریم . پارسال که امتحان رجیستری رو قبول شد گفت بریم بیرون با فلانی شام مهمون من. من قبول نکردم چون میدونستم وضع مالیش خیلی خوب نیست و گفتم درسش رو تو خوندی ، شام رو من بخورم ؟ ولی رفتیم بیرون و قهوه و شیرینی مهمونش بودیم .یکی دو هفته پیش زنگ زد و گفت یه لطفی میخوام در حقم بکنی . یه کم خواهشش غیر متدوال بود و خواسته بود رفرنس خانمش بشم در صورتی که من با خانمش کار نکردم . ولی حس کردم واقعا لازم داره و میتونه براش مهم باشه و گفتم اینکارو میکنم نگران نباش . تلفن رو قطع کردیم و نیم ساعت بعد پیغام داد در این مورد تا فردا فکرهات رو بکن و اگه راحت نیستی اصلا مساله ای نیست و این مساله در دوستی ما خدشه ای وارد نمیکنه اگه انجام ندی . بلافاصله بهش جواب دادم لازم نیست فکرهام رو بکنم . من خیلی مدیونتم و خوشحال میشم این کارو برات بکنم امیدوارم فقط خرابکاری نکنم .
- بعد یادم اومد که چند سال پیش موقع خونه خریدنم یه دوست چندین و چند ساله با من قطع رابطه کرد اونهم با دعوای بسیار شدیدی که به این دلایل شما به ما مدیونین ( که مدیون بودیم ولی باور کن با آوردن سوغاتی طلا و بارکشی از ایران در حد دوتا فرش بزرگ و ... سعی کرده بودیم جبران کنیم ) و میبایست پسر من رو به عنوان Real state agent خودت انتخاب میکردی . من هر کاری کردم دعوا رو مدیریت کنم ( که معمولا توی این کار خوب هستم ) نتونستم و رابطه ام رو باهاشون قطع کردم .
- کسانی که لطفهاشون رو به صورت یه لیست جلوتون ردیف میکنن تا ثابت کنن که بهشون مدیونین ، ..... چی میشه بهشون گفت ؟
- این هفته به سختی هفته قبل نبود اما خب بالاخره کارهای روتین وجود داشت .
- به خاطر لانگ ویکند قبلی این هفته کوتاه تر بود و 4 روزه بود . از این 4 روز دو روش رو کلاس داشتم و تا اومدم خونه و یه استراحت کردم نشستم سر کلاسم . دو روزش هم رفتم شعبه دورتر شرکتم که بعد کار با همکارم کد ساختمانی رو بخونیم و دیر برگشتم خونه . و به این ترتیب هر روزم گرفته بود و خیلی خسته شدم .
- مدتیه که اصلا نمیتونم برم ورزش یعنی فکر میکنم تا نوامبر که امتحان رو بدم نمیتونم برم . اما بعضی روزا کلاس که تموم میشه احساس میکنم مخم داغ کرده و احتیاج داره هوا بخوره برای همین بلافاصله میرم بیرون و 40 دقیقه راه میرم . این ویکند که خودمو وزن کردم و دیدم یک کیلو دیگه هم کم شدم حس کردم برای اون راه رفتن هاست . ولی خب شاید عوامل دیگه هم دخیل باشه .
- یک سال گذشت از روزی که اومدم این شرکت . محیط خیلی خوب و مدیر خیلی خیلی خوبی دارم و باید واقعا بخاطرش شاکر باشم . بعد از محیط سمی قبلی خیلی خوشحالم که اینجا هستم .
-تعطیلات تابستونی دخترمه اما اون هیچ وقت بیکار نمی مونه . برای شرکت تو یه گالری درخواست داده و طرح اولیه اش قبول شد . چقدر شبانه روز کار کرد تا طرح رو برسونه به نمایشگاه . طرح بسیار خلاقانه بود که تا جایی که بشه توصیفش میکنم : تم نمایشگاه خوراکی بود . این هم یه الگویی از یه فرش ایرانی برداشته (شبیه فرش خودمون تقریبا در آوردش ) ولی وقتی روش زوم میکنی به جای گلهای متداول فرش تمام المانهای داخلش خوراکی هایی هست که تو ایران خیلی متدواله . مثل پسته ، انار ، گردو ، هندونه و .... از همه جالبتر این که اسم اثرش رو هم گذاشته سفره . کارش که تموم شد و من دیدمش بهش گفتم ایده اش رو خیلییییییی دوست داشتم و هم بکر بود ( تا حالا به مشابهش جایی برنخوردم ) و هم بسیار دلنشین بود اما متاسفانه اجراش عالی نبود . بهش گفتم از نظر من ایده خیلی مهمتر از اجرا هست و اگه تو ایده های خوب داشته باشی همیشه میتونی بدی کسی برات اجرا کنه و تو به کارش نظارت کنی . مثل آرشیتکتهای معروف که اسکچ میزنن و طرح رو میدن ولی کلی سه تعدی کار و نقشه کس براشون طرحها رو ارائه میکنن . خیلی ازش راضی هستم و
- پسرم با علاقه زیادی میره سر کار و خسته و خوشحال برمیگرده . یه کارهایی هم تو خونه داشتم که با کمک همسایه مون انجام داد . اون روز بهش گفتم ترموستات خونه رو عوض میکنی ؟ گفت من 50 دلار میگیرم عوض میکنم . اخمم رفت تو هم و گفتم برای کارهای خونه بهت پول نمیدم تو خیلی از امکانات این خونه داری استفاده میکنی . گفت باشه عوض میکنم بدون پول .
50 دلار پولی نیست ولی اون خیلی زیاد از امکانات خونه استفاده کرده و من به عنوان یه مادر مجرد کم سرویس ندادم تو زندگی بهشون پس درست نمیدونم که برای کارهایی که تو خونه هست بهش پول بدم .
- خوش باشین
- هفته سختی رو گذروندم . خیلی سخت اما بد نبود و خوب تموم شد . سه شنبه از کار اومدم خونه بعد کلاسم شروع شد و نشستم پای کامپیوتر برای کلاس . ساعت 9 کلاس تموم شد و نیم ساعت استراحت کردم و نشستم پای پروژه ام اما هر کاری میکردم طرح در نمیومد و خیلی روحیه ام رو خراب کرده بود . کارفرما چند تا عکس فرستاده بود که ما اینا رو خیلی دوست داریم که خیلی خیلی بی ربط بود به کار و هر کاری کردم یه تیکه اش رو ببینم میشه چسبوند به کار دیدم نمیشه و اصلا ازش استفاده نکردم ولی هیچ جور دیگه هم کارم درنیومد و خیلی حالم گرفته بود . شب دیر خوابیدم و فردا صبح رفتم سر کار ولی سر درد و سر گیجه ولم نمیکرد و هی بدتر شد . بعد از ظهر که اومدم خونه یه مقدار خوابیدم و دوباره نشستم به کار کردن .یه مقدار که کار کردم دیدم داره طرح در میاد و در اومد و کامل شد . پیغام دادم به کارفرما که میخواهین طرح رو ببینین ؟ من فردا کلاس دارم ولی بقیه اش آزادم . گفت امشب میشه ؟ گفتم آره و ساعت 9 شب قرار جلسه آنلاین گذاشتیم . دیدم یه مقدار باید روی جزئیات کار بیشتر کار کنم تا طرح تمیز تر به نظر بیاد . اینکارو کردم و تو جلسه شروع کردم به توضیح دادن که شما برای من عکس فرستاده بودین ولی اون کاملا با شرایط شما فرق میکرد و من اصلا از اون ایده ها استفاده نکردم و بعد طرح رو نشون دادم و توضیح دادم . دل تو دلم نبود که اگه بگن خوشمون نیومده من دوباره باید از اول شروع کنم ولی دیدم لبخند اومد روی لبهاشون و بعد حرفهای من گفتن چقدر خوب شده و چقدر خوب کار کردی و من احساس کردم یه بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد و خستی از تنم در اومد . دیگه بعد توضیحات طرح رو به صورت پی دی اف براشون فرستادم که با دقت ببینن و اگه جاییش میخوان عوض بشه بگن و به قول معروف توپ افتاد توی زمین اونا .
- یکشنبه نهار هم مهمون دعوت کردم و با اینکه الان اصلا موقعیت مهمون داری نداشتم اما مدتی بود باید این دوتا خانواده رو دعوت میکرد و اینم یه باری بود روی دوشم . الان که دارم مینویسم اون رفتن و مهمونی خوبی بود و بهمون خوش گذشت . جمع و جور هم تقریبا انجام شده و الان نشستم سر پروژه ام تا کارهایی که احتیاج به نظر کارفرما نداره رو انجام بدم و بعد اومدم خدمت شما.
- این وسطا هی علی اومد و رفت . الان هم پیغام داده که احتمالا وسط هفته میاد که من هفته بسیار شلوغی در پیش دارم و قراری نمیتونیم بذاریم تا آخر هفته .
- حال پدرم خیلی مساعد نیست و نگرانش هستم . نمیفهمم چرا ویزاشون نمیاد که بیان اینجا .
- خوش باشین