یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

10 سپتامبر ۲۰۲۴

اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه خیلی سرم شلوغه . یه مقدار کارم کمتر شد رفتم سراغ درس تا دوباره کار زیاد بشه و دوماه دیگه امتحان رو که بدم از درس خلاص میشم .

ویزای مامان و بابا نیومده و حسابی کلافه ام .

بهترین اتفاق این مدت این بود که کالج پسرم شروع شده و داره کلاساش رو میره . از اونطرف هم قراره نصف هفته سر کار هم بره . همکلاسی هاش رو دیده و اونا کلی بهش گفتن که تو چقدر شانس آوردی که کار گیر آوردی و این خیلی خوب بوده و قدر کارش رو بهتر میدونه . 

علی رو میبینم و دلم میخواد یه فرصت مناسب بشینم مفصل باهاش حرف بزنم ولی انقدر ذهن خودم شلوغه که نمیتونم .


اول سپتامبر 2024

- اتفاق خاصی نیفتاده . بالاخره برای رفرنسی که شده بودم بهم زنگ زدن و فرمش رو برام ای میل کردن . با زوم با رضا حرف زدم و موارد رو با هم چک کردیم که مورد خاصی هم نبود ولی خیلی خندیدیم . آخه وقتی که با هم همکار بودیم من مثلا خواهر رضا بودم و برای همسرش خط و نشون میکشیدم و مثلا خواهر شوهر بازی در میاوردم . اون روز هم تماس زوم داشتیم هی توی جوابها میگفتم حتما اشاره میکنم که نباید شوهرشو اذیت کنه و گرنه باید اخراج بشه و ادامه همون شوخی ها بود و خیلی خندیدیم . 

- یادم رفت بگم که چند هفته پیش محمد بهم تکست داد . نکته اش این بود که هر بار تکست میداد من خیلی با روی باز جوابشو میدادم تا اینکه با هم دعوامون میشد اما این دفعه از دعوا شروع کردم . یعنی اول که تحویلش نگرفتم بعد گفتم تو میدونی من میتونستم شانس بزرگی برای تو باشم ؟ ( من آدم از خود راضی ای نیستم ولی اون یه آدم با زندگی بهم ریخته بود و من آدم جمع و جور کننده ای هستم و میتونستم براش خیلی مفید باشم ) گفت میدونم ولی من لیاقت تو رو نداشتم . گفتم پس برای چی تماس گرفتی ؟ گفت ببخشید اشتباه کردم . ولی من ول نکردم خیلی دلم پر بود گفتم هر وقت خواستی اومدی هر وقت خواستی رفتی این وسط چیزی که مهم نبود احساسات من بود و همینطور نوشتم تا اینکه نوشت اشتباه کردم تماس گرفتم ، غلط کردم ، ...ه خوردم و من جوابی ندادم . بعید میدونم دیگه تماس بگیره . 

- کار به روال سابقه و درس هم میخونم اما یکهو پروژه هام شروع شدن و به بدبختی افتادم به کار کردن . اما اشکال نداره از اول گفته بودم که پروژه های شخصیم مهم هستن چون تعهد دادم براشون و درس رو میتونم بذارم کنار . علی که به نظر من یکی از پرکارترین آدمهایی هست که دیدم به من میگفت چطور میتونی بری سر کار بعد بیای خونه تو کلاس شرکت کنی و بعد هم بشینی باز پروژه خودت رو کار کنی ؟ اصلا نمیتونم تصورش رو کنم ! البته بازم به نظر من کار اون سخت تر میاد . 

- در مورد علی یه اتفاق مهم افتاد . اول بگم که رابطه ام با علی خیلی متفاوت تر از هر چیزی هست که بشه اسمش رو یه رابطه گذاشت . وقتی هست خیلی خوبه ولی وقتی نیست اصصصصصلا نیست . نه تماس میگیره نه تکست میده و اوایل ناراحت میشدم و میگفت خب لابد دیگه نمیخواد تماس بگیره ولی بازم وقتی برمیگشت تورنتو و میگفت که اینجا هستم و قرار بذاریم باز مثل همیشه بود و کم کم فهمیدم این مدلشه . اظهار محبت نمیکنه . به من که هیچی من متوجه شدم به دخترش هم محبتش رو نشون نمیده و این یکی رو بهش میگفتم که باید اون بدونه که تو بدون قید و شرط و تحت هر شرایطی دوستش داری ولی بازم چیزی ازش در این مورد نمیشنیدم . 

ویکند قبلی رفتیم بیرون و خیلی قدم زدیم و بعد هم شام رفتیم بیرون و زمان زیادتری از معمول رو با هم گذروندیم و وسطش گفت راستی من دارم با یه تراپیست صحبت میکنم !!! با تعجب نگاهش کردم گفتم برای چی ؟ گفت خب اشکال که نداره . گفتم نه ولی خیلی ها هستن که خیلی به تراپیست احتیاج دارن ( تو دلم گفتم مثل محمد ) ولی تو رو حس نمیکردم که احتیاج داشته باشی . گفت نه من نگران رابطه با دخترم بودم که رابطه خیلی خوبی نداریم و با یه تراپیست تو ایران حرف زدم ولی اون بعد یک ساعت حرف زدن با من گفت دخترت رو ول کن تو خودت مشکل داری و اصلا با احساسات خودت ارتباط برقرار نمیکنی !! من گفتم آفرین بهش . گفتم تو حس کرده بودی ؟ گفتم آره خب تو خیلی سرد هستی تو رابطه احساسی و منم برای اینکه خیلی بی تعادل نباشیم خودمو عقب کشیدم و درگیر نکردم و اونقدر سن و تجربه دارم که سعی هم نکردم تو رو عوض کنم ولی خب متوجه شده بودم و فکر کردم چون زندگی متاهلیت سرد بوده و همسرت اخلاق خشکی داشته اینطور شدی . گفت بیشترش به اون خاطر هست ولی خانواده خودمون هم خیلی احساسی  نبوده . من دیگه بحث رو ادامه ندادم و فقط بهش گفتم خیلی خوشحالم کردی که این کارو کردی به نظرم خیلی کار خوب و مثبتیه . 

مثلا سه روز تعطیلیه و من همش نشستم پای کامپیوتر و دارم کار میکنم  . برم سر کارم . خوش باشین 

17 آگست 2024

- توی یکی از شرکتهای قبلی یه آقای ایرانی همکارم بود . اسمش رو میگذارم رضا . چندین سال از من کوچیکتر بود و دانشگاهی که درس خونده چند  رتبه از من پایینتر محسوب میشد . این آقا چند سال سابقه کار کانادایی بیشتر از من داشت ولی خیلی خیلی وارد تر از من به قوانین شهرداری و کدهای ساختمانی بود . من هر سوالی داشتم ازش میپرسیدم و یک بار نشد یه اخم بکنه و یا فکر کنم دوست نداره جواب بده . همیشه با روی باز و کامل و دلسوزانه جواب میداد و راهنمایی میکرد . خیلی ازش یاد گرفتم و خیلی مدیونش هستم ، تماسمون هم از اون موقع قطع نشده گاهی گداری تماس داریم . پارسال که امتحان رجیستری رو قبول شد گفت بریم بیرون با فلانی شام مهمون من. من قبول نکردم چون میدونستم وضع مالیش خیلی خوب نیست و گفتم درسش رو تو خوندی ، شام رو من بخورم ؟ ولی رفتیم بیرون و قهوه و شیرینی مهمونش بودیم .یکی دو هفته پیش زنگ زد و گفت یه لطفی میخوام در حقم بکنی . یه کم خواهشش غیر متدوال بود و خواسته بود رفرنس خانمش بشم در صورتی که من با خانمش کار نکردم . ولی حس کردم واقعا لازم داره و میتونه براش مهم باشه و گفتم اینکارو میکنم نگران نباش . تلفن رو قطع کردیم و نیم ساعت بعد پیغام داد در این مورد تا فردا فکرهات رو بکن و اگه راحت نیستی اصلا مساله ای نیست و این مساله در دوستی ما خدشه ای وارد نمیکنه اگه انجام ندی . بلافاصله بهش جواب دادم لازم نیست فکرهام رو بکنم . من خیلی مدیونتم و خوشحال میشم این کارو برات بکنم امیدوارم فقط خرابکاری نکنم . 

- بعد یادم اومد که چند سال پیش موقع خونه خریدنم یه دوست چندین و چند ساله با من قطع رابطه کرد اونهم با دعوای بسیار شدیدی که به این دلایل شما به ما مدیونین ( که مدیون بودیم ولی باور کن با آوردن سوغاتی طلا و بارکشی از ایران در حد دوتا فرش بزرگ و ... سعی کرده بودیم جبران کنیم ) و میبایست پسر من رو به عنوان Real state agent  خودت انتخاب میکردی . من هر کاری کردم دعوا رو مدیریت کنم ( که معمولا توی این کار خوب هستم ) نتونستم و رابطه ام رو باهاشون قطع کردم .

- کسانی که لطفهاشون رو به صورت یه لیست جلوتون ردیف میکنن تا ثابت کنن که بهشون مدیونین ، ..... چی میشه بهشون گفت ؟ 

11 آگست 2024

- این هفته به سختی هفته قبل نبود اما خب بالاخره کارهای روتین وجود داشت .

- به خاطر لانگ ویکند قبلی این هفته کوتاه تر بود و 4 روزه بود . از این 4 روز دو روش رو کلاس داشتم و تا اومدم خونه و یه استراحت کردم نشستم سر کلاسم . دو روزش هم رفتم شعبه دورتر شرکتم که بعد کار با همکارم کد ساختمانی رو بخونیم و دیر برگشتم خونه . و به این ترتیب هر روزم گرفته بود و خیلی خسته شدم . 

- مدتیه که اصلا نمیتونم برم ورزش یعنی فکر میکنم تا نوامبر که امتحان رو بدم نمیتونم برم . اما بعضی روزا کلاس که تموم میشه احساس میکنم مخم داغ کرده و احتیاج داره هوا بخوره برای همین بلافاصله میرم بیرون و 40 دقیقه راه میرم . این ویکند که خودمو وزن کردم و دیدم یک کیلو دیگه هم کم شدم حس کردم برای اون راه رفتن هاست . ولی خب شاید عوامل دیگه هم دخیل باشه . 

- یک سال گذشت از روزی که اومدم این شرکت . محیط خیلی خوب و مدیر خیلی خیلی خوبی دارم و باید واقعا بخاطرش شاکر باشم . بعد از محیط سمی قبلی خیلی خوشحالم که اینجا هستم . 

-تعطیلات تابستونی دخترمه اما اون هیچ وقت بیکار نمی مونه . برای شرکت تو یه گالری درخواست داده و طرح اولیه اش قبول شد . چقدر شبانه روز کار کرد تا طرح رو برسونه به نمایشگاه . طرح بسیار خلاقانه بود که تا جایی که بشه توصیفش میکنم : تم نمایشگاه خوراکی بود . این هم یه الگویی از یه فرش ایرانی برداشته (شبیه فرش خودمون تقریبا در آوردش ) ولی وقتی روش زوم میکنی به جای گلهای متداول فرش تمام المانهای داخلش خوراکی هایی هست که تو ایران خیلی متدواله . مثل پسته ، انار ،  گردو ، هندونه و .... از همه جالبتر این که اسم اثرش رو هم گذاشته سفره . کارش که تموم شد و من دیدمش بهش گفتم ایده اش رو خیلییییییی دوست داشتم و هم بکر بود ( تا حالا به مشابهش جایی برنخوردم ) و هم بسیار دلنشین بود اما متاسفانه اجراش عالی نبود . بهش گفتم از نظر من ایده خیلی مهمتر از اجرا هست و اگه تو ایده های خوب داشته باشی همیشه میتونی بدی کسی برات اجرا کنه و تو به کارش نظارت کنی . مثل آرشیتکتهای معروف که اسکچ میزنن و طرح رو میدن ولی کلی سه تعدی کار و نقشه کس براشون طرحها رو ارائه میکنن . خیلی ازش راضی هستم و

- پسرم با علاقه زیادی میره سر کار و خسته و خوشحال برمیگرده . یه کارهایی هم تو خونه داشتم که با کمک همسایه مون انجام داد . اون روز بهش گفتم ترموستات خونه رو عوض میکنی ؟ گفت من 50 دلار میگیرم عوض میکنم . اخمم رفت تو هم و گفتم برای کارهای خونه بهت پول نمیدم تو خیلی از امکانات این خونه داری استفاده میکنی . گفت باشه عوض میکنم بدون پول . 

50 دلار پولی نیست ولی اون خیلی زیاد از امکانات خونه استفاده کرده و من به عنوان یه مادر مجرد کم سرویس ندادم تو زندگی بهشون پس درست نمیدونم که برای کارهایی که تو خونه هست بهش پول بدم . 

- خوش باشین

4 آگست 2024

- هفته سختی رو گذروندم . خیلی سخت اما بد نبود و خوب تموم شد . سه شنبه از کار اومدم خونه بعد کلاسم شروع شد و نشستم پای کامپیوتر برای کلاس . ساعت 9 کلاس تموم شد و  نیم ساعت استراحت کردم و نشستم پای پروژه ام اما هر کاری میکردم طرح در نمیومد و خیلی روحیه ام رو خراب کرده بود . کارفرما چند تا عکس فرستاده بود که ما اینا رو خیلی دوست داریم که خیلی خیلی بی ربط بود به کار و هر کاری کردم یه تیکه اش رو ببینم میشه چسبوند به کار دیدم نمیشه و اصلا ازش استفاده نکردم ولی هیچ جور دیگه هم کارم درنیومد و خیلی حالم گرفته بود . شب دیر خوابیدم و فردا صبح رفتم سر کار ولی سر درد و سر گیجه ولم نمیکرد و هی بدتر شد . بعد از ظهر که اومدم خونه یه مقدار خوابیدم و دوباره نشستم به کار کردن .یه مقدار که کار کردم دیدم داره طرح در میاد و در اومد و کامل شد . پیغام دادم به کارفرما که میخواهین طرح رو ببینین ؟ من فردا کلاس دارم ولی بقیه اش آزادم . گفت امشب میشه ؟ گفتم آره و ساعت 9 شب قرار جلسه آنلاین گذاشتیم . دیدم یه مقدار باید روی جزئیات کار بیشتر کار کنم تا طرح تمیز تر به نظر بیاد . اینکارو کردم و تو جلسه شروع کردم به توضیح دادن که شما برای من عکس فرستاده بودین ولی اون کاملا با شرایط شما فرق میکرد و من اصلا از اون ایده ها استفاده نکردم و بعد طرح رو نشون دادم و توضیح دادم . دل تو دلم نبود که اگه بگن خوشمون نیومده من دوباره باید از اول شروع کنم ولی دیدم لبخند اومد روی لبهاشون و بعد حرفهای من گفتن چقدر خوب شده و چقدر خوب کار کردی و من احساس کردم یه بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد و خستی از تنم در اومد . دیگه بعد توضیحات طرح رو به صورت پی دی اف براشون فرستادم که با دقت ببینن و اگه جاییش میخوان عوض بشه بگن و به قول معروف توپ افتاد توی زمین اونا . 

- یکشنبه نهار هم مهمون دعوت کردم و با اینکه الان اصلا موقعیت مهمون داری نداشتم اما مدتی بود باید این دوتا خانواده رو دعوت میکرد و اینم یه باری بود روی دوشم . الان که دارم مینویسم اون رفتن و مهمونی خوبی بود و بهمون خوش گذشت . جمع و جور هم تقریبا انجام شده و الان نشستم سر پروژه ام تا کارهایی که احتیاج به نظر کارفرما نداره رو انجام بدم و بعد اومدم خدمت شما.

- این وسطا هی علی اومد و رفت . الان هم پیغام داده که احتمالا وسط هفته میاد که من هفته بسیار شلوغی در پیش دارم و قراری نمیتونیم بذاریم تا آخر هفته . 

- حال پدرم خیلی مساعد نیست و نگرانش هستم . نمیفهمم چرا ویزاشون نمیاد که بیان اینجا . 

- خوش باشین