- خواهرم که دانشجوی پزشکی بود من کنکوری شدم و علایم پرولاپس دریچه میترال قلبم یعنی نفس تنگی و طپش قلب زد بالا . خواهرم میگفت بعضی اعضا هستن که اصلا نباید حسشون کنی مثل قلب ولی من اون مواقع دائم حسش میکردم. یک شب از شدت ضربانش بیدار شدم انقدر بدجور میزد . سالهاست که دیگه به اون صورت نیست ولی هر چند وقت یکبار همونطور میزنه و هیچوقت راه حلی برای این قضیه پیدا نکردم . باید صبر کنم تا خوب بشه . شونه های محکمی نداشتم که بهش تکیه کنم و آرومم کنه . داروی خاصی هم این قضیه نداره باید تحمل کرد ...
- کار امروزم کمتر بود دیروز زیادی هول زدم ولی در عوض امروز آرومتر کار کردم .
- به قول آقای خیابانی امروز فرداست . اون روزی که زیاد نشستم پشت کامپیوترم کار دستم داد و یه پشت درد شدیدگرفتم . دلیلش هم شاید صندلیم باشه . وقتی میز تحریر میخریدم با خودم گفتم من که کار زیادی ندارم و یکی از صندلی های عذا خوری رو گذاشتم پشتش و روزی که زیاد کار داشتم انگار اذیتم کرد . امروز رفتم و یه صندلی نسبتا خوب خریدم اما پشتم خیلی درد میکنه .
- یه خانمی از آشناها توی اینستاگرامش پیغام گذاشته بود که بیاین از comfort zone خودمون در بیایم و هر هفته یه چالش بگذاریم و ...
هر چی فکر کردم یادم نیومد کِی من نزدیک comfort zone بودم چه برسه که توش باشم که بخوام بیام بیرون ! نه اینکه بخوام گله کنم ولی دائم یه چالش دارم . نه مثل پروژه جدید که توی کار خودم باشه . مثلا سه بار عوض کردن کشور توی زندگیم ، بعد از حدود 20 سال کار نیروگاهی کردن الان ییهو پریدم تو کار مسکونی و داستانهای متفاوت .
- توی ماشین همیشه رادیو گوش میدم یه فرکانس هست که آهنگهای سلیقه منو پخش میکنه و وسطش هم حرف میزنن و تبلیغ هم داره . این روزها بدون توقف آهنگ کریسمس پخش میکنه . اول سعی کردم تحمل کنم بعد دیدم نه از تحمل من بیشتره برای همین شروع کردم آهنگهای تو گوشیم رو گوش کنم . چند تا آهنگ بر و بکس و ساسی مانکن اومد عجیب با کلاس ... خلاصه با بچه ها زدیم و رقصیدیم تا خونه کلی از مبتذل بودن لذت بردیم .
- این نوشته ها رو تیکه تیکه وسط کارهام مینویسم و تیکه پاره است . سر فرصت یه کم از کارم میگم .
- دارم مثل اسب روی یه پروژه کار میکنم ولی خیلی جالبه و کلی چیز دارم ازش یاد میگیرم .
- ولی واقعا خسته ام ، بعد از ظهر نرفتم مدرسه دنبال بچه ها که بشینم کار کنم و با خودم گفتم وقتی اومدن ازشون میخوام که یه کم آشپزخونه رو جمع کنن و ...
نشون به اون نشون که زنگ زدن که دیدیم حالا که نمیای دنبالمون ما رفتیم مال قهوه بخوریم و ... شونصد ساعت بعد اومدن . به دخترم گفتم بگرد یه دسته کاغذ چرکنویس داشتم رو پیدا کن لازمش دارم . گفت نمیتونم خسته ام !! کارد میزدی به من خونم در نمیومد .
- طبق معمول پسرم درد منو فهمید و یه مقدار گشت دنبالشون ولی پیدا نکرد بعد گفت چی میخوای ؟ گفتم بهم میوه بده خسته و گرسنه ام برام میوه قاچ کرد آورد و بعد هم شام گرم کرد برام آورد . خلاصه پسر پسر قند عسل .
- من 3 ماه پیش گوشیم رو ریست فکتوری کردم و یادم نمیاد توش آهنگ ریخته باشم . امروز اتفاقی دیدم کلی آهنگام توشه ..... الان فهمیدم موسیقی رو من روی کارت حافظه میریزم که حافظه گوشی رو نگیره ، خنگم ها ! خلاصه بعد مدتها گوش دادن به آهنگهای CRANBERRIES و گروه چار تار روحم رو تازه کرد . راستش من اینجا موقع رانندگی رادیو گوش میدم و این روزها انقدر آهنگ کریسمس میگذارن که حال تهوع بهم دست میده . نمیدونم تا 40 روز دیگه چطور باید دووم بیارم با این آهنگهاشون .
- بدون اغراق فکر کنم از ساعت 1 تا حالا که چند دقیقه به 9 شبه بدون وقفه دارم کار میکنم . احتمالا باید شب رو هم دیر بخوابم . 
- نمیدونم چرا از اصطلاح دعا میکنم برات ، دعام پشت سرته و ... حالم به هم میخوره .
- هیچوقت حس اینکه چیزی با دعا درست شده به من دست نداده . در نزدیکترین حالت ممکنه به گرفتن چیزی بودم و نذر کردم ... و یکهو از دستم پرید . به شدت به شدت بی اعتقادم ، اصلا اینطور نبودم اما چیزهایی پیش اومد که ... خیلی مفصله نمیشه گفت ولی دیدم بهتره به یه چیز واهی هیچوقت دل نبندم .
- اینو از وبلاگ قبلیم برداشتم . یک سال از رسیدنمون به کانادا میگذشت که اینطوری شد :
وقتی قضیه ایران رفتنمون جور شد خودمون هم باورمون نمیشد . حدا رو شکر خوب جور شد . یک بار داشتم با مادر همسر حرف میزدم و گفتم که خودمون اصلا فکر ایران اومدن نبودیم وقتی اومدیم تورنتو و فکر نمیکردیم به این زودی برگردیم . خدا رو شکر که جور شد . اون هم گفت آره دختر برادرم خانم الف داشته میگفته باریکلا به این زن و شوهر. با دوتا بچه رفتند و خودشونو جا انداختن و حالا انقدر کارشون روی رواله ( الیته میدونین که مرغ همسایه غازه ) که دارن میان ایران هم سر بزنن . مادر همسر هم به این خانم الف گفته خب معلومه ...- من هم رفتم توی فکر که الان میگه ببین اینا چقدر زحمت کشیدند و چقدر خودشونو هلاک کردن و ... - که ادامه داد بعله خب معلومه اینطوری میشه وقتی من انقدر براشون دعا میکنم تازه حالا ببین مامان عروسم چقدر براشون دعا میکنه .
عجب خری بودیم انقدر جون کندیم . خب مینشستیم سر جامون و میگفتیم اونا برامون دعا کنن دیگه .
- سریال میبینم هر موقع بتونم . فعلا دارم فصل 5 گریز آناتومی رو تموم میکنم .
- یه قسمت یه دکتر به طور اتفاقی با یه خانم تو بیمارستان روبرو میشه . از واکنششون معلومه همدیگه رو میشناسن . بعد دختره بهش میگه ما نامزد بودیم حق من نبود وقتی میخوای با من بهم بزنی یه کم مفصل تر از دو خط ای میل باشه ؟
- این قسمت یکهو حالم رو بد کرد . یاد یه نفر افتادم . همون یه نفر بهش میگم و اسم مستعاری براش نمیگذارم . بدون اینکه کوچکترین توجهی بهش داشته باشم و به قول معروف بهش نخ بدم اومد جلو . برای من جذابیتی نداشت و وقتی فهمید از یه در دیگه وارد شد از درد دل و اینکه چه مشکلاتی داشته و داره . خب منم به عنوان یه دوست به حرفاش گوش میکردم بعد کم کم جهت حرفاش عوض شده بود اما بازم علاقه ای از سمت من نمیدید تا اینکه نقطه ضعف منو فهمید و از اون در وارد شد . دو سال روی مخ من کار کرد تا منم بهش علاقمند شدم ، اونم خیلی زیاد . توجه خیلی زیادی بهم نشون میداد ، کارهای کوچیک غیر منتظره برام انجام میداد که من سورپریز بشم و ... خیلی بهش وابسته شده بودم اما با اولین مشکلی که براش پیش اومد رفت و پیداش نشد . بهش پیغام دادم که خوبی ؟ پیغام داد خوبم ولی "خداحافظ برای همیشه " من خیلی اذیت شدم . واقعا ناراحت بودم . الان که بعد مدتهای زیاد به اون قضیه نگاه میکنم میبینم من اصلا نمیخواستمش و اصلا مناسب هم نبودیم ولی دو سال دوندگی برای جلب توجه من این حق رو به من نمیدادکه با چیزی بیشتر از "خداحافظ برای همیشه " تموم بشه ؟
- دنیای عجیبیه
- سالها پیش سریال امیر کبیر رو از تلویزیون ایران میدیم . یه قسمتش رو خوب یادمه . ناصرالدین شاه (1898 - 1831 ) از خواب بیدار شده بود و رفته تو باغ خیلی خوش و خرم در حال نقاشی کشیدن بود . امیر کبیر رسید بهش و گفت شما پادشاهین کار شما نقاشی کشیدن نیست . اگر کاری ندارین تاریخ بخونین . اطلاعات سیاسیتون رو ببرین بالا و ...
- دارم سریال ویکتوریا (1901-1819 ) رو میبینم . وقتی سرچ کردم دیدم هم عصر با ناصرالدین شاه هست . یه دختری که تو 18 سالگی به سلطنت رسیده . زمانی که یه دختر به اون سن دست چپ و راستشو نمیشناسه . سعی میکنه مشاورهای خوب داشته باشه . چند روز بعد زایمانش میره پشت میز کارش و تا شب دیر وقت اونجا می مونه و نامه ها و حکم ها رو بررسی میکنه ...
- میدونم هر دو فیلمه ولی احتمال اینکه قسمتی از واقعیت توش باشه زیاده . همه حرمسرای ناصرالدین شاه رو میدونن . پیشرفتهاای انگلیس در زمان ملکه ویکتوریا رو هم میدونن . ملکه ویکتوریا 9 تا بچه بدنیا آورد . اصلا قابل تصور نیست حتی با اینکه میدونیم کلی خدمتکار و پرستار داشته .
- از اونطرف توی ماشین و و قت رانندگی دارم کتاب ما چگونه ما شدیم رو گوش میکنم . دلایل اینکه چرا ما پیشرفت نکردیم و چرا غرب پیشرفت کرد . موارد زیاده ولی وقتی همزمان سریال ویکتوریا رو هم میبینی و میفهمی هم عصر کدوم پادشاه ایران بوده حالم بدتر از بدتر میشه .
- دوستان چرا بلاگ اسکای نمیگذاره برای پستهای قدیمی کامنت گذاشت . فکر کنم از 6 ماه قبل به اینطرف فقط میشه کامنت گذاشت .
- در ضمن وبلاگ من به همین اسم ولی تو پرشین بلاگ بود که بعد قاطی پاتی شدن پرشین اومدم اینجا ، فقط محض استحضار 