بازم دارم با گوشیم مینویسم ... چه سخته .
اون داروی لاغری که خوردم خودش خوب بود و اشتهام رو خیلی کم کرد ولی عوارض جانبیش اذیتم کرده بود و مجبور شدم قطعش کنم . از رو هم نرفتم و باز دنبال یه راه دیگه بودم . الان اپلیکیشن کالری شماری نصب کردم و روزاولش خیلی سخت بود اما دارم عادت میکنم بهش و به نظر خوب میاد . مهمترین نکته اش اینه که تا میخواد دستم بره به هله هوله خوری از ترس اینکه باید کالریش رو وارد اپلیکیشن کنم دستم رو عقب میکشم . منم وعده های غذاییم بزرگ نیست ولی امان از هله هوله ...
نمیدونم گفتم که دارم سریال In treatment رو میبینم . فصل آخرش رو شروع کردم و دارم میبینم و خیلی خوبه .
دو هفته است که ماشین رو خریدم ولی هنوز نگرفتمش و کلافه ام مخصوصا که پسرم واقعا ماشین رو لازم داره . امروز و فردا رو از خونه کار میکنم تا اون بتونه ماشینو ببره ولی دو روز آخر هفته ماشین رو میخوام . فعلا داریم با هم میسازیم . ولی برای ماشینی که گفتن موجود هست خیلی طول کشیده .
بالاخره مطمئن شد از کدوم بیمه میخوام بگیرم ولی متوجه شدم این شرکت بیمه به اعضای انجمن صنفی ما یه کم تخفیف میده . دنبال اون هستم چون با یه بروکر که تماس گرفتم اون گفت شعبه ما این کارو نمیکنه . حالا ببینم چکار میکنم .
تمام ویکند شکر گذاری به معاشرت گذشت و خیلی خوب بود و خوش گذشت .
دخترم قدم شمار گوشیش رو بهم نشون داد از ۱۰ هزار تا ۱۸ هزار قدم در روز راه میره برای کارش !! خب تو یه فروشگاه بزرگه که کار ارسال بسته انجام میدن و برگشتی های آمازون رو میگیرن و خیلی کارهای دیگه که همش باید راه بره براش .
خوب باشین
- چرا مدتی ننوشتم ؟ نمیدونم . کار خاصی هم نمیکنم . نمیدونم .
- اینکه نمیتونم برم شعبه نزدیک شرکت خیلی بده و واقعا رفتن به داون تاون خیلی وقت میبره و خسته ام میکنه . سعی میکنم دو روز برم داون تاون و یک روز هم برم اون شعبه ای که دوره و دو روز هم از خونه کار کنم . تازه به خاطر کمر درد از کیفهایی که چرخ دارم خریدم . اصطلاحا بهشون میگن خلبانی و خیلی راحته و دیگه نباید بار سنگین بندازم روی دوشم ولی بازم خسته میشم .
- هفته پیش چهارشنبه با علی رفتیم و قرارداد ماشین جدید رو نوشتیم و به فروشنده گفتم حالا این رنگی که میخوام رو دارین ؟ گفت آره موجوده دو سه هفته ای بهتون میدیم ! میگه خوبه موجوده که دو سه هفته طول میکشه !
با پسرم داریم ماشین رو مشترک استفاده میکنیم و سعی میکنم هر موقع احتیاج داره ماشین دستش باشه .فقط بابد ببینم انتقالش به اسم اون چطور میشه .
- ویکند قبلی نویی بلانش بود که شبی هست که توی مناطقی از شهر کارهای هنری میگذارن و از شب تا صبح ملت تو خیابونن و اونا رو میبینن . با علی رفتیم و کارها خیلی بد بود به نظرم و من هیچی ازشون نمیفهمیدم . فکر کردم من نمیفهمم .دخترم جدا با دوستاش رفته بود و وقتی برگشت ازش پرسیدم چطور بود؟ گفت به نظرم خیلی بد بود !
- یه خوبی اون روزایی که خونه هستم اینه که بعضی روزهاش علی میاد و نهار رو با هم میخوریم و بعد دوباره هر کدوم میریم سر کارمون .
- توی شرکت برای متولدین آگست و سپتامبر تولد گرفتن همراه پات لاک و خیلی خوب بود . من کشک و بادمجون برده بودم و همکارها خیلی دوست داشتن یا حداقل گفتن که دوست دارن
.
- به شدت درگیر گرفتن قیمت برای بیمه ماشین هستم و انگار هر راهی رو میرم میرسم به شرکتی که قبلا ازش بیمه میگرفتم .با خود شرکتش مشکلی ندارم ولی بروکر بیمه اش که یه خانم ایرانیه خیلی اخلاق نداره و خوشم نمیاد ازش . حالا نمیدونم چکار کنم .
- دوست پسر دخترم خونه گرفته و مستقل شده و من اصلا در بچه هام اینو نمیبینم که بخوان مستقل بشن . خیلی کلافه میشم از دستشون و بودنشون توی خونه ولی نمیخوام ناشکری کنم . اون شبهایی که میان و با هم شام میخوریم و سر به سر هم میذاریم و میخندیم خیلی خوبه .
- رئیس پسرم بهش گفته این ون جدید رو که گرفتیم بعد اینکه تو لایسنست رو گرفتی مال تو میشه (یعنی اون برای سر کار رفتن استفاده کنه نه اینکه مال اون بشه ) یه اسم براش انتخاب کن . من به پسرم پیشنهاد دادم اسم اسب رستم رو بذار روش "رخش " و در جا عاشق اسمش شد ! حالا نمیدونم بذاره اینو یا نه .
خوش باشین
- الان متوجه شدم خیلی وقته آپدیت نکردم . سرم شلوغ بود مثل همیشه که نه یه کم بیشتر از همیشه ولی خوشبختانه خوب بود . امروز اولین باره که یه ویکند یه کم حس اینو دارم که دارم استراحت میکنم و عذاب وجدان کاری رو هم ندارم !
- اون کورسی که برای شرکت باید پاس میکردم شامل دو قسمت بود . تصورم این بود که قسمت اول رو باید آنلاین بگذرونیم و بعد بریم رجیستر کنیم برای قسمت دوم . اولی رو پاس کردم و بعد رفتم دومی رو رجیستر کنم که دیدم قبلا رجیستر کرده بودم و زمانش گذشته ! دیگه زنگ زدم بهشون و قبول کردن یه کلاس دیگه بهم بدن و دیگه این جدیده رو توی تقویم شرکتم یادداشت کردم که دیگه یادم نره . یه آموزشی کوچیک هم شرکت داشت که اونم امروز صبح پاس کردم که از شر ریمایندرهاش خلاص بشم .
- هفته پیش ویکند تولدم بود و خیلی تولد خوبی بود از روز قبلش و خود روزش و روز بعدش که رفتم شرکت همه بهم تبریک گفتن و کادو و گل گرفتم و خیلی خیلی خوب بود . علی ده روز قبلش برای یه مونیتور گرفته بود چون حرفش رو زده بودم که حالا که باید از خونه کار کنم مونیتور میخوام و گفت ترسیدم خودت بری بخری برای همین زودتر گرفتم . شب قبل تولدم از خیلی پیش بلیط باله داشتیم رفتیم شام بیرون که رستورانش خیلی خیلی خوب بود و غذاش خیلی خوشمزه بود (رستورانش ایتالیایی بود ) بعد رفتیم باله و بعد برگشتیم واونوقت گلی که از قبل گرفته بود رو بهم داد . کلا خیلی خوش گذشت اون شب . فرداش هم با دوتا دوستام رفتیم برانچ و عصر هم دوست پسر دخترم اومد بهم تبریک بگه و یه دوست دیگه ام اومد که کیک بریدیم و تولد بازی کردیم و عالی بود . کلا اون ویکند به سختی به کارهای روزمره ام رسیدم .
- توی هفته یه روزهایی رفتم شرکت داون تاون . هرررررر روزی هم که رفتم یه چیزی رو جا گذاشته بودم ! یه روز شارژر لپ تاپ رو جا گذاشتم ، یه روز کارت دسترسی به شرکت رو ، یه روز هم کابل شارژ گوشیم رو ! یه بار هم رفتم شرکت اصلی عینکم رو جا گذاشتم اصن یه وضی .
- پسرم درررررست مثل پدرش در دقیقه 90 یادش اومد که حالا که هفته بعد کالجش شروع میشه ماشین لازم داره !!! فکرکنم حداقل 4-5 ماه هست که میدونه کالجش شروع میشه و راهش بده و باید ماشین بگیره و در هفته قبل شروع کالج اومد و گفت مامان من ماشین لازم دارم . گفتم خب باشه چی میخوای بخری ؟ گفت مزدا 3 . گفتم مگه تو نگفتی که میخوای تراک بخری ؟(مثل وانتهای ایران ولی دوکابینه و خیلی بزرگتر ) گفت نه پولم نمیرسه یه سدان میخرم . گفتم بذار برات تحقیق کنم . یه کم اینور اونور کردم و دیدم ماشین من الان خیلی ارزون شده و من نسبتا کم باهاش رانندگی کردم و تصادف هم نداشتم . شاید به نسبت قیمت بهترین آپشن هست . بهش گفتم اگه سدان میخوای بخری این خیلی ارزونه و من قصد عوض کردنش رو نداشتم ولی میتونم برم چیز دیگه ای بگیرم و تو این بردار . گفت باشه و من افتادم به سرچ کردن برای ماشین . دیروز صبح هم با پسرم رفتیم دوتا ماشین فروشی
و شرایطش رو پرسیدیم و یک جا هم تست درایو کردیم که خیلی خوب بود ولی طرف یه کم بی ادبی کرد و من فروشنده ماشین که هیچ ، اگه دکترم هم بی ادبی کنه دیگه سراغش نمیرم و اومدیم بیرون . حالا توی همون نمایندگی یه نفر دیگه رو بهم معرفی کردن که برم و احتمالا میرم و قرارداد رو مینویسم . علی هم گفته که تنظیم کنم که اونم باهام بیاد . این خیلی خوبه چون اون توی کارش سر و کارش همش با قراردادها هست خیلی تیز بینه در این مورد و اگه از اون موردهای قراردادی ترکمانچای توش باشه متوجه میشه . حالا ببینیم چی میشه .
- سال 2018 که اومدم کانادا روز پنجشنبه رسیدم . دوشنبه اش که بعد تعطیلات بود رفتم امتحان آیین نامه دادم (گواهینامه قبلیم باطل شده بود ) هفته بعدش سه شنبه امتحان شهر و بزرگراه رو یک دفعه دادم و قبول شدم . با ماشین معلم رانندگی رفته بودم و وقتی قبول شدم اون رفت و من موندم تا کارهای اداریش انجام شدو گواهینامه موقت رو بهم دادن تا اصلش رو پست کنن . بعد از همونجا با اتوبوس یک راست رفتم یه منطقه ای که نمایندگی چند تا ماشین کنار هم رو داره . رفتم توی دوتاشون و یکی پروموشن خوبی داشت . اومدم بیرون و نمیدونم چند روز بعد رفتم و قراردادش رو امضاکردم و ماشین رو گرفتم . نه تحقیق خاصی کردم نه وقت داشتم براش فقط میخواستم زودتر بگیرم . ماشین بدی هم از آب در نیومد البته منم رانندگی صاف و صوفی میکنم و دو سال هم که کوید بود و جایی نرفتیم و کیلومتر ماشین واقعا کمه . این دفعه مثلا خواستم یه ذره ماشن بهتر باشه . به دوستم گفتم 30 ساله دارم کار میکنم از کف هرم مازلو بالاتر نیومدم ! حس خوبی نیست .
- اینجا که دیگه حسابی داره پاییز میشه دیروز رفتم برگهای زرد روی چمنها رو جمع کردم بعد چمنها رو زدم و بعد باز محوطه رو تمیز کردم . فکر نکنم دیگه فضای سبز کاری داشته باشه قبل بهار. خیس عرق برگشتم خونه خیلی کار سنگینیه رسیدگی به فضای سبز . خوبه حیاط خونه ما یه وجبه !
- دخترم اولین کارش رو بعد فارغ التحصیلی گرفت . نمیشه گفت مرتبط هست به رشته اش تقریبا جزو کارهای جنرال حساب میشه ولی تو فروشگاه نوشت ابزار Staples کار گرفته که کار پرینت و چاپ عکس هم میکنن ، قسمت گرافیک هم دارن که شاید بعدا بتونه بره اونجا ، قسمت پست هم دارن . من خیلی تشویقش کردم و گفتم مهم اینه که شروع کنی .
- چقدر نوشتم !!! خوش باشین
- در ادامه داستانهایی که گفتم یکی دیگه هم یادم اومد : من و دخترم ایران بودیم و پسرم اومده بود تورنتو و خیلی دلتنگش بودم . اونم اصلا تماس نمیگرفت و منم که زنگ میزدم حرف نمیزد و کلافه شده بودم از دستش . یه بار گفتم چرا زنگ نمیزنی و اونم بد اخلاقی کرد و مثلا دعوامون شد . بعد من لج کردم زنگ نزدم و اونم که عین خیالش نبود . من یه روز رفتم شرکت و خیلی ناراحت بودم مدیرم اومد یه چیزی گفت و من بی اعصابی کردم و بد جواب دادم . اون رفت . بعد نیم ساعت اومد کنارم و آروم گفت تو چته ؟ اونجا بود که بغصم ترکید و شروع کردم به گریه که یه هفته یا ده روزه از پسرم خبر ندارم و باهم دعوامون شده و اونم دلداریم داد و رفت . بعدها که فکر کردم دیدم چه جالب بود که هیچ عکس العمل بدی نشون نداد به رفتار بدی که من داشتم و مطمئن بود که یه مشکلی دارم . رفت و بعد یه مدت اومد و با لحن بسیار دوستانه ای پرسید که مشکلم چیه .
- هفته گذشته پر کار بود و ویکند هم به مرتب کاری گذشت . چون ویکند قبلش بازسازی حموم رو داشتیم (یادم رفت گزارش بدم ؟ )دیگه خیلی نرسیده بودیم به اینکه کامل همه جا رو مرتب کنیم و فقط یه مقدار تمیز کاری کردیم . این هفته کمد هوله ها و شوینده ها رو ریختیم بیرون و یه چیزهایی رو دور انداختیم و یه چیزهایی به کابینت جدید حموم منتقل کردیم و خیلی خوب شد . یکشنبه هم دختر دوستم اومد پهلمون و شب هم موند .
- بازسازی حموم یه کار خیلی خیلی لازمی بود که واقعا پولش رو نداشتم ولی به لطف یکی از دوستام که این پیمانکار رو پیدا کرد خیلی از قیمتی که فکر میکردم ارزونتر تموم شد و حموم کاملا نو شد . وان و توالت بد نبود ولی دستشویی که کابینتی هم بود خیلیییی بد بود و کف هم همینطور و خیلی الان خوب شده . در ضمن وان هم یه در شیشه ای داشت که خیلی بد شده بود و درزهاش سیاه شده بود که از شر اونم خلاص شدیم .
- این دفتر داون تاون که میرم یه کم پیاده روی داره که در اصل خیلی خوبه ولی یه مشکل برام پیش اومده و اونم اینه که باید لپ تاپ رو ببرم و اونجا بهمون گفتن شارژر لپ تاپ رو هم بیارین (شعبه های دیگه روی هم میزی شارژر هست ) و کوله پشتیم خیلی سنگین میشه برای بردن و اذیت میشم . به شدت در مقابل خریدن جنس جدید مقاومت میکنم تا وقتی خیلی دلم بخواد یا خیلی مجبور باشم ولی انگار مجبورم برم یه کیف چرخ دار بخرم که دیگه لپ تاپ رو با اون ببرم .
- تمام فرم ها و پرداختهای رجیستر شدن رو انجام دادم و فرستادم که یه ایمیل گرفتم که یه چیزی به اسم Self Assessment رو انجام ندادی ! حالا اصلا نمیدونم چیه و انگار این یه چیز جدیده . یه کم گیج و گول زدم تا یه چیزهایی ازش فهمیدم و بالاخره اون رو هم ویکند تموم کردم و فرستادم تا ببینم این دفعه چی میشه . حالا البته باید مدیرهای اون پروژه ها هم تایید کنن .
- اگه بگم پشتم از بارکشی لپ تاپ درد میکنه باورتون میشه ؟ دیگه سن که رسید به پنجاه و اینا :)
- مرسی که نظراتتون در مورد چشم و انرژی های منفی گفتین . آدم دلش نمیخواد یه چیزی رو باور کنه ولی انگار نمیشه . داستان هم این نیست که مثلا قراره ارتقا شغلی بگیرم و بعد کنسل میشه نه مثلا هفته قبلش داشتم با این دوستم حرف میزدم که چه خوبه که این شعبه شرکت نزدیک خونه هست که من برم و هفته بعدش یکهو این خبر بهم رسید که یه عده از ما نمیتونیم بریم و این دفعه دوم بود که این اتفاق میفتاد .
دوتا داستان میخوام براتون تعریف کنیم . ربطی به موضوع بالا نداره . هر دوتاش برای خودم اتفاق افتاده :
1- سالها پیش تو تورنتو یه شرکت بزرگی استخدام شدم و روز اول کارم که رفتم تو آشپزخونه غذا بخورم متوجه شدم تو شرکت دوتا آقای ایرانی هم کار میکنن . اسم یکیشون مهدی بود . فرداش که رفتم شرکت رفته بودم یه پرینت بردارم که سر راهم مهدی رو دیدم که حواسش به کامپیوترش بود و داشت کار میکرد برای همین خیلی آروم رفتم نزدیک و با صدای آروم گفتم سلام . مهدی در حالی که انگار ترقه زیر پاش ترکیده باشه از جا پرید و با وحشت برگشت نگاهم کرد و بعد یکی دوثانیه که آرم شد عذرخواهی کرد و جواب سلامم رو داد . عکس العملش وحشتناک بود در ازای یه سلام خیلی آروم . منم هر وقت میرفتم دم کیوبیک اون اول یه تقه به در و دیوار میزدم (مثل در زدن ) تا برمیگشت و بعد سلام میکردم . چند ماه بعد که یه کم ارتباطات بیشتر شد مهدی بهم گفت یادته اون روز من چطور از جا پریدم ؟ من در وسط پروسه طلاقم بودم اون موقع . تا قبل تو هم خانم ایرانی تو شرکت نبود . اون روز که صدای یه خانم رو شنیدم که سلام کرد فکر کردم همسر سابقم اومده شرکت و میخواد جار و جنجال به پا کنه و وحشت کردم .
2 - یه روز صبح تو تهران از خواب پا شدم و دیدم داره برف نسبتا شدیدی میاد . پیاده تا ایستگاه متروی نزدیک خونمون رفتم تا شانس تاکسی گرفتنم بیشتر بشه ولی خب مردم بیشتری هم اونجا بودن و رقابت زیادی برای گرفتن تاکسی بود . یه تاکسی ایستاد و پنجره اش هم بخار گرفته بود و توش معلوم نبود . من در عقب رو باز کردم و به روش هول خودم که در اون روز هول تر هم بودم اومدم بشینم که تقریبا نشستم روی پای یه خانم جوون
. نگو قبل اینکه اون فرصت پیدا کنه وبره کنار من فرت نشستم روی پاش . داد زد چیکار میکنی ؟ من کشیدم عقب و گفتم ببخشید . اون خودشو کشید کنار و من نشستم و باز گفتم ببخشید خانم متوجه نشدم واقعا معذرت میخوام . باز دیدم خانمه برگشته با نگاه خیلی عصبانی منو نگاه میکنه . برگشتم و با لحنی که نشون بده منم ناراحتم گفت خانم خیلی اذیت شدین ؟ یکهو خانمه یه تکونی به سرش داد انگار از یه خوابی یا حالتی بخواد بیدار بشه و گفت نه خانم شما ببخشید من حال و روزم خیلی بده . گفتم نه خب اشتباه من بود معذرت میخوام و اونم گفت نه مهم نیست .
نکته مشترک این دوتا داستان اینه که همکارمون ، دوستمون ، کسی که چند دقیقه باهاش تو تاکسی هستیم ... یه داستانی ، یه فکری ، یه حالی داره که هیچی ازش نمیدونیم . یه کم سعی کنیم پس ذهنمون اینو بگذاریم که این رفتار غیر منطقی رو همیشه نداره و الان حال بدی داره و بگذریم . شاید بعدا بهمون بگه که چرا اون عکس العمل بد رو داشته و شاید نگه . این احتمال رو فقط بدیم که یه مشکلی خودش داره که عکس العمل خیلی شدیدی نشون داده و اگه برامون قابل تحمله ازش آروم گذر کنیم .
خوش باشین