| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
- چند روز بدی رو گذروندم . اتفاق خاصی نیفتاده اما اوضاعی داشتم بسیار بد . الان دیدم اصلا یادم رفته بود وبلاگ دارم . نوشتن یکی از روشهایی هست که تسکینم میده و اصلا هم نمیدونم چرا . نویسنده خوبی نبودم هیچوقت . بدترین نمره های مدرسه ام مال عربی شیمی و انشا بود . اما نوشتن رو دوست دارم همینطوری که اینجا مینویسم به روش هویجوری
. توی این چند روز با چند نفر حرف زدم . یکیش یه دوست دوره دبستانم هست که متاسفانه توی این شهر نیست . یکیش همکلاسی دانشگاهمه که ایرانه و باهاش چت کردم و خودش یه وضع بدی داشت که حالم گرفته تر شد .
- هی بالا میشم و هی پایین بالا و پایین . بالا هم دلیل خاصی نداره فقط فکر میکنم از ته استخر بیام بالا میام و یه نفسی میکشم و یه لبخند به همه تحویل میدم و باز میرم زیر آب .
- یه عارضه قلبی مادرزاد دارم . چیز مهمی نیست ولی باعث میشه وقتی مضطرب هستم یا ناراحت اذیت بشم الان یه درد و سنگینی سمت چپ سینه ام حس میکنم . دردی که خیلی وقته سراغم میاد .
- حس میکنم اضطراب یه تیکه از وجودم شده . شاید اگه فردا نباشه مضطرب بشم که چیو فراموش کردم که مضطرب نیستم ؟
- امروز یکی از دوستان طالع بینی چینی رو فرستاده بود که امسال سال خوکه و ال و بل و اونایی که تو بهار و پاییز سال خوک بدنیا میان در رفاه و آسودگی زندگی میکنن . بهش گفتم غلط کرده من تابستون سال خوک بدنیا اومدم تا حالا هم رنگ آسایش رو ندیدم . گفت ناشکری نکن . چیزی جواب ندادم .
- مثل اینکه زیاد غر زدم ولی غر نبود . فقط دارم مینویسم ...
- قبلا گفته بودم که آدم به دور شدم ولی این موضوع دیگه داره آدم به دورترم میکنه .
هر کجا با ایرانیها جمع باشیم صحبت میکشه به سیاست ُ خب این چیزیه که تو ایران هم هست . اما ایرانیهای خارج از کشور با غلو کردن مشکلات ایران انگار میخوان ثابت کنن که چقدر خوشبختن و از چه جهنمی در رفتن . بازم اگه یه بار گفته بشه اشکال نداره نظر شخصیشونه ولی یکهو میبینی ساعتها و ساعتها دارن در این مورد صحبت میکنن و البته غلو های زیادی هم توی این قضیه هست . مثلا یه خانمی داشت میگفت به نظر من باید رضا پهلوی بیاد سر کار !!!! و اون موقع دلار میشه ۷ تا تک تومنی
. آخه تو که خانم تحصیلکرده و خارج نشینی نمیدونی که قیمت دلار در سال ۵۶ هم به زور پایین نگه داشته شده بود و باعث بیماری هلندی شده ؟ الان دلار ۷ تا تک تومن ؟!!!! آخه شما چی فکر میکنین ؟
بدترین قسمت قضیه اینه که انگار هر چی هم سنشون بالاتر میره بدتر میشن و حالا جوونتر از خودمو باز میتونم یه کاری کنم اما وقتی تو یه جمعی باشم که همه حدود ۶۰ سالشون باشه واقعا دیوانه میشم .
- یه مثلی یه بار شنیدم نمیدونم از چه زبونی ترجمه شده بود . میگفت یه بار گفتی باور کردم ُ دوبار گفتی شک کردم قسم خوردی دیگه مطمن شدم دروغ میگی .
اگه شماها اینقدر خوشحالین از ایران نبودنتون لازم نیست ثابتش کنین . بشینین حالشو ببرین
- اصلا حوصله نوشتن ندارم . یعنی چند روز خیلی گرفتاربودم و بعدش هم بی حوصله .
- پورتفولیوم رو برای یه خانم معمار فرستادم خیلی مودبانه بهم گفت یه مقدار روی گرافیکش کار کن . خب راستش میدونستم پورتفولیوم خوب نیست ولی نمیدونم چرا بیخیالی طی کرده بودم و این اشتباه بزرگی بود . سه چهار روز با پسرم نشستیم پشتش و بکوب کار کردیم روش (اون نرم افزارش رو وارد تر و سریع تر از من بود ) خلاصه نفسمون رو گرفت ولی تموم شد . بعد از تموم شدن دوباره فرستادمش برای همون خانم و کلی تشویقم کرد که چه خوب شده و غیره .
- توی این هفته بچه ها دو روز امتحان داشتن و بعدش دیگه تعطیل بودن و بدین ترتیب ما از سرمای طاقت فرسا جان سالم بدر بردیم .
- دیگه از بیکاری جونم به لبم رسیده نمیدونم کی میخواد درست بشه کارم . امیدوارم این پورتفلیوی جدید راهگشا باشه
- مدتی که ننوشتم خیلی حالم گرفته بود . یه مصاحبه کاری رفتم و جواب رد بهم دادن و خیلی خیلی حالم گرفته شد چون شرکت خیلی خوبی بود . یکی دیگه قبلش رفته بودم و از این شرکتهای دوزاری بود و اصلا پیگیری نکردم . دوتا پروژه بهم ارجاع شده که فعلا اونی که کوچیکتره و زود تموم میشه رو شروع کردم و امیدوارم دومی رو شروع نکنم یعنی قبلش کارثابت برام پیدا بشه .
- حالا اگه ایران بود دودستی میچسبیدم به پروژه ها ولی اینجا خیلی مزخرفه یعنی تا حقوق ثابت نداشته باشی اصن برات ارزش قایل نیستن حتی اگه ملیونی تو حسابت داشته باشی . نه وام مسکن نه وامهای دیگه بهت تعلق نمیگیره .
- خلاصه اصن یه وضی هستم ها . باز خوبه دو روزه درگیر این پروژه شدم یه کم کمتر وقت میکنم به نگرانیهام فکر کنم .
- از پارسال هی به پسرم میگم برو سر کار . تابستون اول با بهانه اینکه باید کلاس ESL برم سر کار نرفت . تعطیلات کریسمس گفتم برو سر کار ( چون اون موقع مردم خیلی خرید میکنن شغل موقت زیاد پیدا میشه ) باز نرفت . این تابستون گفتم برو انقدر نرفت تا تموم شد بعد هم بهونه کرد که اسباب کشی داشتیم . خب این فوقش یه هفته بود نه دوماه . دوباره این یکی کریسمس بهش گفتم گفت باشه ولی نرفت . منم نمیتونم خیلی بهش بگم که از کوره در میره . ولی دیگه بهش گفتم امتحانات امروز تموم شد فرداش میری سر کار . فکر میکنم جدی گفتم ولی حالا معلوم نیست این کارو بکنه یا نه ..
چرا وقتی اینقدر کار دارم بازم کلی وقت تلف میکنم ؟