خب یه چیزی رو اشتباه نوشتم که تماسمون قطع شد . اما نه به این نتیجه رسیدیم که رابطه مون به جایی نمیرسه ولی تماسمون قطع نشد و هر چند وقت یکبار یه سیخ بهم میزدیم (مثل فیس بوک که poke داره ) یه حال و احوالی یه سوالی چیزی . الان که دارم تکستهای اون موقع رو ریویو میکنم همدیگه رو هم میدیدم ولی به روش جاست فرند و شام میخوردیم و فیلم میدیدم و حرف میزدیم ولی حرفی از اینکه این رابطه قراره به سمتی بره دیگه نبود اما یه چیزی رو خوب میتونستم بفهمم و اینکه overthinking داره و سر یه حرف ساده ممکنه شر به پا بشه . مثلا بهش گفتم این اینستاگرام منه برو عکسهام رو ببین . گفت چرا ببینم ؟ گفتم خب میتونی از روی عکسهام ببینی چه تفریحاتی داشتم ، با روحیه ام بیشتر آشنا بشی و ... گفت اگه لازمه چیز خاصی رو بفهمم چرا مستقیم به خودم نمیگی ؟ چرا معما درست میکنی ؟ خدایا بیا منو بخور . حالا شما میگین که چه حوصله ای داشتی خب ول میکردی بره ولی اونطرف قضیه رو هم باید گفت . به شدت هم زبون بودیم یعنی نمیدونم چطور توضیح بدم یه حرفی رو اون شروع میکرد بزنه من تمومش میکردم . یه جوکی رو من میومدم به تمثیل بگم اون خنده اش میرفت هوا و انگار سالها بود هم رو میشناختیم و کلی با هم خاطره داریم . بارها با من شوخی های طعنه آمیز میکرد و من که میخندیدم میگفت فهمیدی منظورم رو ؟ گفتم خب آره مگه این نبود منظورت ؟ میگفت تو چقدر باهوشی مردم معمولا شوخی های منو متوجه نمیشن ولی من هیچوقت این مشکل رو نداشتم .
با هم خرید هفتگی میرفتیم و حتی اونجا هم در حال جوک گفتن و خندیدن بودیم و خوش میگذشت . کلی فیلم دیدیم ولی با اینکه رستورانها باز شده بود جز یک بار با هم رستوران نرفتیم.
اینا همه در حالی بود که وضع رابطه ما رو هوا بود و منتظر یه فرصت بود که بگه دیدی من گفتم به درد هم نمیخوریم ؟ مثلا من همیشه میرفتم خونه اش . یک بار گفتم خب تو بیا خونه ما ( خب من با دوتا بچه هام زندگی میکنم ولی اونا بزرگن و درک میکنن بعد هم میخواستیم مثل بقیه مهمونهای من بشینیم کنار هم چایی بخوریم دیگه ! ) این حرف به شدت بهم ریختش گفت Are you f*king kiding me ؟ گفتم خب چه اشکلی داره ؟ گفت جلسه خواستگاریه ؟!!!!! یعنی دهنم تا ته باز موند از این حرفش . گفتم بیخیال ول کن من یه چیزی گفتم . نیم ساعت بعد پیغام داد من که گفتم به دردت نمیخورم و تو کسی رو میخوای که ال و بل و جیمبل .... خلاصه کنم که اگه سریال فرندز و راس و ریچل رو دیدین ما یه سور زدیم به اونا از شل کن و سفت کن .
خب میبینم که از همیشه خواننده ها مشتاق تر بودن 
بله اون روز خوب پیش رفت و فردا یا پس فرداش تعطیل بود دعوتم کرد صبحونه رو توی خونه اش با هم بخوریم و ازم پرسید ترجیح میدی درست کنم و بیای یا اینکه بیای با هم درست کنیم . گفتم میام با هم درست میکنیم . رفتم و املت درست کردیم و خوردیم و در حین صبحونه گفت شهر رشت رو خیلی دوست داره بخاطر زنده بودنش و من گفتم فیلم در دنیای تو ساعت چند است رو دیدی ؟ گفت نه گفتم تو رشت اتفاق میفته و یه فیلم ملیح و رمانتیکی هست گفت ببین یوتیوب داره ؟ داشت و بعد صبحونه نشستیم به فیلم دیدن و حرف زدن و عالی پیش رفت . من واقعا حال خوبی داشتم در تمام مدتی که با هم بودیم اونم ٬اولین نفری که دیده بودم خیلی خوب پیش رفته بود . چند روز بعدش قرار شد باز برم پهلوش و گفتم من غذا درست میکنم میارم و از صبحش یا دیروزش یکهو ورق برگشت . گفت حالم خوب نیست سرم درد میکنه و نهایتا کنسلش کرد . بعد شروع کرد دیر جواب دادن به تکست و اینا که من یادمه بهش تکست دادم که ما یکی دو هفته است هم رو میشناسیم و اگه نمیخوای ادامه بدی حتی لازم نیست به من توضیحی در موردش بدی فقط موضعت رو مشخص کن و اونم شروع کرد که تو موقعیتت خیلی خوبه و من برای تو کم هستم و غیره که خیلی به نظر من بی ربط بود . راستی مشخصاتش رو نگفتم . ۳ سال از من بزرگتر بود که خودم این اختلاف سنی رو دوست دارم تحصیلاتش مثل من فوق لیسانس مهندسی بود . خیلی آدم با هوشی بود و ازدواجش هم باز مثل من حدود ۲۰ سال طول کشیده بود و اونم چند سال بود جدا شده بود . یک پسر تقریبا همسن پسر من داشت و خلاصه اینکه من بهش سر هستم رو درک نمیکردم . ولی به طور خلاصه قضیه یه ترکیبی بود از افسردگی درمان نشده ( افسردگی من تحت درمانه ) کمبود اعتماد به نفس (به نظر میومد تو زندگی قبلی خیلی اعتماد به نفسش سرکوب شده بود ) و ترس از تعهد و بالاخره تماسمون قطع شد .
- خب دفعه پیش گفتم از دیتینگ بنویسم که اون دفعه نشد ولی الان دلم میخواد از یک نفر که خیلی برام خاص بوده بنویسم . از اولش رو هم بنویسم شایدم از قبلترش .
من و همسر قبلیم سالها طلاق عاطفی داشتیم . دعوایی نبود و بچه ها شاهد چیزی نبودن ولی پسرم که کلا حواسش جمع تره متوجه سردی بین ما شده بود . سردی روز به روز بیشتر شد تا وقتی که پسرم و همسرم اومدن کانادا موندن و سال بعدش من و دخترم اومدیم . توی این یک سال یه مشکلی که همیشه داشتیم و اونم مساله کار کردن همسر بود به شدت تشدید شد و من دیگه برای ادامه راه هیچ دلیلی نمیدیدم و وقتی رسیدم کانادا خونه جدا گرفتم و ماشین و وسیله گرفتم و با بچه ها جدا شدیم . یه مدت بعدش هم مسایل رو رسمی کردیم .اما من اصلا تو فکر این که با کسی آشنا بشم نبودم . انقدر مشکلات مالی و کاری و جابجایی و غیره داشتم که فکرم به اینجا نمیرسید. از طرفی بچه ها هم رسیدگی زیادی لازم داشتن و دست تنها خیلی برام سخت بود اما اصلا از پدرشون کمکی درخواست نمیکردم .
تا اینکه یک شب با پسرم جر و بحثم شد . خیلی با درس خوندنش من رو اذیت کرده تا حالا و اونم داستان خودشو داره . خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم بیا اینم از بچه های که 24/7 در خدمتشون هستم و برای خودم هیچی وقت نمیگذارم . از لجم رفتم یک اپلیکیشن دیتینگ نصب کردم و شروع به دیدن عکسها کردم .
اپلیکیشن بامبل اینطوریه که فقط خانمها میتونن پیشقدم بشن و آقایون نمیتونن . یعنی خانوم لایک میکنه و آقا میبنیه و اگه آقا هم لایک کرد قسمت مسیج باز میشه و میشه به هم پیغام بدن و چت صوتی یا تصویری هم بکنن . شب ۳۰ دسامبر ۲۰۲۰ بود و اوج کورونا و بگیر وببند برای قرنطینه . نمیدونم چند نفر رو لایک کردم که یکیشون به من پیغام داد . اسمشو میگذارم آقای میم (محمد ) یه کم چت کردیم گفت بریم تو واتس اپ ؟ گفتم بریم . اصلا نمیدونستم چکار درسته و چکار درست نیست . سالها بود از دیت کردن دور بودم و حالا تو کشور دیگه ای هم بودم که دوران جوونیم رو اونجا نگذرونده بودم . باز یه کم چت کردیم گفت زنگ بزنم ؟ گفتم نه نمیخوام بچه هام بفهمن و یه کم بعدش گفت خب هم روببنیم و فردا بیا خونه من یه چایی بخوریم . من واقعا نمیدونستم درستش چیه و ترسیدم که بگم نمیام خیلی از آداب معاشرت دور باشه . هیچ جا هم باز نبود بشه رفت دو دقیقه نشست و من فقط گفتم میتونیم بریم تو درایو ترو هم چایی بگیریم تو ماشین بخوریم که گفت نه چه کاریه اینجا راحت تریم و من چیزی نگفتم . باید بگم که لحن خیلی محترمانه اش اعتماد منو جلب کرده بود .
خلاصه آدرس رو دادم به دوستم و گفت از این ساعت تا اون ساعت اونجا هستم اگه از من خبری نشد آدرس رو داشته باش
فرداش رفتم یه گلدون ارکیده خریدم و رفتم خونه اش که توی یه برج بود و اونم سریع اومد پایین و برام پارکینگ ویزیتور گرفت و رفتیم بالا . اول رفتم دستشویی که دستم رو بشورم ( رسم زمان کورونا ) که از آراستگی و تمیزی دستشوییش و روشن بودن شمع و مجسمه های قشنگی که اونجا بود تعجب کردم و تو دلم گفتم دستشوییش که من آراسته تره . بعد نشستم و دیدم تو خونه شمع روشنه و چایی روی یه وارمر گذاشته تا دم بکشه و من روی مبلش که سه نفره بود نشستم و اون رفت روی یکی از صندلی های غذا خوری نشست و بیشترین فاصله رو از من گرفت البته آپارتمانهای اینجا کوچیکن و فاصله اونقدر زیاد نبود که غیر عادی باشه . یکی دوساعت نشستیم و بدون وقفه حرف زدیم و من کشش عجیبی بهش حس کردم . بعد پا شدم که بیام بیرون گفت اگه شام می مونی پیتزا تو فریزر دارم میگذارم تو فر که گفتم نه باید برم و از تو ماشین زنگ زدم به دوستم و گفتم سالمم نگران نباش
. وقتی رسیدم خونه دیدم نکست داده و خیلی محترمانه هم از اومدنم تشکر کرده و هم گفته خیلی از هم صحبتیت لذت بردم و منم از دعوتش تشکر کردم .
بقیه اش باشه برای بعد مرسی
- ترم دخترم تموم شد و حالا به گشت و گذار میگذرونه و یه سفر هم میخواد بره و بعدش بر میگرده خونه .
ملافه های تختش رو شستم و با کمک پسرم عوض کردیم . شامپوی اون رو خریدم و بقیه چیزها که می مونه برای نزدیک اومدنش .
- با پرستار بابا که حرف زده بودم قول داد برگرده بعد برنگشت . منم بهش زنگ میزدم و بر نمیداشت و من مستاصل شده بودم . بالاخره با خواهرم تماس گرفتم (قراردادش به نام خواهرم بود ) گفت من نگذاشتم برگرده !! چرا ؟ چون ایشون میخواد پدر و مادر من رو توی سن بالای ۸۰ سال تربیت کنه !!! منم کاری از دستم بر نمیومد تا اینکه بالاخره گفتم که برگشت . نمیدونم چقدر موند و باز رفت حالا بهش گفتن بره یا اینکه خودش رفت نمیدونم . منم دیگه بهش زنگ نزدم وقتی دیدم جواب منو نمیده. گشتم یه کمکی خانم پیدا کردم که احتمالا هفته دیگه بره اگه مامان و بابا خوششون اومد هفته ای دو روز بره کمک . از اون طرف مامان و بابا رو خواستم که برن پاسپورتشون رو تمدید کنن که ویزا بگیرن و بیان اینجا . البته بیشتر امیدوارم دیگه اسمشون امسال برای اقامت در بیاد که بتونن کامل بیان اینجا و خیالم راحت باشه .
- به روش ترانه جان خواستم از دیتینگ بنویسم اما انگار سخته از وسطش نوشتن و باید از اولش نوشت . مخصوصا که برای من که نفر اولی که دیدم هنوز برام خاصه و دلم براش تنگ میشه و کسی مثل اون به دلم ننشسته .
فقط اینو بگم که با توجه به اینکه در تورنتو ایرانی زیاد هست تقریبا همه کسانی که مچ شدم ایرانی بودن و تک و توک غیر ایرانی . پریشب با یه آقایی که اصلیتش پرتغالی بود چت میکردم . به نظر بد نبود تا اینکه جواب یکی از چتهای منو نداد . من گفتم خب یه کاری پیش اومده گرچه خودم این کارو نمیکنم و حتما عذر خواهی میکنم اگه بخوام وسط چت برم . بعد از ۲۴ ساعت دیدم باز نیومد یه عذر خواهی کنه و من اونجا unmatch کردم . اگه کسی تو ۲۴ ساعت نمیتونه بیاد بگه ببخشید بدون خداحافظی رفتم آخه دلیلش مثلا این بود ، به درد من نمیخوره .
- بهترین قسمت این روزها ورزش هست که با دوتا دوست ورزش میکنیم . خانمه همکارمه و آقاهه همسرشه . نه تنها آقا ، مربی خیلی خوبی هست و همه ورزش برای من مجانی از آب در میاد ( بارها خواستم باهاشون حساب کنم ولی قبول نکردن ) بلکه بودن کنار این زوج که رابطه قشنگی دارن هم بهم انرژی میده .
خوش باشین
- روزمره میاد و میره
- دخترم در حال کارهای آخر ترم هست و به زحمت وقت گیر میاره یه تماسی میگیره . با توجه به اختلاف ساعتمون هم کار سخت تر میشه . دلخوشم به اینکه کمتر از یک ماه مونده به برگشتنش .
- تو این مدت یکبار بابا با پرستارش حرفش شد و اون قهر کرد رفت و من انقدر حرص و جوش خوردم تا اون برگشت .
- با توجه به اینکه ورزش میرم انتظار داشتم وزن کم کنم که اینطور نشده و مدت کمیه فستینگ رو دارم انجام میدم ببینم فایده ای داره البته ۱۲ ساعته است و همین هم به زور میتونم طاقت بیارم
مثلا الان حدود ۴ صبحه و من از حدود ۲ بیدارم و خیلی گرسنه ام شده رفتم یه دمنوش درست کردم و دارم میخورم . توی زمان فستینگ نوشیدنی های بدون کالری مجازه
- باید پورتفولیوم رو آپدیت کنم .
شاد باشین