- اوضاع روی روال معموله دخترم میره دانشگاه و میاد و چون کار پاره وقت هم گرفته شبها خیلی دیر میاد ولی خوشبختانه همیشه وقتی دیر میاد یا پدرش یا برادرش میرن دنبالش و از آخرینایستگاه مترو میارنش خونه به ندرت هم من میرم دنبالش .
- شرایط خرج کردنم توی این سه ماه یه کم راحت تر شده . از اون طرف درخواست کردم که ۷ درصد از حقوقم رو بگذارن تو صندوق بازنشستگی که در این حالت ۶ درصد هم شرکت خودش میگذاره روش و این خوبه اما هنوز نتونستم بدهیم رو بپردازم و این اذیتم میکنه . دوباره باید کمربند رو سفت کنم و خرج کردنم رو کم کنم که بتونم بدهیم رو بدم . بدهیم هم بابت عوض کردن سقف خونه بود و بی مبالاتی خودم نبود .
- برعکس دخترم ، پسرم هفته ای یک روز میره کالج و وقتی برمیگرده تا ساعت ۷ شب میخوابه و بقیه روزها هم خونه است و سر کار همنمیره . چیزی بهش نمیگم ولی اعصابم از دستش خورده که چقدر داره وقت و انرژیش رو هدر میده .دوستام میگن ناشکری نکن حداقل یکی از بچه هات داره خوب پیش میره .
- حمید خیلی باحاله . دو روز بعد اینکه منو آنفالو کرد و از صفحه خودش هم ریمو کرد بهم زنگ زد . منم با دهن باز گوشی رو جواب دادم و گفتم چیزی شده ؟ گفت نه خواسم حالت رو بپرسم . گفتم پس اون آنفالو و ریمو چی بود ؟ گفت آخه تو خیلی هول شدی گفتی من دوست پسر دارم !!! گفتم اشتباه نکن من گفتم هر دو هم مجرد باشیم با هم شانسی نداریم و یه کم حرف زدیم و تلفن رو قطع کردیم . بعد بهش تکست دادم که درکت نمیکنم . گفت من برای این دوستی میجنگم . گفتم ما شانسمون رو با هم از دست دادیم این تلاشها بیخوده و تو همذهنت رو آزاد کن . گفت مرسی . بعد چند روز دیدم تو اینستا فالو رکوئست داده که دیگه من به روی خودم نیاوردم . نگین بلاکش کنم اصلا ارتباطمون جوری نیست که بتونم اینکارو کنم حداقل فعلا .
-در مورد علی با بچه ها حرف زدم و گفتم ما دوتا الان آمادگیش رو نداریم که شما باهاش آشنا بشین بنابراین تا وقتی آشنا نشدین هفته ای یکبار یه فرصتی بهم بدین که بتونم دعوتش کنم . دخترم با شیطونی گفت مامان ما رو میخوای دک کنی ؟ گفتم وقتی قرار نیست شما همدیگه رو ببینین خب نمیتونه وقتی شما هستین بیاد . چکار کنیم ؟ گفت نه شوخی کردم و قرار شد یکشنبه شب نباشن که بیاد پیشم .
- دفعه قبل که علی پیشم بود با هم فیلم میدیدیم و خانمه یه هایلایت مسی روی موهای قهوه ای داشت . من بهش گفتم رنگ موهای خانمه رو میبینی ؟ یکی بهم توصیه کرده این رنگی کنم . نظرت چیه ؟ گفت قشنگه اینکارو کن اگر هم خوب نشد میتونی روش رنگ کنی اتفاقی نمیفته . منم شیر شدم و وقت آرایشگاه گرفتم بعد کار . چشمتون روز بد نبینه همون روز Freezing rain اومد ( برای کسانی که نمیدونن : زمین و سطوح خیلی سرد هستن و بارون میاد و به محض رسیدن به زمین یخ میزنه) و ترافیک افتضاح شد منم یه جلسه داشتم که طول کشید و دیر از شرکت اومدم بیرون و دیر هم رسیدم به آرایشگاه . اونم موهام رو هم کامل رنگ کرد گفت خودت هی رنگ کردی و چند رنگ شده و بد شده و بعد هم هایلایت و ... هیچی من ساعت ۱۰ شب آش و لاش رسیدم خونه ولی هم به نظر خودم هم دوستام خیلی خوب شد و حالا یه سورپریز برای شبی که قراره علی بیاد پیشم دارم .
همین
- عجب روزایی گذشت .... خیلی گرفتار بودم ولی خوشبختانه همه چیز خوب پیش میره
- اول از کارم بگم که با مدیرم صحبت کردم و قرار شد دو روز درهفته برم اون شعبه شرکت که نزدیکمون هست کار کنم . مکاتبات و کارهای دیگه ازم زمان برد و اونجا هم اینطوری هست که برای رفتن باید میز رزرو کنی و برای هفته دیگه دو روز رو رزرو کردم تا ببینم چی میشه ولی ۲ ساعت رانندگی در روز با ۲۰ دقیقه خیلی فرق داره و از این بابت خوشحالم
- هالووین تو شرکت برگزار شد و چند تا کاستوم ها رو برنده اعلام کردن و جالب بود شبش هم با دوستم رفتیم خیابون چرچ که مرکز هالووین هست و همه با کاستوم میان برای قدم زدن و خیلی خوب بود و عجیب بود که هوا هم عالی بود .
- وزنم فکر نکنم فرقی کرده باشه اما تحت کنترله و راضی هستم از اینکه به سمت کم شدن بره .
- حمید الان ایرانه و طبق معمول که همیشه در تماسه بهم گفت که افتادگی پلکش رو عمل کرده منم شوخی کردم باهاش که حالا کلی کشته مرده ات میشن اونم خیلی عرفانی گفت اقبال من تنهاییه . گفتم دوزار بلد بودی با خانمها رفتار کنی الان تنها نبودی . گفت من خیلی تو رو میخواستم گفتم اینطور به نظر نمیومد و الان هم چند هفته است با کسی آشنا شدم . گفت اوکی پس مزاحمت نمیشم . اینو امروز گفت دوباره فردا برام یه چیزی تو اینستاگرام فوروارد کرد و دوباره بحث شد و بازم گفت من خیلی میخواستمت و الان هم اگه منو قابل یه دوستی ساده بدونی برام کافیه . گفتم ما هر دو هم اگه مجرد باشیم بازم با هم شانسی نداریم چون خاطره بدی داریم . گفت تو بگو چکار کنم ؟ گفتم لازم نیست هیچ تماسی داشته باشیم . گفت باشه و در جا منو آنفالو کرد و منم ریمو کرد و برای اولین بار خیلی جدی ارتباط رو قطع کرد و خلاص.
- خب برسیم به علی . یکشنبه صبح پیغام داد که دارم راه میفتم . وسط راه هم شاید می ایستاد و بازم تکست میداد . من گفتم رسیدی خبر بده و تقریبا مطمین بودم که با اینهمه رانندگی خسته است و قراری برای شب نمیتونیم بگذاریم . یکهو بچه ها گفتن شب میریم خونه بابا و منم بهش تکست دادم که احتمالا تو خسته ای وگرنه شام میومدی اینجا . گفت نه میخوام ببینمت و میام ولی اشکال نداره زود برگردم که زودتر بخوابم ؟ گفتم نه ولی فهمیدم که باید شام رو زودتر آماده کنم . البته من آخر هفته ها آشپزی میکنم برای تمام هفته ولی خب اینطوری مجبور بودم زودتر تمومش کنم و آشپزخونه رو مرتب و تمیز کنم و خودم دوش بگیرم و غیره و خیلی تند تند کار کردم تا اومد . من چیزی ازش نپرسیدم ولی خودش شروع کرد که دخترم خیلی ناسازگاری میکنه و واقعا اذیت میکنه و با منم به لج افتاده که تو اصلا کجایی و نیستی و این حرفها و منم مجبور شدم بمونم و با هم پیش مشاور بریم تا یه کم اوضاع آروم بشه . میگفت تقصیر خودم هم هست اولها که رفته بود یک هفته در میون میرفتم دیدنش ولی یک بار توی طوفان گیر کردم و ترسیدم و فاصله رو زیاد کردم تا کم کم شد ماهی یکبار ولی الان ۵ هفته و ۶ هفته هم فاصله میفته که زیاده . دلم براش سوخت و دلم برای دخترش بیشتر سوخت . گفتم بهش من خیلی شانس آوردم که وقتی جدا شدیم بچه ها بزرگ بودن و درک کردن ما رو (دخترم یه کم کمتر ولی پسرم کاملا درک کرد ) و بعد ما هم کم کم فاصله گرفتیم . اولش توی یه خونه بودیم پدرشون طبقه پایین بود و الان هم که توی یک شهریم و دخترت حق داره مشکلاتی داشته باشه .
برای پیاده روی خیابون چرچ هم اولش بهش گفتم که نتونست بیاد و من با دوستم رفتم . آخر هفته هر دومون هم شلوغه و قرار گذاشتیم یکشنبه دوباره همدیگه رو ببینیم . نمیخوام برای تماس و دیدن بیشتر تحت فشارش بگذارم . حس میکنم باید درکش کنم و از اون طرف هم وقتی همدیگه رو میبینیم انقدر حرف میزنیم و انقدر برای من لحظات خوبی هست که فکر میکنم ارزشش رو داره .
پ.ن. ببخشید یه چیزی اشتباهی اینجا تایپ شده بود که پاکش کردم
- خب در مورد علی چیزی ندارم بنویسم چون به طرز غیر منتظره ای توی اون شهری که دخترش هست موندگار شده و شاید آخر این هفته بیاد و شایدم هم نه . حسم میگه یه مشکلی پیش اومده ولی خبر ندارم . قبل اینکه بره داشتم با ذوق باهاش حرف میزدم که خب حالا میری پیش دخترت چکار میکنی ؟ گفت میخوام باهاش برم مسافرت اگه مامانش بگذاره . گفتم برای چی نگذاره ؟!!! گفت نمیدونم دفعه پیش بهش گفتم اگه نگذاری بریم مسافرت دیگه وکیل میگیرم و ازت شکایت میکنم . بعد انگار یکهو متوجه شد که لحنش تند شده با آرومی گفت مادرش مضطرب میشه وقتی دخترمون کنارش نیست و بحث رو ادامه ندادیم . حالا برای ۴-۵ روز رفته اون شهر و الان دو هفته گذشته و برنگشته ... به نظرم میاد مشکلی وجود داشته باشه . از این فرصت استفاده کردم و توی گوشیم هر تاپیکی که میخوام در موردش باهاش صحبت کنم رو مینویسم که یادم نره . امروز هم وقتی بهم تکست داد که باز نیومده تورنتو عذر خواهی کرد که اینهمه مدت دور بوده . امیدوارم تا آخر هفته دیگه بیاد .
- از محمد اصلا خبر ندارم و فکر نمیکنم دیگه خبری ازش بشه و از این موضوع خوشحالم . اما حمید کماکان تماس داره و به نظر میومد داره یه تلاش دیگه میکنه که بهش گفتم من چند هفته است با کسی آشنا شدم و امیدوارم موندگار بشه چون آدم خوبیه . با یک لحن نا امیدی گفت پس دیگه مزاحمت نمیشم . گفتم مزاحم نیستی ما جاست فرند بودیم ،همین . اما دیگه مکالمه رو ادامه نداد و این خوبه . تا حالا نشده بود این حرفو بهش بزنم .
-رژیم بد نبود و فکر کنم یک کیلو کم کردم اما متاسفانه باعث بهم خوردن شرایط هضم و غیره شد و اذیتم کرد . فکر کنم شکر رو دیگه برنگردونم به غذام ولی کربو هیدارت رو به مقدار خیلی کم وارد کنم و میوه رو بیشتر کنم . در اصلا باید هر روز راه برم که اون برام سخته و وقتی میرسم خونه انقدر خسته ام که نمیتونم . خوشبختانه اشتهام خیلی کم شده .
- یه امیدهایی هست که محل کارم رو برای چند روز در هفته بیارم شعبه نزدیک شرکت و اون میتونه خیلی خوب باشه . ببینم چکار میتونم بکنم .
- بیشتر از سه ماهه که برای ویزای پدر و مادرم اقدام کردم و هیچ خبری نیست و ناراحتم میکنه . نباید اینقدر طول بکشه که کشیده .
- چند شب پیش دوست عزیزم که در حقیقت کازین اکس هست اومد پیشم برای خداحافظی چون برای سیتیزنی اقدام کرده و داره برمیگرده دبی پیش همسرش خیلی غصه خوردم و گریه کردیم . بودنش برای من دلگرمی بزرگی بود از اون آدمهایی بود که میشد روش حساب کرد و محبتش بی نهایت بود . امیدوارم خودش خوش باشه هر کجا که هست .
عزت زیاد 
- خیلی چیزا دارم بنویسم و نمیدونم برسم یا نه
- خب بعد از آخرین باری که علی رو دیدم فکرهامو کردم و با خودم به این نتیجه برسم که باید درست و حسابی حرف بزنیم ولی نه به صورت تهاجمی . اینقدر این آدم خوبی داره که ارزش داره در موردش فکر کنم یا حتی از چیزهای کوچیکی در موردش بگذرم . بعد توی صحبتهای وسط هفته بهش گفتم که یکشنبه دوست پسر دخترم ( که نسبتا تازه آشنا شدن ) رو دعوت کردن و چون نزدیک شکر گذاریه میخوام بوقلمون درست کنم . گفت خب یکشنبه تو گرفتاری و منم دوشنبه خونه پسر خاله ام دعوتم پس شنبه همدیگه رو ببینیم و بیا اینجا پیش من . همون موقع بچه ها گفتن که شنبه شب خونه یکی از فامیلهای پدرشون دعوتن و منم به علی گفتم موقعیت خوبیه که تو بیای اینجا و گفت باشه . حالا من شنبه صبح و تو بدو بدوهای تدارک مهمونی فردا و بوقلمون آماده کردن وایستادم و یه لازانیا هم آماده کردم و نسبتا خیلی خسته شدم و شب زودتر از موقع اومد ولی بچه ها رفته بودن و قبلش گفت من دسر میارم و نشستیم و فیلم I3 going on 30 رو دیدیم و شام خوردیم و در کل شب خیلی خوبی بود و حس آرامش خوبی در کنارش داشتم . توی هفته بعد هم که میدونستیم ویکندش همدیگه رو نمیبینیم باز وسط هفته قرار گذاشتیم و من رفتم خونه اش و یه چند ساعتی بودم . ویکند هم که رفت پیش دخترش و وقتی میره من حتی یه سلام و شب بخیر هم در روز براش نمیفرستم و اون زمان رو کاملا متعلق به دخترش میدونم و خوشحالم که دلش میخواد کاملا در اختیار اون باشه .
این مدت هم فکر کردم ( نه خیلی زیاد ) و هم با دوست صمیمیم در ایران چت کردم در موردش . هر دو موافقیم که ارزش فکر کردن رو داره و خیلی هم داره اما من تصمیمی گرفتم بگذارم یک ماه بگذره از این دوره جدید و بعد بگم بشینیم صحبت کنیم و یه جمع بندی کنیم . از جمله ازش میخوام درخواست کنم که حداقل پروفایل دیتینگش رو لاگ اوت کنه اگه پاک نکنه- خودم مدتهاست لاگ اوت هستم .
دیگه اینکه با اینکه در مورد برک آپ یا هر چی که میشه اسمش رو گذاشت و قبلا برامون اتفاق افتاده صحبت کنیم . با اینکه در موردش صحبت کرده ولی بازم دلم میخواد صحبت کنیم .
مورد دیگه ای که برام جالبه که این علی این دفعه با اون دفعه کاملا فرق داره . اون دفعه گارد داشت یه کم سخت و سرد بود اما این دفعه بیشتر محبت میکنه و مهربون تره . حرف زدنمون توی هفته بیشتر از قبل نیست و انگار خیلی آدم تماس تلفنی و چت نیست ولی وقتی صحبت میکنیم و یا با هم هستیم خیلی صمیمی تره از قبل و میتونم فرقش رو بفهمم . دوستم میگه رفته دوراشو زده و دیده باز تو بهتری ! که این البته از دید هیچکدوممون عیب نبود و خوب هم بود .
خب من دیشب مهمون داشتم و صبح تا ظهر هم رفته بودم خونه دوستم که تازه خریده اندازه گیری کردم و الان باید نقشه هاشو بکشم و بسیار خسته ام ( در حالی که فردا صبح باید برم سر کار ) ولی فقط اینو بگم که دخترم چند هفته ای هست با یک پسری دوست شده ( که هفته پیش دعوتش کردم خونمون ) و تا اینجا من خیلی خوشم اومده از پسره . خیلی با شخصیت و با اطلاعات هست و درسخونه و معلومه خانواده خوبی داره و پیوند خانوادگیشون هم قویه . خوشحالم برای دخترم و از اون جایی که اولین تجربه اش هم هست نگرانم براش .
یه موضوع دیگه این که بعد مدتها تصمیم گرفتم رژیم بگیرم و از اول هفته قبل نون و برنج و شکر رو حذف کردم . هنوز رسما روی ترازو نرفتم چون بلافاصله بعد شروعش سیکلم شروع شد ولی یک بار که از شدت کنجکاوی رفتم رو ترازو دیدم یک کیلو کمتر شدم و انگیزه ام بیشتر شد . البته دیروز که مهمون هم داشتم Cheat day گذاشتم برای خودم و یک مقدار نون و برنج خوردم ولی امروز دوباره رژیم رو شروع کردم تا ۵ کیلو بیام پایین و بعد شاید نون و برنج رو شروع کنم ولی چون اشتهام خیلی خیلی کم شده و به زور چیزی میخورم امیدوار باشم که با سرع کمتری بازم وزن کم کنم .
دیرم شد . بوس به کله هاتون
- وسط هفته دیدم واقعا راج به زور تماس میگیره و منم تماس نگرفتم گفتم اصلا علاقه ای نداره دیگه بیخیال . بعد نزدیک آخر هفته تماس گرفت که چطوری و کجایی ؟گفتم باید صحبت کنیم . گفت باشه . راحت نبودم تو خونه صحبت کنم و چت کردیم . گفتم انقدر تماس نگرفتی من فکر کردم دیگه علاقه ای نداری و منم تماس نگرفتم که مزاحم نشم گفت نه این حرف رو نزن من علاقه دارم ولی گرفتاربودم و آخر هفته ات چطوره ؟ خودش گفت جمعه شب و تمام شنبه گرفتاره منم یه کم لجم گرفت ولی واقعا هم تمام یکشنبه گرفتار بودم و گفتم منم یکشنبه ام پر هست . نمیخواستم کاملا با زمان اون تطبیق بدم خودمو . اونم گفت که برنامه شنبه عصرش اینه که یه گالری بره و زمانش دست خودشه و منم گفتم شنبه فقط ماشینم رو باید صبح ببرم تعمیرگاه و قرار شد یا برای نهار قرار بگذاریم ویا اگه نشد برای شام و معلوم بود خودشو یه مقدار تحت فشار گذاشته که از راه دوری برسه و برای شام همدیگه رو دیدیم و کلی حرف زدیم و گفت من خیلی گرفتار بودم ( آخه تکست دادن که چند ثانیه طول میکشه ) و من علاقه دارم بیشتر بشناسمت و از این حرفها و من گفتم اینطور به نظر نمیاد ولی اگه میگی که واقعا میخوای بیشتر پیش بریم اوکی . یکشنبه صبح یکی دو جمله چت کردیم و من و بچه ها با دوستامون رفتیم برانچ و بعد اومدیم خونه و بعد دوباره شام دعوت بودیم و رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم برای اینکه یه صحبتی کرده باشم تکست دادم که رستوران خوبی بودیم و باید یه بار با هم بریم . سین کرد و جوابی نداد و منم که دیگه تمام شکهام داشت تبدیل به یقین میشد گفتم که یک کلمه هم دیگه براش ننویسم تا ببینم کی ازش خبری میشه . تمام دوشنبه خبری نشد و تمام سه شنبه خبری نشد و چهارشنبه صبح یه تکست داد . منم دیدم و جواب ندادم ولی دیگه برای من مشخص بود که این نوع رابطه ای که میخوام نیست .
چهارشنبه عصر در جواب تکستش که نوشته بود چطوری ؟ نوشتم خوب نیستم . گفت چرا ؟ گفتم این چطور رابطه ایه ؟ گفت ما که یکشنبه با هم تماس داشتیم !! گفتم از یکشنبه تا حالا ؟!! گفت خب چه خبره . سرتون رو درد نیارم یه کم من گفتم و یه کم اون گفت و اینطوری تموم شد که تو خیلی آدم خوبی هستی آرزوی موفقیت برات میکنم و برعکس .
- حالا میرسیم به قسمت عجیب داستان که برای خودم واقعا عجیب بود وسورپرایز شدم .
قبل ویکند یه روز صبح یکهو دیدم علی بهم پیغام داده !!! پیغام خاصی نبودنوشته بود سلام خودت و بچه ها خوبین ؟خیلی وقته ازت خبر ندارم و هفته پیش به یادت بودم . منم بعد از ظهر بهش پیغام دادم که سورپریز شدم و خوبیم و کارم رو عوض کردم و بچه ها هم خوبن و دانشگاه میرن . شرکتم رو میشناخت و گفت مبارکه چه شرکت خوبی رفتی و یه قرار بگذاریم هم رو ببینیم قهوه بخوریم . منم جواب دادم این دو روز بعد کار میرم جیم ولی بقیه روزها آزادم و خوشحال میشم ببینمت .
فکر کنم جمعه عصر قرار گذاشتیم و رفتم . طبق معمول یه مقدار به خودم رسیدم و دیدمش واقعا خوشحال شدم از دیدنش و خوشحالیم رو هم مخفی نکردم و یکی دوساعت نشستیم به حرف زدن و وسط حرفهاش گفت که دیتینگ هم برای من کار نکرد و به نتیجه ای نرسیدم و یادم نیست که اون پرسید یا من اتوماتیک وقتی اون تعریف کرد گفتم که منم همینطور و بعد رفتیم تو همون محوطه قدم زدیم و باز صحبت کردیم . خیلی عشق ماشینه و جوری از ماشینها حرف میزنه که تمام احساسش رو میشه توش دید . ازش پرسیدم ماشینی که پارسال اسم نوشته بودی رو گرفتی ( الان ماشینها با تاخیر به دست مشتری میرسن چون تولیدش کم شده ) گفت آره و گفتم بریم ببینمش و رفتیم و کلی در مورد مشخصات ماشینه برام توضیح داد و منم وانمود کردم که فهمیدم
و خداحافظی کردیم و رفتیم .
ذهنم مشغول شد که واقعا منظورش چی بوده ؟ جاست فرند یا دیت ؟ فکر کردم بزودی مشخص میشه . چند روز گذشت و من میخواستم خودم این بار یه قدمی بردارم .
آخر این هفته تعطیلات شکر گذاری هست و لانگ ویکند محسوب میشه . علی معمولا این تعصیلات رو میره پیش دخترش . بهش تکست دادم که لانگ ویکند میری پیش دخترت ؟ اگه نمیری میای بریم کنسرت ؟ گفت نه این ویکند نمیرم و من بلیط کنسرت رو چک کردم و دیدم بلیط برای ماه آینده داره . بهش که گفتم گفت خب خودمون میریم بیرون و نزدیک آخر هفته گفت جمعه عصر وقت داری ؟ من اوکی بودم و قرار گذاشتیم بریم قدم بزنیم و بعد شام بخوریم .
توی قدم زدن حرفش رو زد که دلش میخواد یه امتحان دیگه بکنیم که دیت داشته باشیم . بهش گفتم من همیشه به شخصیتت و رفتارت احترام گذاشتم و برام دوست داشتنی هستی اما باید بدونم دفعه قبل چی شد که بهم خورد . گفت مشکل تو نبودی و من وقت نداشتم و داشتم وقت تو رو تلف میکردم و البته دوتا دلیل دیگه هم تو حرفها گفت که جوابش برام قابل قبول شد . بعد رفتیم شام خوردیم و هر کی سوار ماشین خودش شد و من برگشتنه داشتم فکر میکردم به اینکه اصلا چی فکر کنم .
طولانی شد بقیه اش رو بعدا مینویسم