- هفته عجیبی بود بیخوابی از همیشه بدتر و انرژیم از همیشه کمتر . برف زودهنگام هم شاید بی تاثیر نبود . تمام هفته از خونه کار کردم . کارم هم زیاد و خیلی فکری بود ولی انجام دادم . جمعه عصر هم رفتم فرمی که قرار بود دکترم پر کنه رو ازش گرفتم و فرستادم برای شرکت .
- سریال Killing Eve تموم شد و فصل آخرش بدجور تو ذوقم زد . اصلا خوب نبود و حیف شد .
- پسرم برای دو دوره کالج ثبت نام کرده که دوره اولش تموم شد . جمعه امتحانش رو داد و اومد خونه گفت به احتمال زیاد قبول میشم و رفت تو اتاقش خوابید .من بعد از ساعت کارم شال و کلاه کردم رفتم حیاط رو تمیز کنم که تقریبا یک دست با برگ پوشیده شده بود . کار نفس گیری بود و وسطهاش پسرم اومد کمک و بازم دو نفری که بودیم سرویس شدیم از تمیز کردن برگها . باید چمنها رو هم کوتاه کنم .
- هفته ای که گذشت کارم زیاد بود ولی کار مهمتری به عهده ام گذاشته شده بود و خیلی راضی کننده بود . کار هنوز تموم نشده و امیدوارم بتونم خوب انجامش بدم .
خوش باشین
- ماشین جدید اولین ها رو تجربه کرد
. از خونه کار میکردم و دخترم داشت میرفت سر کار گفتم ماشین منو بردار . چند دقیقه بعد بغض کنان اومد بالای سرم که ماشینو مالیدم به در پارکینگ . یه کم تو اون حال بدش نگاهش کردم و گفتم آدم کُشتی ؟ خندید گفت نه . گفتم پس چرا اینطوری میکنی ؟ گفت اخه ماشین نو هست . گفتم فدای سرت حالا خیلی بد مالیدی ؟ گفت نمیدونم دیگه درش نیاوردم از اون حالت . رفتم و ماشینو درآوردم چیز خاصی نشده بود دوتا خراش کوچیک و رفت .
- رفتم یه چیزی بخرم کنار خیابون همه ایستاده بودن منم یه جای خالی ایستادم یه کم طول کشید تا برگردم . حتی شک نکردم که توقف ممنوع بوده . داشتم میرفتم باورن زد و برف پاک کن رو روشن کردم . دیدم یه کاغذ زیر برف پاک کنه !!! جا نبود بایستم و بارون هم میومد . دوسه بار برف پاک کن کار کرد کاغذه کنده شد و رفت !!! حالا یه اتفاق بدتر از جریمه شدن شده و اینه که نمیدونم کجا اطلاعات جریمه رو پیدا کنم !!!
- صبح یکشنبه با همکار قدیمیم رضا و خانمش رفتیم بیرون . بیچاره ها به بهانه موفقیت من برام یه بلوز خیلی خوشگل گرفته بودن . احتمالا میخواستن از کاری که برای خانمش کردم تشکر کنن که واقعا لازم نبود . بعد نشستیم از این در و از اون در حرف زدیم و گفتم وضعیت خوابم خیلی بده و نمیدونم چرا چون الان از تمام ۵-۶ سال گذشته وضعم با ثبات تره . بعد از بچه ها پرسیدن و گفتم پسرم هم کالج میره و هم سر کار و خیلی راضیه و من نباید کم شکر گزار باشم چون برای چند سال از اینکه فقط داره عمرش رو هدر میده تحت فشار بودم و خیلی اذیت شدم . خانم رضا گفت شایدم فشارهای روحی قبله که الان خودشو به صورت بیخوابی نشون میده . حرف حساب زد .
- تو هفته گذشته از یه شرکتی که کارش رسیدگی به موارد سلامتی کارمندهای شرکت ماست یه نرس زنگ زد و در مورد مشکلم صحبت کرد و قرار شد یه فرم رو من پر کنم و بعد بدم دکترم تکمیل کنه و بعرستم براشون . به احتمال زیاد کار انجام میشه .
- جمعه رفته بودم شرکت داون تاون . همیشه برام جالب بود کار کردن از مرکز شهر ولی تو همین مدت کوتاه دیدم در کنار خانمها و آقایون رسمی پوش باید کلی هوم لس ببینم و کثیفی بیش از حد بعضی قسمتها و فهمیدم همچین چیز جالبی هم نبود .
- دارم سریال Killing Eve رو میبینم و بدجور جذبم کردم . الان فصل سوم هستم و یه فصل دیگه داره . نمیدونم چطور تموم میشه که اونهم مهمه ولی تا اینجاش بی نظیر بوده .
خوب باشین
- خب رجیستر شدم هوراااااا
، ماشین هم که اومد و مستاجر اومد و 4 ماه ! اجاره رو یکجا داد گفت یک ماه هم جلوتر میدم ! فقط مونده ویزای مامان و بابا که کلا برام از همه مهمتره ! نه شوخی میکنم بقیه اش هم مهم بود ولی این یکی مهم تره .
- خبر رو به شرکت دادم و براشون شکلات بردم و همکارها کلی ابراز احساسات کردن . سریع هم رئیسمون ایمیل زد به همه که به این مناسبت هفته دیگه بریم نهار بیرون جشن بگیریم ! اینش دیگه عجیب بود .
- خبر بد اینکه دفتر داون تاون رو هم گفتن دارن میبندن . دیگه دیدم نمیشه رفتم پیش مدیرم و داستان بدخوابی هام رو تعریف کردم و اینکه دو بار توی راه شرکت و زمان رانندگی خوابم برده که خوشبختانه به خیر گذشته ولی خب شانس آوردم و معلوم نیست دفعه سوم شانس بیارم . گفت دکترت در جریانه ؟گفتم کاملا و اون برام قرص خواب تجویز کرده ولی من هر شب نمیتونم قرص بخورم . گفت ازش نامه بگیر بیار . نامه رو گرفتم و فرستادم برای منابع انسانی و اونا هم با من تماس گرفتن که ما به یه نرس ماموریت میدیم که با دکترت صحبت کنه چون میدونیم مساله کاملا خصوصیه . گفتم نه واقعا خصوصی نیست و من برای مدیرم هم تعریف کردم و داستان رو گفتم . گفت خب با وسیله نقلیه عمومی بیا یا کار پول کن . گفتم داون تاون رو میتونستم با وسیله عمومی برم ولی اینجا نه . کارپول هم کسیو پیدا نکردم . حالا قراره باز بررسی کنن .
- برای هالووین هم لباس هیپی های دهه ۷۰ میلادی رو پوشیدم و تل زدم و گردنبند و گوشوار گنده با علامت صلح انداختم . همین . لباسه انقدر گل مگلی بود همکارها کلی استقبال کردن و گفتن چه قشنگه . شبش هم شکلات گرفته بودم و بچه ها هی در میزدن و میومدن برای شکلات . اونا هم همه کاستوم پوشیده بودن و خیلی کوچولو بودن آدم میخواست قورتشون بده .
- راستی مهمونی هفته پیش هم برگزار شد و خیلی خیلی به هممون خوش گذشت ۸ نفر سن بچه های من بودن و خودم . غذا هم قورمه سبزی و زرشک پلو با مرغ درست کردم گرچه ۳ نفر غیر ایرانی بینمون بودن ولی میدونستم اونها بد غذا نیستن . برای دسر هم یه کیک گرفته بودم که چون تولد یکی از همین بچه ها ۲ هفته پیش بود الکی روش شمع گذاشتیم و آهنگ تولد مبارک گذاشتیم و یه کم قر دادیم و رقص چاقو کردیم و کلی خندیدیم .
- دخترم میترسه ماشین جدید رو سوار بشه چون بزرگتر از قبلیه و اون یکی رو چند بار مالیده به در پارکینگ ولی بعضی روزها چاره ای نیست و میگم ببره . فوقش میزنه جایی . کاریش نمیشه کرد.
- من فکر میکردم این نوشته ها رو تکمیل کردم و پست کردم اما الان دیدم نه ! نمیدونم دیگه چی نوشته بودم بعدش !
- احتمال بدم به زودی بعضی نوشته هام رو رمز دار کنم . اونا قسمت کوچیکی از نوشته هام خواهد بود . خیلی کوچیک .
- خوش باشین
- یکشنبه قبل صبح زود با دوستم کیانا رفتیم جیم و با هم ورزش کردیم .بعد رفتیم یه قهوه بخوریم و گفت که با همسرش دارن صحبت میکنن که از هم جدا بشن . همسر این دوستم رو خیلی قبول دارم ، من تا حالا رفتار بدی هم ازش نه شنیدم نه دیدم و جزو با وجود ترین همسرها در بین همسرهای دوستام هست و چون هر دوشون رو دوست دارم خیلی دلم گرفت . یه کم با هم صحبت کردیم و به نظرم اومد قصدشون جدیه . به کیانا گفتم راستش به نظرم کار درستی نمیاد و مشکلتون خیلی جدی نیست ولی تو هر تصمیمی که بگیری من صد در صد پشتت هستم و هر کمکی خواستی رو من حساب کن . چیز دیگه ای به فکرم نرسید که بگم . گرچه توی هفته باز فکر کردم و گفتم بدون صحبت با یه مشاور این تصمیم رو نگیرین شاید بشه بعضی از مشکلاتتون رو حل کنین . کیانا قول داد با مشاور صحبت کنه .
- از پهلوی کیانا رفتم سر زدم به ماریا که دو هفته دیگه امتحان رجیستری داره و ماشین حساب ساده لازم داشت چون فقط ماشین حساب ساده اجازه میدن سر جلسه ببریم . خلاصه ماشین حساب رو براش بردم و یه کم حرف زدیم و سریع اومدم که مزاحم درس خوندنش نشم .
- برای ویکند کلی بچه مچه !!! دعوت کردم . بچه که میگم بین ۲۰ تا ۳۰ ساله !!! بچه های دوستام ، دوست پسر دخترم ، جویس که مدتی با پسرم دیت میکرد و ما خیلی دوستش داریم . دختر و پسر دوستم همراه با دوست دختر و دوست پسرشون و اینا . کلی مهمونی بدهکارم و کم کم باید بدهی هام رو بدم .
- دو روز اول هفته به کلاس گذشت برای گرفتن مدرک Heslth and Safety و سرویس شدم چون دو روز تمام باید با دوربین روشن جلوی کامپیوتر مینشستیم و من کمر درد گرفتم انقدر نشستم ولی خوشبختانه تموم شد .
- انقدر تلفن و ایمیل زدم به ارگان معماری استانمون که فقط جواب دادن تمام مدارکت کامله و ما پروسه رو شروع کردیم . خب زودتر بگین !!!!
- داره سه ماه میشه که مستاجرم کرایه نداده و کلافه ام از دستش . بالاخره میده ولی بازم اذیت میشم .
- ماشین رو هم گرفتم و خیلی خوبه اما به شدت برای پرداخت هزینه اش نگرانم . به محض اینکه مُهرم رو بگیرم دنبال کار میگردم که شاید بتونم هزینه هاش رو در بیارم .
- وسط هفته با دوتا همکارم رفتیم نهار بیرون . ویکی که چینی هست و سیزا که اهل پاکستانه . خیلی لجشون در اومده بود از یه همکار دیگه که دیر میاد و کاری هم انجام نمیده و عزیز هم هست . ازشون پرسیدم مگه نسبتی با مدیر داره ؟ گفت نه ولی مورد علاقه اشه و ویکی اضافه کرد Like other whites! خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم . گفتم من این مورد رو نمیدونم ولی توی شرکت قبلی که دوتا پارتنر ایرانی داشتیم هم فقط وایتها میتونستن هر کاری دلشون میخواد بکنن و تو سر همه ما میزدن! ناراحت کننده است ولی متاسفانه اینطوریه . شاید هم دلیل اصلیش این باشه که وایت ها زبانشون بهتره و به حقوق خودشون واقفن و اگه باهاشون رفتار بد بشه شرکت رو به خاک سیاه میکشونن .
- دخترم کماکان خورد و خاکشیر میرسه خونه و من با اینکه دلم براش میسوزه فکر میکنم لازمه این دوره رو بگذرونه .
- داشتن دوتا ماشین تو خونه کمک به اونم هست که وقتی یکی خونه نیست اون یکی بره دنبالش . تقریبا همیشه بعد کار میریم دنبالش . بیشتر پسرم چون واقعا نگرانشه و همیشه حس مسولیت میکنه در مقابل خواهرش .
خوب باشین
- سال دومی هست که داره کریسمس میشه و هنوز ویزای مامان و بابا نیومده . بازم میخوام بلیط بگیرم برم ببینمشون . اومدیم باز به این زودی ویزا ندادن . چه کار کنم؟
- ماشین رو گفتن تو هفته آینده میدن ، مدارک رجیستریم رو کامل کردم فرستادم ولی جواب ندادن ، منتظر ویزای مامان و بابا هستم ، مستاجرم یک ماه و نیم اجاره اش عقب افتاده ... آخه این چه وضعشه ؟ تمام این پرونده ها توی ذهنم بازه و تمام ذهنم رو مشغول نگه داشته 
- پادکست اکنون رو گوش میدادم قسمت سی ام . مصاحبه با دکتر وحدتی نسب . گفت دیوید باس که یکی از پیشرو ترین چهره ه تو روانشناسی تکاملی هست در دهه 90 یه آزمایش جالبی رو طراحی میکنه . 10 هزار نفر رو از تمام قاره ها ، 36 تا کشور و مذاهب مختلف انتخاب میکنه . 5000 نفر مرد و 5000 نفر زن و از همه اینها یک سوال میپرسه که ویژگی های پارتنرتون رو به ترتیب اولویت بنویسین . آقایون سه تا اولویت اصلی دارن : زیبایی ، جوانی و سالم بودن . جواب خانمها خیلی متفاوته ، سه تا اولیت اصلیشون : جایگاه اجتماعی ، میزات تحصیلات و ثبات شخصیتی . این نتایج در تمام دنیا و بین همه مشترک بوده و با تعجب خود روانشناس بین فرهنگهای مختلف فرقی نداشته . حالا طرز فکر و اینکه بتونیم باهاش حرف بزنیم و ... همه رفته در اولویتهای بعدی اونم با اختلاف زیاد .
حالا توی پادکست توضیح زیادی میداد که چرا این اتفاق میفته و تفسیر اون روانشناس رو میگه ولی اینو گفتم چون راستش یک بار که در مورد علی حرف میزدم کسی گفت انگار مصاحبه کاری داشتی ! چون گفته بودم تحصیلاتش خوبه ، خیلی هوش اجتماع بالایی داره و بسیار توی کارش موفقه . این پادکست رو من تازگی شنیدم و توش میگفت اینها ملاک خانمها در تمام کشورها و فرهنگهای مختلف بوده و حس بهتری بهم داد
.
- لباس هالووینم رسید و صبر ندارم تا زمانش برسه و توی شرکت بپوشم . لباس هیپی های دهه 70 هست . یه پیرهن گل گلی با گوشواره و گردنبند علامت صلح و یه عینک گرد صورتی . یه بند هم داره که فکر کنم برای سر هست به عنوان هد بند ولی احتمالا میبندم به کمرم . شبش هم مهمون دعوت کردم و از همه مهمتر پارسال مراسم پر فیض Trick or Treat رو از دست دادم چون درس داشتم و باید برم شکلات بخرم و امسال قضاش رو به جا بیارم! نمیدونین دیدن بچه های فسقلی تو لباسهای هالووین چه کیفی داره وقتی میان برای گرفتن شکلات . آدم میخواد بخوره بعضیهاشون رو .
- خوش باشین