یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

824 - فیلم و غیره

- لپ تاپم هنوز درست نشده و دارم جون میکنم با این لپ تاپ . فکرشو کنین خواستم رزومه ام رو آپدیت کنم بفرستم دیدم آفیس نداره !!! منت دخترم رو کشیدم یه ساعت کامپیوتر اونو گرفتم ولی کار تموم نشد . حالا در حال دانلود کردن آفیس هستم که نصب کنم . بدبختیه .

- تازه رزومه  آپدیت شده ام هم توی اون کامپیوتر بود ! از توی ای میلهام آخرین رزومه ام رو پیدا کردم و از پی دی اف به ورد تبدیلش کردم و نشستم به آپدیت کردن . بگذریم که توی این تغییرات لی اوتش هم حسابی به هم ریخته بود . 

- مشغول کار هستم طبق معمول و این خوبه . الان فکرم اینه که درآمدم رو ببرم بالا . همین 

-نمیدونم چرا یکهو پیله کردم به فیلم ایرانی دیدن و اینا رو دیدم : مردی بدون سایه ( خیلی مالی نبود ) - لتیان ( خیلی خوشم اومد ) - عصر جمعه ( زیاد خوشم نیومد ) و الان هم دارم نیمه شب اتفاق افتاد رو میبینم که تا اینجا خوشم اومده . راستی شهر زیبا رو هم برای بار دوم دیدم واقعا عالی بود . آهان نمیدونم فیلم ایرانی محسوب میشه یا نه ولی Everybody knows که اصغر فرهادی ساخته ولی همه فیلم اسپانیا هست و هنرپیشه هاش هم ایرانی نیستن رو دیدم و به نظرم عالی بود . بازم هست  مینای شهر خاموش که خیلی قشنگ بود . 

-هر سال اینجا منت میکشیدن بیاین واکسن آنفولانزا بزنین . ما هم سر راه اولین داروخانه ای که میدیدیم می ایستادیم و میزدیم . امسال اصلا گیر نمیاد و من هنوز نتونستم بزنم انقدر که مردم ریختن واکسن زدند . 

- حالا درست جون کندم و این کامپیوتر رو ست آپ کردم ولی باز امیدوارم این هفته کامپیوترم رو بهم بدن . خسته شدم از دست این .البته بازم خوب بود که این بود . عمرا بچه ها بهم کامپیوتر میدادن . البته اونا هم کلاس و درس دارن .

-با خرجهایی که این ماه روی دستم مونده باید سیستم ریاضت اقتصادی سفت و سختی رو در پیش بگیرم . اما راستش نمیدونم از کدوم خرجی بزنم ؟ اصولا اهل ریخت و پاش نبودم تو زندگی . داستان تحت فشار مالی بودن هم مال امروز و دیروز نیست . از وقتی یادمه همینطور بوده .

-خب آفیس نصب شد و رزومه رو ادیت کردم و سابمیت کردم دیگه نمیدونم چی میشه 

خوب باشین 


823 - هویجوری

- خانم سمیرای عزیز ببخشید که اسمتون رو ستاره نوشتم شرمنده ام

- خودم هم بد نیستم ولی به شدت در حال بدو بدو البته این هفته به برکت روز شکر گذاری یه روز تعطیلی اضافه تر داریم و این خودش خیلی خوبه .

- مدارکی که برای سفارت ایران یا دفتر حفاظت منافع باید بفرستم رو جمع کردم و به زودی پست میکنم و یه بار سنگین از روی دوشم برداشته میشه .

- یه پروژه جدید گرفتم ( گفته بودم یا نه ؟) اما اونهم یه کاری بهم اضافه کرد اما خب دستمزدش از یک ماه حقوق من بیشتره و ارزشش رو داره . راستش اولش که بهم کار ارجاع شد چون کار دومی بود که از یه سمت بهم داده میشد و اولی رو خیلی ارزون گرفته بودم ایندفعه گفتم به اون ارزونی نمیگیرم و رقم رو به واقعیت نزدیک کردم . بعدش یه ده روز ازشون خبری نشد و فکر کردم نمیخوان . من هم اصلا قصد نداشتم اونقدر مفت کار کنم و گفتم ولش کن و منم تماسی نگرفتم و بعد یکهو زنگ زدند و گفتند شروع کن و شروع کردم .   روز دومی بود که شروع کرده بودم و رفتم لپ تاپم رو برداشتم و توی هال نشستم و لپ تاپ روی پام بود داشتم قوانین شهرداری زمین رو بررسی میکردم که یکهو یک سوم پایین صفحه شروع کرد به پریدن و من با وحشت نگاهش کردم تا پریدنش تموم شد و سیاه شد !!! طبق معمول کامپیوتر رو خاموش و روشن کردم و درست نشد . کامپیوتر رو بردم تعمیر و بعد از اینکه 56 دلار زبون بسته فقط برای علت یابی ازم گرفتن گفتن باید ال سی دیش عوض بشه و 440 دلار به علاوه مالیات و سه هفته زمان میبره  شما خودتون قیافه منو و حس منو تصور کنین . حالا من موندم بی کامپیوتر و پروژه ای که تازه شروع شده . 

پسرم یه لپ تاپ قدیمی داشت که درش در حال شکستنه اما ای سی دیش سالمه ! داد به من و مراحل نصب نرم افزار هام شروع شد که خودش داستانیه . وقتی نرم افزار نصب شد حالا ست آپ کردنش کلی کاره ، بعد تمام قسمتهایی که برای قوانین شهرداری باید میرفتم بصورت لینک تو کامپیوتر قبلی داشتم ... خلاصه به یه بدبختی دارم با این کامپیوتر کار میکنم ولی حدود 550 دلار هزینه کامپیوتر خیلی زیاد بود و هر کاری هم کردم دیدم لپ تاپ نو از 1000 دلار کمتر نیست و با خریدن یه مونیتور که میشه با 200 دلار خرید باز من صاحب لپ تاپ نمیشم و اگه جلسه ای چیزی باشه وا میمونم . 

-حالا اون مدارکی هم که برای سفارت باید بفرستم 310 دلار امریکا هزینه اش شد که میشه 400 دلار کانادا و اینم ضربه دوم این ماهم بود . 

- خب از خوباش بگم که چند وقت بود دیدم در اتاقم کثیفه و همه وسایل رنگ زدن تو خونه هست و نباید چیزی بخرم و جابجایی و کاری هم لازم نیست امروز شروع کردم به رنگ زدن در اتاقم و وقتی یک لایه زدم دیدم ای بابا چه عالی شد چرا زودتر این کارو نکرده بودم !!! خلاصه امروز بیشتر قاب در و یک طرف در رو زدم که تا فردا خشک بشه و بتونم در رو ببندم و از داخل هم بزنم و تموم بشه وبه نظرم که تا الان خیلی خیلی خوب شد . 

- بقیه کارهای خونه و نظافت هم گذاشتم برای فردا که دوشنبه است و تازه باید لباسهای زمستونی و تابستوی رو هم توی کمد عوض کنم . 

ممنون از دوستانی که کامنت میگذارند و انگیزه منو برای نوشتن بیشتر میکنن 

۸۲۲ - بعد از تولد !

-مرسی از تمام تبریکهاتون و حس های خوبی که بهم دادین . از همه ممنونم . فقط خانم ستاره کامنتی گذاشته بود که حس کردم خصوصیه و تاییدش نکردم تا عمومی بشه از اونطرف هم آدرس وبلاگ یا ای میل نداشتن که بتونم توی وبلاگ یا ای میل جواب بدم . لطفا بگن که چطور جواب بدم . 

- بعد از شاید یک سال رفتم موهام رو کوتاه کردم و آرایشگر برام سشوار هم کشید و انقدر خوشگل شد که نگو . اومدم خونه و هی موهام رو تکون میدادم و به بچه ها گفتم حس جنیفر انیستون بودن بهم دست داده 

-رنگ و موکت شوری تموم شد و خونه یه کم با حال نرمال برگشت البته پروژه بعدی همین الان کلید خورده و اونم کلی کارهای برقی هست که خریدهاش تقریبا انجام شده و فقط برق کار باید بیاد و کارهاش رو انجام بده . 

- واقعا ممنونم ازتون مخصوصا خواننده هایی که اصلا نمیدونستم میان و اینجا رو میخونن و خیلی خوشحال شدم از کامنتهاشون . 

821 - دوتا تولد

- امروز تولدم به تقویم شمسی بود و فردا تولدم به تقویم میلادی هست . ظاهرا با سالهای کبیسه یک روز جابجا شده و بعد برمیگرده سر جاش . حس بدی نسبت به تولدم ندارم . تنها سالی که حس بدی داشتم تولد ۴۰ سالگیم بود . تولد ۳۰ سالگیم رو اصلا یادم نماید ، گرفتار تر از این حرفها بودم . 

امروز فکر میکردم به اینکه یه روز حدودا ۸ سال پیش از گول زدن خودم دست برداشتم و فهمیدم دیگه چیزی درست نمیشه ، همونطور که ۱۵ سال خودمو با این فکر مشغول کرده بودم . روزهای سختی بود . اینکه با خودم روبرو شدم و به خودم گفتم دروغگو . ۱۵ سال دروغ کم نیست . احتمالا اولش نمیدونشتم دروغه ولی اوخر فهمیده بودم و باز به روی خودم نمیاوردم و بعدش هم : چطور به زخمهای پام میگفتم که همه راه رو اشتباه رفتم ‌؟ 

- چاره ای نبود بعد از دوره ی به قول روانشناسها " سوگ " که تنها بودنها و گریه کردنهای زیاد توش بود با کمک دکتر روانپزشک و به کمک کلی دارو سر پا شدم و شروع به برنامه ریزی برای زندگیم کردم . بعد چند سال با خواسته پسرم مبنی بر مهاجرت برنامه ام بهم خورد اما بازم خودمو تطبیق دادم . یکی یه روز بهم گفت آفرین خودتو خوب سر پا نگه داشتی ، با تعجب نگاهش کردم و گفتم چاره دیگه ای داشتم ؟ 

-امسال به ۵۰ سالگی نزدیکتر شدم و حس بدی ندارم . در اوج ناراحتی و مشکلات که سال پیش بود یکهو فکر کردم که یادته وقتی از کلاچ تیبایی که داشتی کمر درد میگرفتی تو دلت میگفتی کاش سوار ماشین اتوماتیک میشدم ؟ خب حالا ماشین اتوماتیک سوار میشی . یادته وقتی که اصلا قرار نبود بیای کانادا با خودت میگفتی میشه توی خونه ویلایی زندگی کنم و حیاط داشته باشم . خب الان داری زندگی میکنی . نمیخوام شعار بدم ولی زندگی بیشتر از اونی که فکرشو بکنیم خوبی هم داره .


خوش باشین 

820 - روزمرگی و بدو بدو

- کارهام کم و بیش داره انجام میشه البته به لطف دوندگی بسیار . ویکند گذشته به حال بدی افتادم از خستگی ولی الان که میبینم خیلی از کارهام انجام شده احساس خوبی دارم . کارهام رو توی یه دفترچه نوشتم و دونه خطشون میزنم و این خط زدنه خیلی لذت بخشه . 

- از دفترچه گفتم . حس میکنم یه جورایی به دفترچه هام وابسته شدم . دوتا دفترچه تو محل کارم دارم . کارهی روزمره و چرکنویسهام توی یکی هستن که حتی اگه یه جمع مسخره انجام دادم و بعدا لازم داشتم بتونم پیداش کنم که این اتفاق خیلی زیاد میفته . کارهای مهم که ممکنه یکی دو روز وقت نداشته باشم انجام بدم ولی نباید وسط کلی خط خطیم گم بشه میره توی اون یکی دفترچه . یه دفترچه کوچیک هم توی کیفم دارم . کارهای شخصی ، اطلاعاتی که به زودی باید بهشون مراجعه کنم و اینطور چیزها رو توی اون مینویسم . 

- رنگ کردن اتاق دخترم داره تموم میشه و فعلا پسرم گفته که از رنگ کردن اتاقش منصرف شده و منم اصرار نکردم چون رنگ اتاقش به بدی اتاق دخترم نبود و البته جون زیادی هم نداشتم ! 

- این ویکند کار زیادی بیرون خونه ندارم و امیدوارم که بتونیم اتاق دخترم رو تموم کنیم البته ایشون سفارش دادن که موکت اتاق رو هم میخوان بشورن و باید برم دستگاه موکت شور اجاره کنم و ببرم و بیارم !! به دوستم قول دادم که ببرمش مال و خودم هم شاید یه کم خرید کنم . برای پنجشنبه آینده هم دوتا وقت چکاپ و فیزیوتراپی گرفتم و خوشحالم که اینها هم قراره به زودی انجام میشه . 

- دوستم داره وسوسه ام میکنه که با هم یه کورس بگذرونیم و حالشو ندارم ولی فکر کنم لازمه این کارو کنم . 

خوب باشین همگی