یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

679 - تهران گردی امروز

امروز با دخترم و خواهرزاده ام برای تهران گردی رفتیم . البته مقصد اصلی مجموعه لوور بود اما روز بسیار مفیدی بود . اول قسمت اصلی موزه ایران باستان رو دیدیم . بعد مجموعه لوور که واقعا زیبا بود . بعد یه مجموعه عکس از مرحوم کیارستمی که از لوور گرفته بود و واقعا فوق العاده بود یعنی چیزی نمیتونم در موردش بگم باید ببینین . بعد هم رفتیم مجموعه دوران اسلامی رو دیدیم . یکی از یکی بهتر . 

دیگه ظهر شده بود و طبق قرار قبلیمون رفتیم کافه نادری برای نهار که اونهم خیلی جالب بود بعد نهار هم رفتیم خانه مقدم که خیلی خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر میکردم و دلم میخواست ساعتها توی حیاطش بشینم و حس زنده بودن کنم . بسیار زیبا و پر از حس زندگی . ولی دیگه کم کم بریدیم و برگشتیم خونه اونم در حالی که شب قبلش ساعت دو و نیم خوابم برده بود و حسابی گیج بودم . 

خب حالا میرسیم به نقد و بررسی :)

موزه ایران باستان بسیار زیبا و فضاهای دلنشینی داره ، طرح از آندره گدار و ماکسیم سیرو معماران معروف فرانسوی هست و طرح رو به زیبایی از طاق کسری که بسیار خوش تناسب هست الهام گرفته اند . نمای اون خیلی تمیز و قشنگه و اصلا حس نمیشه که مال زمان رضا شاه هست . اما داخلش که میریم حس زیاد خوبی نداره . شاید برای زمان خودش خوب بوده ولی سالنهای بزرگ متصل به هم که همه نور طبیعی یکنواختی دارن و حس موزه بودن رو به آدم نمیده نه تاکیدی روی یه شیء هست نه مسیر درست مشخصه . کف همه ساختمون موزائیکه و بعضی جاها فکر کنم خراب شده بود . مسلما اسمی از اینکه در زمان کدوم پادشاه دستور ساختش داده شده و ظرف 3 سال از طراحی تا افتتاحش با امکانات اون موقع زمان برده ، زده نشده بود ولی آقای رجایی در حال بازدید عکس داشتن و اونجا زده شده بود . اشیا به قدری کمیاب و جذاب هستن که محوشون میشی و میدونی که چقدر با ارزشن ولی وقتی بعد از اونجا رفتیم به مجموعه لوور که مسلما با اجبار فرانسوی ها دارای سالن با هوای بسیار مناسب و نور پردازی درست تری بود ، تازه آدم یادش میاد موزه باید چطور باشه و تفاوت خیلی خیلی زیاد بود . 

مجموعه عکسهای اقای کیارستمی منو میخکوب کرد و واقعا دید این شخص منو مجذوب کرد و اونجا یکی از بهترین قسمتهای اون موزه بود به نظر من . بعد به موزه دوران اسلامی رفتیم که در ساختمون جدیدتر همون مجموعه بود که باز هم قدیمی بود ولی از نظر طراحی ویترین ها و نور و بقیه مساِل خیلی خیلی بهتر از سالن اصلی موزه بود.

بعد برای نهار رفتیم کافه نادری که خیلی قشنگ بود ولی بازسازیهای ناشیانه ای مثل قرنیز های بلند گرانیتی داشت که خرابش کرده بود و مسلما اگه یه بازسازی مرمتی انجام بدن خیلی خیلی قشنگتر میشه . 

سر آخر هم رفتیم خانه مقدم  . یه خونه که حس میکردی توی اون خونه زندگی در جریان بوده ، هنوز صاحبهاش حس دارن بهش و اون س خوبشون توش جاریه . حیاط قشنگ اتاقهای خوش تناسب ، تزئینات بجا که البته مشخص بود مرمت بسیار خوبی هم روش انجام شده . 

یکی از چیزهایی که امروز منو واقعا خوشحال کرد جمعیت زیادی بود که برای دیدن این دو تا مجموعه اومده بودن . زیاد به نسبت محلهای تاریخی ایران که معمولا بازدید کننده زیادی نداره . موزه ایران باستان که صف طولانی ای دم درش بود و این واقعا خوشحالم کرد . 

بازدید از همه این مکانها رو توصیه میکنم .

678 - آخرین پست سال 96

- سالها پیش یک نفر در وبلاگش اینطور نوشت :

سال جدید خوبی برای کسی آرزو نمیکنم . قرار نیست خودمون رو گول بزنیم ، جهان سوم هستیم و اگر سال به سال بدتر نشیم باز باید خوشحال باشیم 

اصلا یادم نیست کی اینو نوشته بود اما هیچوقت انقدر حسش نکرده بودم .


ببخشید اگر به نظر خودم واقع بین و به نظر بقیه منفی نگر هستم 

677 - سن و سال ؟

یه چیز جالبی متوجه شدم


کلاسی که قبلا میرفتم با بچه های خیلی کوچکتر از خودم همکلاس بودم . به نظرم خیلی هم محیط شاد بود و ارتباط خوبی داشتیم و دو بار هم با هم بیرون قرار گذاشتیم برای بازدیدهایی که به کلاسمون مربوط بود البته تعداد کمی بودیم . کلاسی که الان میرم هم با اینکه تعداد کمه و نیمه خصوصیه اما هم معلم و هم دوتا همکلاسیم خیلی از من کوچیکترن و داریم فعلا خوب پیش میریم .


حالا چی رو متوجه شدم ؟


یه بار که با همکلاسیها قرار گذاشته بودیم دخترم هم با من اومد . دم در سلام و عیلک کردیم و راه افتادیم به سمت داخل دخترم یواش به من گفت مامان اینا که خیلی ازتو کوچیکترن !!! گفتم خب باشن مشکل چیه ؟ گفت هیچی ولی فکر نمیکردم با آدمهای این سنی همکلاس باشی .

بعد توی گروه دانشکده مون یه سوالی شد و من از کلاس قبلیم تعریف کردم و توصیه اش کردم یکی از بچه ها که شماره ام رو داشت بهم زنگ زد و اطلاعات بیشتر خواست . خودش فکر کنم 2 یا 3 سال از من بزگتره . آخرش از من پرسید چه سنی بودن همکلاسیهات ؟ گفتم از 5-6 سال کوچکتر از خودم بودم تا بیست و شاید دو ساله . گفت اونوقت سختت نبود ؟!! گفتم نه اصلا برای چی سخت باشه ؟ گفت من خیلی احساس بدی دارم که بخوام برم با کسانی که همسن بچه ام هستن همکلاس بشم . دیدم اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم ، اصلا مشکلی با یادگیری در این سن و همکلاس شدن با کسانی که شاید نصف من سن دارن ندارم . حس بدی بهم نمیده . چرا ؟ 

676 - حقوق زنان ؟ حقوق انسانها ؟

برنامه جالبی در شبکه من و تو نشون داده میشه به اسم سافراجت . من خیلی جسته و گریخته دیدم . حتی نمیدونم چرا اسمش سافراجت هست  اما موضوع برنامه مهمه که مبارزات زنان انگلیس برای گرفتن حق و حقوق برابر هست از حق رای گرفته تا حق رفتن به دانشگاه و حضانت اطفال و ... وقتی دیدمش از خودمون خجالت کشیدم . اون وقت که زنهای انگلیس برای رفتن به دانشگاه مبارزه میکردن زنهای ناصرالدین شاه برای سوگلی شدن و یا حتی یک شب همخوابگی با شاه تو سر و کله هم میزدن . چه بالاهایی به سر خانمها تو انگلیس آوردن تا حق رای بدن ، تا اجازه بدن برن دانشگاه ، تا اجازه شلوار پوشیدن !!!! بدن تا اجازه دوچرخه سواری بدن !!! چیزهایی که یه پسر بچه از وقتی بدنیا میاد تا وقتی بمیره به ذهنش نمیرسه که اینها چیزی جز حق مسلمش هست . چه الان و چه 1000 سال پیش .


دنیای بهتری برای دخترم میخوام ...


ناراحت کننده است که برای اینکه شغلم رو از دست ندم نتونستم بچه هام رو درست شیر بدم و مثل دیوونه ها میرسیدم خونه که بچه ام گرسنه است ولی وقتی پدرشون میخواست از ایران برای مدتی بره ازش اجازه محضری گرفتم که اگر بچه ام عمل جراحی لازم داشت من از طرف پدرش وکیلم که اجازه بدم جون بچه ام به خطر نیفته و جراحی انجام بشه . توجه کنین که من اجازه ندارم ، من از طرف پدر وکیلم . این درد آور نیست ؟ کی بو که تو خیابون وقتی دیرش میشد اشک میریخت و میدوید که بچه ام گرسنه مونده ؟ 


675 - روزهای آخر سال

روحیه و انرژی ندارم و با تمام قوا دارم کارام رو انجام میدم . دوباره یه کلاس شروع کردم . حس خوبی ندارم که مجبورم کلاس آموزشی برم گرچه از کلاسهام لذت میبرم . درست حسی که از شغلم دارم ، ازش بدم نمیاد و حس مفید بودن توش بهم دست میده ولی از اینکه مجبورم کار کنم خوشم نمیاد . کاش اطرافیان آدم بدونن که یه آدم هر چی قوی باشه باز آستانه تحملی داره و یک جا متلاشی میشه .

جند شب پیش از شرکت مستقیم رفتم یه کلینیک و دخترم هم اومد و دو تا کار لیزر هر دو انجام دادیم و برگشتیم خونه . کار من دردناک بود و زیر دست دکتر اشک میریختم از درد . بعد از نهار هم تا ساعت حدود 7 چیزی نخورده بودم و توی راه برگشتن سرم گیج میرفت و گلاب به روتون حال تهوع داشتم . دخترم زیر بغلم رو گرفته بود و هی حالم رو میپرسید و گفت وقتی رفتیم خونه تو استراحت کن و من شام رو میارم و ... انقدر گفت که واقعا حس بهتری بهم دست داد . گرچه وقتی رسیدیم خونه کلی لفتش داد تا شام رو بیاره ولی همون حرفاش کلی حالم رو بهتر کرد . یادمه یه وقتهایی وقتی بچه ها کوچیک بودن الکی تمارض میکردن و میفهمیدیم چیزیشون نیست اما نمیگفتیم چیزی نیست وانمود میکردیم خیلی نگران شدیم و درمانهای خانگی بی ضرری انجام میدادیم مثل نبات داغ و عرق نعنا و یا یه بار پسرم میگفت پام درد میکنه زرده تخم مرغ و زردچوبه رو زدم و مالیدم به پاش و بستمش و گفت خوب شد . باور کنیم آدم بزرگها هم بعضی وقتها نیاز دارن لوس بشن