یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

2 سپتامبر 2025

- هیچ نمیدونم چرا اینقدر سختمه غذا ببرم سر کار . روزهایی که شرکت به هر دلیلی نهار میده دیگه خیلی خوشحالم . غذاهاشون هم نسبتا خوبه ولی بیشتر بخاطر اینکه دستم خالی تره احساس خوبی میکنم . آخه من عادت دارم کیف بزرگ دست بگیرم .یه کیف دارم که کیف پول و عینک کیف لوازم آرایش و کرم و یه دفترچه یادداشت توشه . همسنهای من درست حدس زدن یه چیزی تو مایه کمد آقای ووپی هست . بعد شرکت یه کوله داده که لپ تاپ رو بگذاریم توش . توی اونم لپ تاپ و ماوس و یه کلاسور و یه دفترچه A5 و هدفون توشه . برام سخته که یه کیف غذا هم دست بگیرم که البته همیشه میگیرم مگه یکی از این حالتها باشه: 

هفته ای یکبار یا یک هفته در میون پنجشنبه چیزی داریم به اسم Lunch and learn. یه کمپانی برامون نهار میاره و ما هم میریم تو اتق کنفرانس در حینی که داریم نهار میخوریم اونم محصول ساختمانیش  رو تبلیغ میکنه .نهارها هم نسبتا سبکه و شامل غذای معمولی ، گیاهی و برای کسانی که به گلوتن حساس هستن میشه .

 ماهی یکبار شعبه شرکت نزدیک خونمون نهار میدن برای اینکه همکارها دور هم باشن . غذا ها هم شامل معمولی و حلال هست .

دوماه یکبار گروه معماری یه جلسه داره که تمام اخبار رو به همه میگن . کسانی که جدید استخدام شدن ، پروژه جدید ، سوال از همکارها که آیا کلاس آموزشی خاصی میخوان و غیره . اینم با نهار شروع میشه و مثل همون اولی شامل غذای معمولی ، گیاهی و بدون گلوتن هست .

اینکه چرا فرق میکنن هم بخاطر اینه که یه نظر سنجی میگذارن و حساسیتها و تمایلات افراد برای غذا رو میپرسن و بر طبق اون سفارش میدن .

این شعبه که غذای حلال سفارش میده چند تا خانم‌با حجاب داره که معلومه مسلمون هستن حالا آقایون رو نمیدونم چون معلوم نیست .

یه نکته جالب اینه که داشتن غذای حلال تو تمام مراسمشون به دقت دنبال میشه . چند وقت پیش یه خانم ایرانی زرتشتی رو دیدم که بچگیش رو تو ایران گذرونده بود در شهر یزد . میگفت مدرسه ما دوتا آبخوری داشت برای زرتشتی ها و مسلمونا که جدا باشه . معلم دینی و ناظم هم به بچه های مسلمون میگفت از زرتشتی ها غذا نگیرین ( لابد برای اینکه نجس هستن ) کاش احترام به ادیان و عقاید دو طرفه باشه .

- وسطهای هفته گذشته یه خبر بد بهم رسید که دیگه کارمندهایی که مال یک پروژه خاص نیستن دیگه نمیتونن برن اون شعبه شرکت که به من خیلی نزدیکه . واقعا خبر کوتاه بودو جانکاه ! مدیر گروه معماری که به من این خبر رو داد گفت میخوای بری دفتر داون تاون ؟ گفتم اگه میتونم برم بله . قرار شد برم و ببینم میخوام اونجا برم یا نه . شاید از نظر زمانی با شعبه اصلی شرکت فرق نکنه ولی داون تاون رو با وسیله عمومی میرم و از رانندگی راحتم . نکته دوم اینه که در این حالت میتونم یه روزهایی رو هم بپیچونم و از خونه کار کنم و اونای که دختر اصلی هستن فکر کنن الان من داون تاون هستم و دوان تاونیها فکر کنن شعبه اصلی هستم . فقط باید یه مانیتور خوب برای خونه بخرم چون کار روی یک مانیتور لپ تاپ واقعا سخته . 

- یه سوال داشتم که اگه کسی تونست جواب بده . یه دوست خیلی خوب و خوش قلب و مهربون دارم . ارتباط احساسیمون خوبه و هر وقت هم یکیمون کاری داشته اون یکی به دادش رسیده . یه چیزی به ذهنم اومده که دوبار در مورد یک اتفاق خوبی که برام افتاده باهاش صحبت کردم و بلافاصله اون اتفاق خوب کنسل شده . هر دوبار هم خودش گفت ای بابا من چشمت زدم . فکر میکنین چشم و اینا چه جوریه ؟ آیا واقعا اینقدر مهم و تاثیر گذاره ؟ دلم نمیخواد بهش باور داشته باشم  .


نظرات 6 + ارسال نظر
زری.. دوشنبه 24 شهریور 1404 ساعت 02:56 http://maneveshteh.blog.ir

بنظرم سعی کن ببین از چه چیزهای دیگه ای تو رابطه تون حرف بزنی هر دوتون باهاش حال میکنید؟ از همونها حرف بزن. چیزی که به هر دو حس خوب هم‌صحبتی بده.

رضوان پنج‌شنبه 13 شهریور 1404 ساعت 00:46 https://nachagh.blogsky.com/

من نیز دوست دارم جایی کار کنم که ناهار بااشهر.مثلا روزای سه شنبه که منزل پسرم هستم بچه ها تنها نباشند و عروسم میگه امروز دغدغه ناهار نداشته باش از شب قبل چلو و پلو وخورش را آماده کرده ام خوشحالم و همسر نیز میاد اونجا با نوه ها به خوردن ناهار مشغولیم با بچه ها.(منظورم دوتا نوه است).
اون چشم خوردنه را من به چشم دیده ام بعضی ها نظر تنگ هستند یا حسود یا چشم شور.مامانم میگفت به چشم ناز هم به بچه ات نگاه کنی بچه ام عیب می کنه .«چشاتو لوچ کن».مثلا وقتی میگفتم گوش شیطون کر مدتی است بچه ها تب نکرده اند.خدا را شکر که تو هم متوجه شده ای از خوشبختی هات حتی اندک به کسی چیزی نگی مبادا چش بخورند و از تو گرفته بشن مث همین ناهار.

مرسی رضوان جان از کامنتت . راستش دوست خیلی خوبیه و خوش قلبه ولی مشکلات خیلی زیادی تو زندگیش داره و نمیدونم چرا اینطوریه . خیلی ناراحتم اگه بخوام ارتباطم رو باهاش کم یا قطع کنم . نمیدونم چکار کنم

نگین چهارشنبه 12 شهریور 1404 ساعت 04:05

سلام. من خواننده ی خاموشم و وبلاگت رو دوست دارم. گفتم الان بیام جواب سوالت رو بدم. راستش با وجودیکه خودمم همیشه به چشم زدن دیده ی خرافات نگاه میکنم، ولی متاسفانه بهم ثابت شده که وجود داره. یه انرژی منفی ای هست که انگار از طرف مقابل به سمت ما ساطع میشه. اون بیچاره شایدم خودش ندونه داره انرژی منفی میفرسته ولی وقتی از شنیدن اتفاقهای خوب ما حسرت میخوره ناخوداگاه انرژیش دامن ما رو میگیره. اگر دقت کنی جدیدا هم تو پادکستهای روانشناسی خیلی میگن از اهدافتون یا اتفاقهای خوبی که قراره براتون بیفته به کسی چیزی نگید که انرژیهای اونا مانع ایجاد نکنن. حالا دیگه تا چه حد درست باشه نمیدونم

مرسی که کامنت گذاشتی . درست میگی . دفعه قبل که همچین اتفاقی افتاد خودش به من گفت من چشمت زدم . گفتم چطور ؟ گفت توی دلم گفتم من اینهمه زحمت کشیدم در این مورد و نتیجه نگرفتم ولی مارال سریع نتیجه گرفت . که بلافاصله هم مساله من منتفی شد . نمیدونم چکار کنم و دیگه از زندگیم بهش بگم یا نه . دوست خوبی هم هست علیرغم اینکه مدت زیادی نیست میشناسمش ولی این موضوع یه کم ناراحتم کرده .

شیرین چهارشنبه 12 شهریور 1404 ساعت 00:16

سلام
وقتی قراره یه اتفاق خوب بیفته به کسی چیزی نگو
بزاره بیفته وتموم بشه بعدخواستی بگو حتی به دوست صمیمیت

شنیدی که میگن بعضیا چشمشون شوره!؟
حالا تو فامیل ما ( شایدواسه اینکه زهرشوبگیره)میگیم چشم از دوستی زیادم میشه

مساله اینه که قرار نبود اتفاق خوبی بیفته . من الان نزدیک دوساله میرم شعبه شرکت که نزدیکه بهم و همه چیز هم اوکی بود هفته قبلش این دوستم گفت چه خوبه که میتونی بری اونجا و بعد یکهو بهم گفتن دیگه نمیتونی بری !
یه بار دیگه هم مشابه این اتفاق افتاد

rahgozar سه‌شنبه 11 شهریور 1404 ساعت 13:35

من آدم منطقی‌ هستم از نوع منطق ریاضی‌، واسه همین وقتی‌ به چیزی باور دارم که براش دلیل منطقی‌ دارم که بشه ثابتش کرد-چشم زدن رو خرافات میدونم ، اما اگه به کسی‌ چیزی بگم و چند دفعه بهم بخوره و ببینم یک پترن(pattern) داره تشکیل میشه، مسلما به قضیه فکر می‌کنم ببینم آیا اون آدم قدرتی‌ تو بهم زدن اون اتفاق داشته یا نه، قدرت هم منظورم قدرت انسانی‌ هست - مثلا من و همسرم که میخواستیم ازدواج کنیم، بعد اینکه یکسری از دوستان رو دعوت کردیم، یک هو سرو کله یک سری آدم فراموش شده که میخواستن این قضیه بهم بخوره هم پیدا شد، بعدا کاشف به عمل اومد که دوست صمیمی‌ همسرم به خاطره حسادت گشته اینا رو یافته که ما اصلا فکرشم نمیکردیم. ولی کلا اعتقادم اینه که خوشیهام کسی رو لزوما خوشحال نمیکنه و ناراحتی هام هم فقط میتونه دوست نماها رو خوشحال کنه و اسه همینم هر چیزی رو جز به خانوادم نمیگم.

میدونم که خیلی چیزها منطقی نیست ولی انگار اون پترنی که گفتی وقتی تکرار میشه آدم یه حس بدی پیدا میکنه . نه اون آدمی که میگم قدرت انسانی نداشته چیزی رو بهم بزنه و آدم خیلی خوبی هم هست که فکر نکنم برای کسی اینکارو بکنه .

ویرجینیا وولف مناطق محروم سه‌شنبه 11 شهریور 1404 ساعت 08:53 https://tobehere.blogsky.com/

سلام
کیف بزرگ سرکار بردن خیلی سخته.
من آخرش رفتم کوله خریدم. شکل بچه مدرسه ای ها متاسفانه. ولی خب دیگه گردنم راحت شد.
چه جالب اینقدر به حساسیت های همه توجه می کنن.

سلام
من که کوله دارم ولی یه کیف هم دارم !
بله اینجا خیلی برای همه ارزش قائل میشن . امکاناتی که برای معلولین دارند رو بابد ببینین

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.