| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
- ویکند قبلی یه چیز عجیب و غریبی بود . انگار فقط داشتم میدویدم . جمعه و یکشنبه که علی رو دیدم . شنبه صبح کلی کار داشتم از بانک و خرید و غیره به اونا رسیدم . شنبه شب مهمونی خونه نو یکی از دوستام دعوت بودیم که با بچه ها رفتیم و خیلی خوش گذشت . یکشنبه شب هم مدیرم همه گروه رو دعوت کرده بود و رفتم اونجا . دیگه این یکی آخری رو به زور خودمو کشوندم از خستگی مخصوصا که هر دو مهمونی نسبتا ازمون دور بودن .
- خب جمعه گذشته با علی رفتیم یه قسمت قدیمی شهر که هر دومون خیلی دوست داریم به اسم Distillery District. اینجا یه سری کارخونه قدیمی بوده که بازسازی کردن و تغییر کاربری دادن به فروشگاه و رستوران و منطقه توریستی شده (قبلا گفته بودم ؟ ). رفتیم و کلی راه رفتیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بخوریم و رفتیم توی یکی از رستورانهاش که قسمت فضای آزاد هم داشت . رستوران خاصی هم به نطر نمیومد . منو رو که نگاه کردیم دیدیم هیچی ازش نمیفهمیم !! اسم غذاها که هیچ حتی مواد تشکیل دهنده اش رو هم نمیفهمیدیم ! این دیگه نوبر بود نمیدونم کلماتش فرانسوی بود چی بود . خلاصه به زور یه مرغ و یه سالمون توی مواد دوتا غذا پیدا کردیم که اونا رو سفارش بدیم که شف اومد سر میزمون که توضیح بده . من پرسیدم ببخشید این سالمون پخته است یا خام هست ؟ شف گفت اون سالمون نیست چند تا تخم سالمون هست برای تزئین میگذاریم روی غذا ! دیگه تیر خلاص رو زد و رفت مایه کم ساکت شدیم و بعد من گفتم من یه پیشنهاد غیر عادی دارم . علی گفت بریم یه جای دیگه ؟ گفتم آره اگه بد نیست . گفت نه چرا بد باشه ؟ آخه مگه میشه حتی مواد تشکیل دهنده غذا رو هم متوجه نشی ؟ نمیدونم رفت چی گفت به گارسونش ولی اونا هم خیلی محترمانه برخورد کردن و خداحافظی کردیم و رفتیم یه منطقه شهر که رستوران زیادی داشت و یکهو چشممون خورد به یه رستوران ترک / ایرانی . رفتیم و جاتون خالی کباب کوبیده و بابا قانوش سفارش دادیم که هر دوش فوق العاده خوشمزه بودو نون تازه هم پخته بودن و باهاش آوردن و کلی کیف کردیم و خوشحالتر شدیم که اون رستوران اولی نموندیم . بعد که از رستوران اومدیم بیرون تا برسیم به ماشین علی منو بوسید و این شد که ما وارد دیت شدیم ! البته بعدش بهش گفتم باید صحبت کنیم که گفت آره حتما صحبت میکنیم ولی نخواستم اون لحظه رو خراب کنم .
یه چیز جالب دیگه هم که گفت این بود که دلش میخواد کلاس رقص بره و من خیلی خوشحال شدم و قرار شد بگردیم یه کلاس رقص پیدا کنیم که با هم بریم .
دیگه همین البته کلا هفته خیلی پر کاری رو تو شرکت گذروندم و به کوب کار میکردم که با توجه به موج کم کاری و اقتصاد خراب باید شاکر باشم و شاکر هم هستم .
خوش حال شدم برات
ممنونم از لطفت
سلام وقتتون به خیر
امیدوارم لحظه های خوبی داشته باشید..
یه سوال برام پیش اومد
اونجا هم وضعیت کاری واقتصاد خوب نیست؟
ممنون از لطفتون .
بله اوضاع اقتصادی اصلا خوب نیست
خوبه که یه فرصت دیگه به علی دادی. چنین حسی رو آدم به کمتر کسانی داره و حیفه که هدر بره
مرسی . امیدوارم خوب پیش بره
مارال جان

چه کار خوبی کردین، رستوران را عوض کردین :)
کباب کوبیده , نون تازه و بابا قانوش نوش جان !
پ.ن
من معمولا از امتحان کردن غذای جدید پشیمان می شوم...
مرسی
سلام. خیلی خوشحال شدم براتون امیدوارم همه چی همون طور پیش بره که دوست دارید.
ممنونم از لطفتون