یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

16 آگست 2025

- ویکند قبلی یه چیز عجیب و غریبی بود . انگار فقط داشتم میدویدم . جمعه و یکشنبه که علی رو دیدم . شنبه صبح کلی کار داشتم از بانک و خرید و غیره به اونا رسیدم . شنبه شب مهمونی خونه نو یکی از دوستام دعوت بودیم که با بچه ها رفتیم و خیلی خوش گذشت . یکشنبه شب هم مدیرم همه گروه رو دعوت کرده بود و رفتم اونجا . دیگه این یکی آخری رو به زور خودمو کشوندم از خستگی مخصوصا که هر دو مهمونی نسبتا ازمون دور بودن .

- خب جمعه گذشته با علی رفتیم یه قسمت قدیمی شهر که هر دومون خیلی دوست داریم به اسم Distillery District.  اینجا یه سری کارخونه قدیمی بوده که بازسازی کردن و تغییر کاربری دادن به فروشگاه و رستوران و منطقه توریستی شده (قبلا گفته بودم ؟ ). رفتیم و کلی راه رفتیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بخوریم و رفتیم توی یکی از رستورانهاش که قسمت فضای آزاد هم داشت . رستوران خاصی هم به نطر نمیومد . منو رو که نگاه کردیم دیدیم هیچی ازش نمیفهمیم !! اسم غذاها که هیچ حتی مواد تشکیل دهنده اش رو هم نمیفهمیدیم ! این دیگه نوبر بود نمیدونم کلماتش فرانسوی بود چی بود . خلاصه به زور یه مرغ و یه سالمون توی مواد دوتا غذا پیدا کردیم که اونا رو سفارش بدیم که شف اومد سر میزمون که توضیح بده . من پرسیدم ببخشید این سالمون پخته است یا خام هست ؟ شف گفت اون سالمون نیست چند تا تخم سالمون هست برای تزئین میگذاریم روی غذا ! دیگه تیر خلاص رو زد و رفت مایه کم ساکت شدیم و بعد من گفتم من یه پیشنهاد غیر عادی دارم . علی گفت بریم یه جای دیگه ؟ گفتم آره اگه بد نیست . گفت نه چرا بد باشه ؟ آخه مگه میشه حتی مواد تشکیل دهنده غذا رو هم متوجه نشی ؟ نمیدونم رفت چی گفت به گارسونش ولی اونا هم خیلی محترمانه برخورد کردن و خداحافظی کردیم و رفتیم یه منطقه شهر که رستوران زیادی داشت و یکهو چشممون خورد به یه رستوران ترک / ایرانی . رفتیم و جاتون خالی کباب کوبیده و بابا قانوش سفارش دادیم که هر دوش فوق العاده خوشمزه بودو نون تازه هم پخته بودن و باهاش آوردن و کلی کیف کردیم و خوشحالتر شدیم که اون رستوران اولی نموندیم . بعد که از رستوران اومدیم بیرون تا برسیم به ماشین علی منو بوسید و این شد که ما وارد دیت شدیم ! البته بعدش بهش گفتم باید صحبت کنیم که گفت آره حتما صحبت میکنیم ولی نخواستم اون لحظه رو خراب کنم . 

یه چیز جالب دیگه هم که گفت این بود که دلش میخواد کلاس رقص بره و من خیلی خوشحال شدم و قرار شد بگردیم یه کلاس رقص پیدا کنیم که با هم بریم . 

دیگه همین البته کلا هفته خیلی پر کاری رو تو شرکت گذروندم و به کوب کار میکردم که با توجه به موج کم کاری و اقتصاد خراب باید شاکر باشم و شاکر هم هستم . 


نظرات 5 + ارسال نظر
لیدا چهارشنبه 29 مرداد 1404 ساعت 12:43

خوش حال شدم برات

ممنونم از لطفت

بهار یکشنبه 26 مرداد 1404 ساعت 18:00 http://Bahar1363.blogfa.com

سلام وقتتون به خیر
امیدوارم لحظه های خوبی داشته باشید..
یه سوال برام پیش اومد
اونجا هم وضعیت کاری و‌اقتصاد خوب نیست؟

ممنون از لطفتون .
بله اوضاع اقتصادی اصلا خوب نیست

مونا یکشنبه 26 مرداد 1404 ساعت 02:16

خوبه که یه فرصت دیگه به علی دادی. چنین حسی رو آدم به کمتر کسانی داره و حیفه که هدر بره

مرسی . امیدوارم خوب پیش بره

مانی شنبه 25 مرداد 1404 ساعت 19:59

مارال جان
چه کار خوبی‌ کردین، رستوران را عوض کردین :)
کباب کوبیده , نون تازه و بابا قانوش نوش جان !

پ.ن
من معمولا از امتحان کردن غذای جدید پشیمان می شوم...

مرسی

الف پلف شنبه 25 مرداد 1404 ساعت 10:19

سلام‌. خیلی خوشحال شدم براتون امیدوارم همه چی همون طور پیش بره که دوست دارید.

ممنونم از لطفتون

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.