یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

یادداشتهای من

دفترچه یادداشت یه خانم متولد اوایل دهه 50

25 جولای 2025

ماجرای عجیبی برام اتفاق افتاد و فشار روانی زیادی رو بهم تحمیل کرد . 
اول بگم که در یکی دوماه اخیر از همیشه بیشتر به علی فکر کردم . هر کی رو میدیدم یا تماس میگرفتم باهاش مقایسه میکردم و فکر میکردم که کسی به گرد پای اون نمیرسه انقدر که اون آدم کامل بود ولی خب درعین حال آدم بی احساسی بود و به همین خاطر هم من یک لحظه دیگه صبرم لبریز شد . جزییات برک آپ ما این بود که من رفته بودم ایران و اون رفته بود امریکا و توی این مدت یک بار هم تماس تلفنی یا تصویری نداشتیم . یک بار هم کلا نگفت که دلش تنگ شده و من هم دیگه خیلی برام سخت بود که بازم صبر کنم تا شاید یخش باز بشه و احتمالا دیگه نمیشه . یک بار همدیگه رو بعد سفرهامون دیدیم و برخوردش گرم نبود . منم بعد اون قرارمون باهاش تماس نگرفتم و اونم تماس نگرفت و تموم شد بدون هیچ حرفی . دلخور بودم ولی دلتنگ نشدم و غصه هم نخوردم .
چند ماه طول کشید تا به خودم بیام  و دوباره تو سایتهای دیتینگ ثبت نام کنم و بقیه داستانها رو کم و بیش میدونین ولی چیزی که برام سخت بود و سعی کردم در مورد ننویسم و فکر نکنم این بود که همه رو باهاش مقایسه میکردم . به نظرم کسی به کاملی اون نبود از هر نظر  و فاصله ها زیاد بود اما هیچوقت حتی یک لحظه شک نکردم که باهاش تماس بگیرم . اون آدم بی نظیر و کامله ولی اون رابطه  چیزی نبود که من بخوام . 

 شنبه عصر رفتم و یه آقای ایرانی رو دیدم . به طور مشخص کلیک نکردیم و توی قرار داشتم با خودم فکر میکردم که به نظر اوکی نمیایم با هم ولی شاید یکی دو جلسه ببینمش تا مطمئن بشم ظاهرا اون دید بهتری داشت و بعد قرارمون اظهار علاقه نکرد برای دیدن مجدد و همونجا تموم شد . همون شب تو اتاقم بودم و گوشی به دست ولی تو واتس اپ نبودم که دیدم یه پیغام واتس اپ اومد . نوتیف رو نگاه کردم تا ببینم اگه از طرف کسی هست که ممکنه کار واجب داشته باشه بازش کنم که یکهو اسم علی رو دیدم . انگار گوشی داغ باشه پرتش کردم روی تختم و رفتم تو هال نشستم . ضربان قلبم رفت بالا و انگار نمیدونستم چکار کنم . فکر کنم ۳۰ یا ۴۰ دقیقه گذشت تا تونستم خودمو جمع کنم و برم تلفن رو بردارم . نوشته بود که از نزدیک خونه تون رد میشدم با خودم فکر کردم بهت یه توضیح بدهکارم . ما یکهو تماسمون رو قطع کردیم . از طرف من به این خاطر بود که توی اون سفرم به امریکا خیلی تنش با دخترم و مادرش داشتم و خیلی روحیه ام خراب بود  . تو هم تماس نگرفتی که احتمالا اون هم تقصیر من بوده . اگه دوست نداری جواب بدی کاملا میفهمم و بهترین رو برات آرزو میکنم و یه سری کمپلیمان بهم داد و پایینش هم اسمشو نوشت یعنی فکر کرد شاید من تلفنش رو پاک کرده باشم .
منم همینطور که بی صدا اشک میریختم شروع کردم به تایپ کردن که امیدوارم خوب باشی و روحیات ما خیلی متفاوته و تو حتی در مورد اینکه مشکل داری با من صحبت نکردی و من دیدم انگار این رابطه رو فقط من نگه میدارم و دوست نداشتم اونطور پیش بریم . از دستت ناراحت نیستم و امیدوارم برات بهترینها اتفاق بیفته . اون نوشت مرسی که جواب دادی و من دارم با تراپیست کار میکنم ولی این قضیه زمان بر هست تا من بهتر بشم و خیلی هم تحت فشار هستم چون از اون مسافرتی که بهت گفتم هنوز دخترم باهام قهر هست . دیگه یه مقدار حرفهای متفرقه زدیم در مورد کارهامون و اون دلش میخواست کش بده حرف رو ولی واقعا برام سخت بود و من دلم میخواست تمومش کنم چون من یک بند اشک میریختم . در مورد کار که حرف میزدیم گفت اون خونه ای که بازسازی کردیم چند ماهه گذاشتیم برای فروش ولی فروش نرفته ولی خیلی قشنگ شده . دوست داشتم تو هم ببینیش و نظرت رو در موردش ببینم که من گفتم ببخشید من توان اینکه ببینمت رو ندارم و از اولی که چت کردیم من دارم گریه میکنم که سریع گفت ببخشید من قصد اینو نداشتم و خداحافظی کردیم .
 همونطور که میشه حدس زد فکرم بهم ریخت . فکر خاصی نمیکردم که چرا غیر مستقیم خواسته منو ببینه چون برام فرقی نداشت ولی اون فکرهای قبلی که بقیه رو باهاش مقایسه میکردم توی سرم میگشت و همینها شاید باعث شد که چند شب خوابم بدتر از همیشه بشه . 
دوشنبه شب باز به سختی خوابیدم و صبح که پا شدم دیدم توی یکی از اپلیکیشنها  با کسی مچ شدم . این یعنی قبلا لایک کرده بودمش و الان اون لایک کرده ولی هیچی یادم نمیومد و این معنیش این بود که خیلی وقت از لایک کردن من گذشته .  بعد دیدم که اسمش ایرانی هست و به فارسی سلام کرد . باهاش یک کم چت کردم وبعد دیگه رسیده بودم شرکت و بهش گفتم سر کار هستم و قرار شد شب تماس بگیریم آهان اینم بگم که توی همون دو سه تا جمله اون تلفنش رو داد و هم تلفن تورنتو بود هم اینکه توی این اپلیکیشن مسافت بین دو نفر رو اعلام میکنه و دیدم زیاد نزدیک نیست ولی خیلی هم دور نیست . خلاصه شب بعد شام رفتم تو اتاقم که حاضر باشم برای تلفنش و گفتم برم پروفایلش رو یک بار سر صبر ببینم که دیدم آن مچ کرده ! خوشبختانه یا بدبختانه من اونقدر به خودم مطمئن نیستم که همون موقع طرف رو بلاک کنم . حالا چرا مشکوک بود این کارش ؟ معمولا اونایی که فیک هستن آن مچ میکنن تا بعد که دستشون رو شد نشه تو اپلیکیشن ریپورتشون کرد . 
شبش با این آقا که اسمش پرویز بود بالای یک ساعت حرف زدیم و من خیلی کژوال بهش گفتم راستی بچه داری ؟ آخه من رفتم مشخصاتت رو از تو اپ بخونم که دیدم آن مچ کردی و نمیبینمت . گفت من آن مچ نکردم من پروفایلم رو پاک کردم . کلا مدتی بود که سر نزده بودم و رفتم که پاکش کنم که توجهم جلب شد به پروفایلت و لایک زدم . 
این دفعه طولانی میشه بقیه اش رو بعدا مینویسم